خـاطــرات بانــوی بـــرفی

دعای ماه صفر

این دعا نحسی ماه صفر رو میبره من چندساله میخونم

روزی ده مرتبه:

یاشَدیدَ الْقُوی‏ وَیا شَدیدَ الْمِحالِ یا عَزیزُ یا عَزیزُ یا عَزیزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَمیعُ خَلْقِکَ فَاکْفِنی‏ شَرَّ خَلْقِکَ یا مُحْسِنُ یا مُجْمِلُ یا مُنْعِمُ یا مُفْضِلُ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی‏ کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ‏ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ!

خوب گذشت...

دو روز پیش بابا اومد وباهم رفتیم خونشون داشتیم با هم حرف میزدیم بعد خواهر گفت یه میز میخواهیم واسه تلویزیون رفتم داخل برنامه ی دیوار یه تولیدی پیدا کردم  دیشب رفتیم ببینیم وقتی رفتیم داخل خیابون اصلا من از ترس سکته زدم شوهرم هی میگفت بیکاری دیگه میشینی اینا رو میخونی بعد چون اقائه گفته بود یه کم فرعیه حتما زنگ بزنین به شوهری گفتم زنگ بزن دیگه ادرس رو دقیق گفت رفتیم رسیدیم بهش گفتم اگه خلوت بود پیاده نشو دیدیم یه ماشین سفارش میبره گفت اینجا کارگاهمونه برید اون خیابون نمایشگاهه رفتیم دیدیم ده دوازده نفر غیر از ما هستن فقط مشکلش برق بود که گفت امشب مشکل پیدا کرده دیگه با نور گوشی دیدیم خوب میزاش خوشگل بود بعد یه چیزی گه تعجب کردم همین مغازه ای که قرار بود ما خرید کنیم از اینجا سفارش میگرفت ودقیقا دوبرابر یا حتی بیشترم میفروخت😳 گرونترین میزش سیصدوشصت بود من گفتم شاید جنسش خوب نیستۺ ولی کیفتش در حد بازاری ها بود خلاصه که تصویب شد از همین جا میز بخریم هم ما هم مامان اینا 😊

دیشبم رفتیم خونه ی مادرشوهر که خواهر شوهر اینا اونجا بودن و تا دخملی رو دید گفت این دونه چی شد گفتم رفتیم یه دکتر دیگه سونو گرافی نوشته که ببینه ابعاد و مواد داخل کیست چطوره!گفت فلان دکتر کارش حرف نداره میخواستم بگم فلان دکتر اگه کارش حرف نداشت یه فکری واسه موها وپوست خودش میکرد نه واسه تو و جاری!!!
بعدم مادرشوهر گزارش کارشون رو به ما داد که واسه اربعین اسم نوشتن واسه کربلا که پیاده برن پارسال بهشون مزه داده امسال هم میرن😐
برادرشوهر هم زانوش داخل دانشگاه وقتی که زلزله اومده و بهشون گفتن برید بیرون نمیدونم به کجا خورده و شکسته و دوهفته باید گچ بگیره😐
واسه شامم عدس پلو  نذری اورده بودن واسشون که همش برنج هندی بود نشد بخوریم من که گرسنه موندم به دخملی هم از عدسی که خود مادرشوهر پخته بود دادم دیگه برگشتن به شوهری گفتم بریم یه مینی پیتزا واسم بگیر و اومدیم خونه خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود وچسبید😋

الان فقط نگرانیم همین کیسته  و کمبود وزن دخملیه نمیدونم چیکار کنیم دکتر طب سنتی هم گفت واسه این مدل کیست چیز خاصی ندارن😟

این چند روز

سلام دوستای گلم 

خدا رو شکر که اینجا رو دارم بنویسم و شماها هستید وگرنه تو دنیای واقعی جز خودمون سه تا هیچ دوستی ندارم😊

+سرما خوردگیم تموم شده ولی دخملیم هنوز باهاش درگیره و آبریزش داره که اونم دارم انتی بیوتیک بهش میدم تا خوب بشه

+عرضم به حضورتون که دیشب شوهر گفت بریم خونمون منم از روزی که ماشین خریدیم شوهری هر وقت باشه میریم دور دور همیشه هم قبل رفتن خونه ی مادر شوهر با یه دور زدن انرژی میگیرم😉دیگه رفتیم که پدربزرگه رو کاراش رو کرده بودن وخواب بود و خودشونم رفته بودن خونه ی عموی شوهر سر بزنن دیدیم کسی نیست شوهر یه ظرف پر مربا آلبالو برداشت هر چی بهش گفتم برندار حالا فک میکنن ما از نبودشون استفاده کردیم گوش نکرد چون منم اصلا کره مربا نمیخورم بعد فک میکنن من گفتم ( فقط بعضی وقتا هوس کنم اونم اندازه یه قاشق)...دیگه اومدیم خونه شام گرم کردم خوردیم خیلی هم چسبید😋

+دیشب رفتیم واسه دخملی سوئیشرت بخریم با اینکه من عصرانه داده بودم خیلی گشنه ش شده بود گفت شیرینی خامه ای میخوام رفتیم واسش دوتادونه خریدیم بعد هی گفت بشقاب دست خودم باشه از ما گرفت چند تا مغازه رد شدیم یه دفعه دیدم نمیاد پشت ما شیرینی رو گذاشته بود رو زمین انگشت میزدخامه هاشو میخورد😳😱سریع رفتم شیرینی رو گرفتم میگم مامانی زمین آلوده س چرا گذاشتی میگه خسته شدم دیگه یه جا ایستادیم خورد بعد رفتیم😀

+چند روز پیش هم یه بره خریدیم واسه عقیقه ی دخملی که قرار شد نصفش رو مامان اینا بدن به فامیل نصفش هم به پدر شوهر اینا گفتیم گفتن باشه بعد روزی که سر بریدن زنگشون زدیم گفتن نه ما کار داریم دیگه مامان خودش گوشت رو درست کرد و بین فامیلاشون تقسیم کرد بعد شبش رفتیم شوهر گفت بهشون میگم😡دیگه گفتم فعلا بیخیال😕دیدیم بله خواهر شوهر دو تا دار قالی درست کرده دارن کاراشو میکنن حالا به ما گفتن یکی میخواد واسش ببافه ولی بعید میدونم فکر کنم میخواد مامانش واسش ببافه میخوان به جاری هم یاد بدن که کمکشون کنه😐ولی دلگیر شدم چطور واسه نوه ی خودشون یه ساعت وقت نداشتن بعد هر کاری واسه خواهر شوهر وبرادر شوهر باشه انجام میدن فثط ما تافته ی جدا بافته ایم که خیلی کاراشون رو از ماپنهون میکنن😑

امروزم قرار بود پدر بزرگه رو ببرن خونه ی خودشون که قالی های خواهر شوهر بره توی اتاق😳

+خوب چند روز پیش هم شوهری صبح از خواب پریده بود حس فضولیش گل کرده بود گوشی منو برداشته بود اومده بود وب و پست تولد رو خونده بود و فکر کرده بود که من دوسش نداشتم وندارم هیچی دیگه دو ساعت واسش توضیح دادم که آرزوی من درس خوندنه که اونم تو باهاش موافقت کردی هر وقت بخوام میخونم حالا خدا رو شکر که چند سال از زندگی گذشته و عصبانیتش قابل کنترل شده اگه نه جنگ میشد😀

+ما سه تا خواهر هستیم از کوچیکی همه ی دخترای فامیل خونه ما ازاد بودن از هر نظری ...ومناسبت ها خونه ی ما بودن بعد حالا که من ازدواج کردم بازم توقع دارن که خودمون باشیم و همین رفتار منو از رفتن خونه ی بابا دلزده میکنه چند روز پیش هم یکی از فامیل گفته بود شوهری به شوهرش سلام نکرده😳این در حالیه که شوهر من با این اقا خیلی خوبه و هر جا برسه سلام میکنه هنوزم درگیر ازدواج ما هستن که  شوهرم رو بد جلوه بدن چون از یه شهر دیگه س میخوان بگن ادم نیست😡😳و فقط خودشون رو قبول دارن😏

+وای یه اسم به من بگید به جایی شوهری استفاده کنم خیلی سنگینه و تو دهنم نمیچرخه حتی نوشتنشم سخته نمیخوام اسم اصلیش گفته بشه

روز کودک

کاش همیشه کودک بماند و کودکانه ترانه های عاشقانه اش را لالایی شب های 

بی خوابی مان کند!ا

اگرکودک نبود ، نه پدر معنا داشت ، نه هیچ مادری بهشتی می شد .

روز کودک مبارک . . .

ســرماخوردگی

سرما خوردیم بدجور فعلا دارم خود درمانی میکنم دخملی رو هم میخواستم ببرم پیش دکترش زنگ که زدم گفت شربت سرماخوردگی بهش بده اگه بعد سه روز بهتر نشد بیا حالا خدا رو شکر یه کم بهتر شده اگه دوباره برنگرده😐
الانم دارم چایی میخورم دلم یه آش رشته گرم وخوش رنگ میخواد که برم تو کلبه پایینیه بخورم😉 خدارو شکر که هوا سرد شده دوس دارم مرتب یه چیزی دستم باشه بخورم مخصوصا نوشیدنی گرم😋
همیشه دوس داشتم مثه فیلما و برنامه کودک ها توی یه کلبــــــه اینطوری بشینم ولذت ببرم ولی کی منومیبره😀
من مریض که بشم خیلی از این هوسا میکنم تازه صله ی رحمم به جا میارم ولی دیشب انقد حالم بد بود که دعوت عمو اینا رو قبول نکردم😟

عــزاداری

+بالاخره سه شنبه پدر ومادر شوهر با برادر شوهر راهی مشهد شدن که واسه تاسوعا عاشورا اونجا باشن دیروز هم برادر شوهر رفت خوابگاه واونا شب موندن امروز راه افتادن میان قم زیارت فردا میان 😐کلا این مادر شوهر علاقه ی خاصی به سفرای زیارتی داره😐😀

+چهارشنبه رفتیم خرید واسه دخملی واسش چندتا لباس زیر اورد گرفتم جلوش گفتم چه رنگی دوس داری نارنجی وسبز برداشت بعد که خواستم بزارم داخل پلاستیک نارنجی رو محکم گرفته میگه میخوام بغلش کنم بریم😳😵

+روز تاسوعا عاشورا هم که رفتیم روستای خودمون خونه ی مامان اینا و شب اونجا بودیم و فامیلای شوهر حلیم داشتن و شوهر از ظهرش رفت پیششون ما هم شب با مامان اینا رفتیم حسینیه بعدم هیئت ابادانی ها اومدن به دعوت فامیلای شوهر...ولی خوب اصلا حال وهوای محرم نبود...

واسه شام غریبان رفتیم حسینیه تا شمع روشن کردن دخملی با نوه خاله شروع کردن به دست زدن وتولدت مبارک😊بعد ده دقیقه هم دیگه دخملی خوابش گرفت برگشتیم 

+دخملی هم آبریزش بینی پیدا کرده خدا کنه بد سرما نخوره😞

+چقدر تنبل شدم یه عالمه حرف داشتم ولی چون ننوشتم یادم رفت از همه حرفام همینا روفقط یادمه این پست اصلا به دلم نمیشینه انگار پاییز امسال افسردگی آورده واسم قبلا دوس داشتم هر روز پست بذارم حتی اگه حرفی نبود

خـــــــــــاموش

من اینجا وقتی میگم فامیل یا آشنا و نسبت اصلی رو نمیگم بیشتر از اقوام  هستن وتنها به خاطر اینه که دیدم بعضی آشناها داخل بعضی وب ها چراغ خاموش میان ومیرن و شاید در جریان اون موضوع نباشن ولی بعضی  چیزها رو کسی زیاد خبر نداره بعد اگه اینجا رو بخونن از این راز هم باخبر میشن و به بیرون درز پیدا میکنه واسه همین از نسبتشون چیزی نمیگم...

 از قضا امشب باز هم وب یکی از آشناها به طور اتفاقی واسم باز شد البته پستاش حذف بود ولی خوب یه چیزایی مونده بود که اینا رو خودم در جریانش هستم و واسم تعریف میکنه و چیزی نبود که بگم یواشکی بخونم و وب خودم هم زندگی روزمره س که فامیل و آشناها در جریانش هستن و بحث زن وشوهری هم که همه جا هست وعادیه...
 فقط یه جا نیست😀خونه سه تا از فامیل نزدیک ما که چون خیلی خوشبختن اصلا بحث ندارن😀نمیدونم راز خوشبختیشون در چیه

Designed By Banooye Barfi ...