خـاطــرات بانــوی بـــرفی

عـروســــــــــــی

دیروز صبح شوهر رفت  کارت رو درست کرد تا پول واسه بیمه ی ماشین بریزه بعدم اومد دنبالم رفتیم لباس بخرم انقد گشتیم تا بالاخره یه لباس خریدم داخل همون مغازه شوهر یه مانتو انتخاب کرد گفت باید بخری 😳بهش میگم تو که این کارا رو بلدی چند وقت یه بار یه کادو بگیر واسم😀میگه مانتو رو باید تن خورشو دید😐چون عابر  ملی همراهمون نبود بیعانه گذاشتیم تا امروز که نشد فردا برم بگیرم دیگه بعد اومدیم ناهار وبعد دخملی رو بردم حموم وقتی خوابید منم رفتم دوش گرفتم ساعت شش شوهر رو صدا میزنم پاشو برو حموم من باید ساعت هفت برم آرایشگاه هی گفت باشه بعد دیر رفت تو حموم آب قطع شد شانس آورد من یه وان واسش پر کرده بودم😆بعد رفتیم آرایشگاه شوهر با دخملی رفت ماشین رو بیمه کردن دیگه تا من آماده بشم شد هشت ونیم سریع رفتیم تالار عروسی هم خوب بود خوش گذشت اگه رفتارای مادر شوهر رو فاکتور بگیریم😀عروس هم خیلی چاق بود داماد لاغر😐خوشبخت بشن...

دیگه پاتختی هم همونجا گرفتن بعد پاکت رو دادم دست مادر شوهر که ببره بده خواهرشوهر میگه داخل پاکتا رو نگاه کن خالی نباشه درست گذاشته باشی لابد به خودش شک داره ولی نیتش بود ببینه ما چقدر گذاشتیم😐 دخملی هم که مردونه انقد رقصید که همه ذوق میکردن واسش😊

بعد اومدیم بریم عروس کشون عروس رو از پشت تالار برده بودن که عروس کشون نباشه بهمون گفته بودن بعد عروس کشون خونه ارکس اوردن بیایید ماهم که دیدیم اینطوری شد دیگه نرفتیم اصل همون عروس کشونه😕

+واسه بعضیا کارت نداده بودن تلفنی دعوت کرده بودن به قول معروف تعارف ولی همشون اومده بودن نمونه ش دختر خاله های خودم😳به نظر من که خیلی زشته وقتی کارت ندادن پاشدن اومدن 😐😑

روزهای بــــــــد

زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛

بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.

اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی ، 

باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند، 

و درخت، استوار و مقاوم بر جای می ماند.

برگهای پائیزی، بی شک، 

در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند...

نادر_ابراهیمی

همه چـــــــــــی

+اومدم خونه ی مامان دیشب رفتم رنگ خریدم که فردا خواهر واسم بذاره این لوازم آرایشی ها چه سودی دارن دیشب یه رنگ و یه کرم شد صد هزار تومن😳تازه آشناس وقیمتاش مناسبه هرکدوم هر قیمتی بخوان میگن به شوهر میگم خوبه من آرایش آنچنانی ندارم وگرنه ماهانه باید پول لوازم آرایش میدادی😉
+مامان پارسال یه قلک خرید واسه دخملی بهش یاد داد پول بندازه دیگه هر وقت میومدیم پول میگرفت خلاصه کاسب شده بود امروز قلکش رو شکستیم هفتصد جمع شده بود وگفتم برم یه گردنبند دیدم بخرم دخملی نمیدونم از کجا شنیده و دیده بود گفت مامانی النگو بخر😳😳من که از النگو خوشم نمیاد اگه شد یه دستبند یا پابند واسش بخرم
+شوهر گفته مهر بریم مشهد خدا کنه شرایط جور بشه بریم دلم پوسید اگه رفتیم میرم جاهای دیدنی،یه خاله دارم یه بار باهاشون اومدم مشهد به غلط کردن افتادم سر وتهشون رو میزدی حرم بودن هیچ کجا نمیرفتن بابا این همه تفریحی چرا میرید فقط میچسبین به حرم😳
+امروز یکی از دختر خاله های نخاله تلگرام ریخت هر چی میرفتم آنلاین بود تو گروه زیر ورو کرد همه رو خوند ببینه چه خبره میخواستم لفت بدم خواهر گفت خیلی تابلو میشه قشنگ میدونم که تل ریخت از کل فامیل باخبر باشه اتفاقا امروز یکی از دختر خاله ها خبر بارداریشو داد بعد یکیشون گفت عضو فلان گروهت کنم گفت نه من گروهی که پسر داشته باشه نمیام😳والا به خدا اگه بیایی گروه نمیمونه همه لفت میدن😀

انتظار

ساعت ده فرستادمش واسه بیمه ی ماشین حالا دوتا گوشی رو خاموش کرده ،کلید منم برده اگه نه میذاشتم داخل قفل که نتونه درو باز کنه دلم خنکه که صبحونه نخورده رفت حالش بیاد سر جاش
فقط منتظرم برسه😡😠

شـــوهر

+امروز مامان اینا اومدن منم باهاشون رفتم خونه شون،شوهر خسته بود زود شام خوردیم اومدیم الان نشسته مستند حیوانات میبینه😣😣دخملی باهاش حرف میزنه بهش میگم گوش بده میگه گوش کردم میگم چی گفت حالا میدونم اصلا حواسش به حرف نیست فقط نگاش میکرد  میگه تو یه کم سرت تو گوشی باشه اشتباه ننویسی😀حالا چه ربطی داشت؟

نفهمید دخملی چی میگه میخواست کم نیاره😳😀

منم داشتم وب میخوندم ،حواسم به دخملی هم بود لابه لاش منظره های این مستند رو هم نگاه میکردم گفتم من حواسم به همه چی هست مثه تو نیستم که وقتی تلویزیون میبینی مخت دیگه جواب نمیده😀میگه نه تو باید بیایی بشینی باهم برنامه ببینیم اونم من مستند حیوانات😀😳باید بابامو بیارم با هم ببینن😃البته اینا جنبه ی فان داشت نه با بحث...

+دوست خواهر واسش رب آلو زرد و سیاه آورده بود مزه ش بد نبود ولی لواشک خوشمزه تره😋

مادربزرگ

+یه بار تلویزیون داشت ورزشکارا رو که از خارج میومدن و حلقه ی گل انداخته بودن رو نشون میداد مامان بزرگ یدفعه گفت خوش به حالشون از خونه ی خدا اومدن😀😀

+یه بار آنتن تلویزیونش خراب شده بود برفکی شده بود رفته بودیم خونه ش سر بزنیم  گفت همه جا برف میاد جز اینجا😀

+یه حاج آقایی بود محرم ها مجلس دعوتش میکردن میومد خونه ی خاله می موند  از قضا از مادربزرگ ماخوشش میاد و به شوهر خالم میگه بهش بگه وقتی بهش گفت جد وآباد حاج آقا رو آورد وسط از بس نثارش کرد😀

الان که فکر میکنم بابابزرگ من یه مرد خیلی خوشتیپ بود زمستونا یه پالتوی بلند وخیلی شیک میپوشید با یه کلاه تابستونم کت البته من یازده سالم بود که فوت شد ولی فکرشو که میکنم مامان بزرگم حق داشته حاج اقا رو آبادش کنه😀

دروغ

این مادرشوهر تو تاریکی هم تیرشو پرتاب میکنه شوهر اومد گفت مامانش گفته فردا برادر شوهر میرن تهران عروسی دختر خاله ی زنش  😳این در حالیه که جاری قبلا گفته همه فامیلاش آبادانن 😂😂حالا من از قبل یادم بود که مرداد از طرف کارش یه هفته ویلا بهش دادن نمیدونم مادرشوهر چه فکری کرده لابد پیش خودش گفته ما هم میخواهیم باهاشون بریم😣😣😣فکر کرده همه مثه خودش نخاله ان😐نمیدونم چرا میخوان این چیزا رو از ما پنهون کنن😳ولی اگه بتونم  تیرشو برمیگردونم سمت خودش تا انقد ادعا نکنه😀

+نمیدونم چرا نمیتونم جواب حرفاشونو بدم با اینکه این همه دلخورم کردن😟

عروسی

شوهر رفته خونه ی مامانش اینا زنگ زد گفت یه فامیلاشون دو هفته پیش کارت داده خونه ی عمه ش اونوقت اون بی شخصیتا حالا به ما میگن آخر هفته هم عروسیه😬ولی خوب انقد دلم یه عروسی میخواست دعوت شدیم  حالا بعد دوسال میخوام برم یه لباس شیک و خوشگل بخرم چقد دلم واسه خرید این لباسا تنگ شده بودقبلا هر جا میدیدم میخریدم ولی حالا نه دیگه دخملیم شیر نمیخوره هر مدلی بخوام میخرم 😃😉

از الان دارم آخر هفته رو پیش بینی میکنم اینا اهل لباس مجلسی و خوشتیپی واسه مجلس نیستن شونشون میگیره ولی من همونم که هستم 

دخملــــی

+‌سه روز بود یه سیاهی روی دندون دخملی چسبیده بود قشنگ مثله پوسیدگی آخ که این سه روز چقد حرص خوردم واسه دندونش امروز خود به خود رفته بود😳اخه من از همون اولین دندونا با مسواک انگشتی واسش مسواک میکردم چقدر خوشحال شدم از اینکه دندونش چیزیش نبود😊

+الان داشتم میخوابوندمش میگه مامان گصه ی(قصه) شربت آلبالو بگو😳😐

+با باباش که میخواد خداحافظی کنه میگه قربونت خدا نگهدار😍

+بچه داشتن خیلی وقت وحوصله میخواد فک کنم دخملی  یکی یه دونه لوس و دردونه باشه

جمعه ی دلگــــیر

‌تمام هفته را 

هی می بافم 

می بافم 

از خیالش، خیالی خوش 

جمعه ها 

دل می گیرد و نخ کش می کند...

+خدایی بعضی غروبای جمعه خیلی دلگیره اصلا جمعه ها بعضی شهرها رنگ وروی زندگی ندارن😐😕

خریــــــــد

امروز خرید داشتیم شوهر اومد خوابید تابیدار شد ورفتیم هایپر ساعت هشت شد خرید کردیم وبرگشتیم ساعت ده بود تازه آقا واسه من نوبت آرایشگاه گرفته اومدیم سریع کوکو آماده بود با برنج واسه دخملی گرم کردم بهش دادم ورفتم به مرغ شستن😣شوهر نزدیک دوازده اومد گفت خانوم پاشو یه چیزی بخوریم گفتم برو روگاز کوکو هست یه کم بهش بی محلی کردم و وبلاگ خونی کردم بعد هی شوخی کرد دیگه خنده ام گرفت رفتم اوردم باهم خوردیم ...

حالا نیتم از این پست این بود که بگم حالم از شستن مرغ بهم میخوره😣ولی چاره چیست؟؟؟

تازه بعدشم باید همه جا رو ضدعفونی کنم هی فکر میکنم خونه بو گرفته😷

نوستــالوژی

جریان وبلاگ خوانی هم شده مثه کودکیه ما که میگفتیم ولم کن تا ولت کنم😀
طرف میاد میگه دنبالم کن تا دنبالت کنم😳
لینکم کن تا لینکت کنم 😮
کامنت بذار تا کامنت بذارم😐
رمز بده تارمز بدم😑
البته مورد آخر هنوز واسه من پیش نیومده😀
من خودم به شخصه خیلی وبلاگ ها رو خاموش میخونم...
واسه خیلی ها کامنت میذارم بدون اینکه بخوام بهم سربزنن...
اما هیچوقت با اسم ناشناس واسه کسی کامنت نمیذارم نه از کسی ترسی دارم نه مثل بعضیا یاوه گویی میکنم حرف خاصی هم باشه خصوصی میگم

بعضی وقتا کامنتا رو میبندم ولی اگه کسی کامنت بذاره خوشحال میشم ...

خوشحال هستم که خواننده دارم چه خاموش چه روشن هر چقدر کم😊


گـواهینامه

سال ۸۸ بود که با خواهر تصمیم گرفتیم وقتی خواهر هجده سالش شد باهم بریم گواهینامه بگیریم یک ماه نگذشته بود که👈 بدترین اتفاق 👉زندگیم افتاد از اون روز دیگه به هیچ عنوان حاضر نشدم واسه گواهینامه ثبت نام کنم یه مدتی هست شوهر گیر داده که باید گواهینامه تو بگیری  خودمم خیلی دوس دارم نمیدونم چیکار کنم خواهر سال بعدش رفت حتی رانندگی هم میکرد تا یه روز که خریدای مامان بزرگ رو میبردن سر پیچ کوچه باسرعت رفته بود خورده بود به در همسایه😀 از اونروز دیگه رانندگی نمیکنه اما شوهر خیلی دلش میخواد من مستقل باشم واسه همینم اصرار داره که زودتر ثبت نام کنم

دعوا

رفتیم بیرون میز ببینیم بعد دخملی رو ببریم شهربازی وسط راه من یه چیزی گفتم که همسری عصبانی شد و دیگه اون حرفایی که نباید زده شد رسیدیم شهر بازی گفت پیاده شو گفتم نمیام خودتون برید دو تایی رفتند منم فقط همین آهنگو داشتم گذاشتم و شروع کردم گریه کنم انگار تموم غم های عالم ریخته بود روسرم😭

چند بار آهنگ رو گوش کردم یهو زنگ زد گفت امشب که بچه رو آوردیم بیرون نزن تو ذوقش😳پاشو بیا صورتمو پاک کردم ورفتم بیرون کنار شهربازی پسره اومد میگه مرد که گریه نمیکنه بغض میکنه بیشعور نفهم ...همسری که اومد بیرون شوکه شد گفت چرا انقد چشمات قرمزه!؟😳یه آب به صورتت میزدی دیگه گفتم شاهکار توئه گفت یه جوری میگی انگار من زدمت😀 دخملی رو بردیم سرسره اونجا اومد ناز بکشه شستم گذاشتمش کنار تا دیگه واسه من زبون درازی نکنه بعدم رفت بلالی و پیراشکی خرید دیگه اومدیم خونه باهاش آشتی شدم😉😊

ما یه فامیل داریم که میذاره هر چی شوهرش میخواد میگه حتی وقتی آرومم میشه بهش نمیگه چرا اینطوری کردی مردک لوس و پرو هم هر روز زبون درازتر میشه

سیاست

امروز یه اس از طرف ال جی واسمون اومد که داخل قرعه کشی برنده یه کارت هدیه شدید😳 همسری زنگ زد خونشون گفت بعداز ظهر برید بگیرید ومن الان تازه فهمیدم که اون دو روزی که میومدن واسه این بوده که واسه فرم مشخصات خودشون رو بدن که ما متوجه جشنواره وهدیه نشیم حتی روزی که واسه نصب اومدن همسری زنگ زد که بپرسه از کجا خریدن نمیگفتن تا بهشون گفتیم واسه فرم میخوان مجبور شدن بگن 😀😀😀

جشنواره تابستانه ی ۴۹ اینچ سه مدل داشته که مدلی که واسه ماهم خریدن داخلش بوده😀

حالا اگه گفتین من از کجا اطلاعات گرفتم؟

خیلی راحت جشنواره ی تابستانه ی ال جی رو سرچ کردم و متوجه همه چی شدم فکر کردن خیلی زرنگن😂

آهان میزی که واسه ما خریدن شیشه س که من اصلا دوس ندارم و با این تلویزیون اصلا نمای جالبی نداره میز یا باید چوب باشه یا شیشه وام دی اف حالا قراره بریم میز ببینیم جریان میزم از این قراره که:

میخواستن میز ام دی اف بخرن برادرشوهر نخاله خودشوانداخته وسط گفته دوست من یه میز داره میخواد بفروشه رفتن اینو خریدن شوهرم گفته زنم میز ام دی اف دوس داره حالا قراره بهشون برگردونیم تا برادرشوهر نتیجه خاک انداز بازیشو ببینه😀😉

+به شوهر گفتم هر بار که میان تو اتاقا سرک میکشن اون چند بار در رو میبستم که متوجه بشن این دفعه که باز بود دوباره رفتن تو اتاقا(مادرشوهر وخواهرشوهر) گفت این بار بهشون میگم اتاق خواب یه چیز شخصیه حالا اتاق بچه یه چیزی ولی اتاق ما چیکار دارن😕😯

+من تا حالا یه بار مهمونشون کردم همون یه بارم انقد حرف مفت زدن که پشیمون شدم حالا فکر نکنید مهمون دوس ندارم اتفاقا عاشق اینم مهمون بیاد واسش با کلی مخلفات تدارک ببینم ولی اینا از بس از غذا ایراد میگیرن اعصاب آدمو خرد میکنن نمونه ش:

همون شب که رفتیم شهربازی خواهر شوهر که اومد چایی زنجبیل واسش ریختم خورد بعد گفت چاییش به دهنم مزه نداد😳این خواهر شوهر فقط غذای پولدارا به دهنش خوشمزه س تازه به دوران رسیده😐این یه نوشیدنی بود حالا دیگه واسه غذا خودتون حدس بزنید چه خبره!!!

شوهر عاشق بو و طعم این چایی بود خواهر شوهر فقط میخواست تیکه شو بندازه 😉

فعلا من برم شوهر رسید منتظر خبرا وهنرهای جدیدشون باشید

۱ ۲
Designed By Banooye Barfi ...