خـاطــرات بانــوی بـــرفی

دعوا

رفتیم بیرون میز ببینیم بعد دخملی رو ببریم شهربازی وسط راه من یه چیزی گفتم که همسری عصبانی شد و دیگه اون حرفایی که نباید زده شد رسیدیم شهر بازی گفت پیاده شو گفتم نمیام خودتون برید دو تایی رفتند منم فقط همین آهنگو داشتم گذاشتم و شروع کردم گریه کنم انگار تموم غم های عالم ریخته بود روسرم😭

چند بار آهنگ رو گوش کردم یهو زنگ زد گفت امشب که بچه رو آوردیم بیرون نزن تو ذوقش😳پاشو بیا صورتمو پاک کردم ورفتم بیرون کنار شهربازی پسره اومد میگه مرد که گریه نمیکنه بغض میکنه بیشعور نفهم ...همسری که اومد بیرون شوکه شد گفت چرا انقد چشمات قرمزه!؟😳یه آب به صورتت میزدی دیگه گفتم شاهکار توئه گفت یه جوری میگی انگار من زدمت😀 دخملی رو بردیم سرسره اونجا اومد ناز بکشه شستم گذاشتمش کنار تا دیگه واسه من زبون درازی نکنه بعدم رفت بلالی و پیراشکی خرید دیگه اومدیم خونه باهاش آشتی شدم😉😊

ما یه فامیل داریم که میذاره هر چی شوهرش میخواد میگه حتی وقتی آرومم میشه بهش نمیگه چرا اینطوری کردی مردک لوس و پرو هم هر روز زبون درازتر میشه

Designed By Banooye Barfi ...