خـاطــرات بانــوی بـــرفی

دلتنگی...

دلم واسه دوران سحر خیزی تنگ شده 

چقدر خوب بود شب ها زود خوابیدن و چه بهتر بود صبح زود بیدار شدن و سر حال بودن 

نون پنیر و چایی شیرین  خوردن😍

تنها صبحونه ای که دوست داشتم

وبیشتر دلم واسه این صبح هایی که خونه ننه بیدار میشدم در رو باز میزاشت و با نگاه به باغچه ش کلی حس خوب میداد مخصوصا درخت گل محمدی

صبحونه آماده میکرد با استکان های کوچولوش 

و من همیشه شاکی بودم چرا چای کوچیک 

و ننه دوباره واسم چای میریخت😔

خیلی دلتنگ اون روزام 

حال و هوای این چند ماه دلتنگیه

برای ننه و عمو 

کاش به خوابم میومدن تا این دلتنگی رفع بشه اما نمیان

حس خوب اون روزها هنوز دلتنگم میکنه

+داخل اصفهان بیشتر  قدیمی ها میگفتن ننه

+دخملی میگه مامان جون 

+چند ساله دیگه صبحونه نمیخورم

غذا و ترس

بچه ها چرا دیگه مثه قبل نمینویسین😐😟
تیرماهی جون خیلی ناراحت شدم از اتفاقی که افتاده ایشالا زودتر طلاهات پیدا بشه ولی من منتظرت هستم بیا بنویس
آیلین از تو انتظار نداشتم زودی بیا😟
مژده یه خبری بده اگه اینجا رو میخونی
+یه حس بدی افتاده به جونم تا یه جایی از بدنم درد میگیره همش فکرای منفی میان سراغم اینکه شوهرم کنارم نیست تشدید میکنه 
بیشتر شب ها این فکرای منفی هجوم میارن
تنها انرژی مثبت این روزا بارونه😍
+پنج شنبه شدید هوس بریون کردم به شوهر گفتم گفت جمعه میریم ساعت دوازده رفتیم اصفهان تابرسیم و جای پارک پیدا کنیم شد یک ونیم وقتی رسیدیم انقد شلوغ بود که چهل مین منتظر موندیم تا میز خالی بشه 
بعد ناهار هم گفتم بریم میدون نقش جهان 
ایند فعه عالی بود همیشه دوستش داشتم اما این بار کلی انرژی گرفتم 
انقد  به شوهر مزه داد دوباره قرار شد آخر هفته بریم
خلاصه که کلی انرژی به سه تامون داد
منم دارچین زنجبیل و ادویه خریدم 
یه خانومی هم جوز هندی میخرید بعد قیمت گرفت گفت کیلویی صد و هشتاد!!!
شوهر تا دید گرونه گفت از خانومه بپرس ببین واسه چه غذاییه بخر 
منم چون تاحالا  استفاده نکرده بودم گفتم سه تا میخرم شوهر گفت پس من میرم😐
چرا !؟
چون خجالت میکشه وقتی من چیز کم میخرم😂
حتما باید یه کیلو میخریدم که فکر نکنن خسیسه😉😄

این توله رو هم داخل میدون دیدیم خیلی خوشگل بود و ترسو😄
اینم بگم من عاشق اکبر جوجه ام البته اگه کیفیت پنج شش سال پیش باشه
تو راه شوهر تبلیغش رو دید😍
گفتم این که اصلی نیست 
گفت برو ببین اگه تو سایتشون زده شعبه اصلی آخر هفته بریم 
که دیدم شعبه ی اصلیشه و منتظرم آخر هفته بشه😜
خدا کنه مثه بار اولی که خوردم باشه
کلا من بین رستوران هایی که رفتم سه تاشون هنوز مزه غذاشون زیر زبونمه
+اولیش آمل همین اکبر جوجه بود که الان دیگه خرابش کرده😑
+یکی رستوران شاطر عباس شیراز کباب کبک و زعفرونیش عالی بود
+یکی هم اگه اشتباه نکنم رستوران نقش جهان مشهد که سوپ و کباب و ماهیش خیلی خوشمزه بود😋
دوهفته پیش هوس سمبوسه کردم دخملی سرماخورد دیگه نشد ولی چون زیاد دوس ندارم دیگه از خیرش گذشتم
باور کنین شکمو نیستم هوسه دیگه 
پارسال دی هوس بریون کردم دیگه تا همین جمعه
فقط سالی یک یا دو بار مزه میده
+ترس یکی از چیزایی هست که بیشترین نقش رو تو زندگی من داشته وداره😐
خودمم دیگه خسته شدم ازش چون جلوی خیلی از پیشرفت هام گرفت
حتی رو در رو شدن با ترس ها منو بدتر میترسونه 
یه برنامه ای از شبکه اجنبی پخش میشد که با ترس هاشون رو درو میشدن 
یه خانومی اومد ترسش از سوسک بود 
سه روز باهاشون زندگی کرد بدتر شد البته شوهر واسه من تعریف کرد من حتی جرات نگاه کردن نداشتم😕
خودمم اوایل که اومدیم خونه پرسوسک بود یعنی من اول زندگیم رو به خاطر سوسک بیشتر خونه ی مامان بودم بدون اینکه کسی بدونه😑
شبایی هم که خونه بودم صداشون رو میشنیدم و گریه میکردم وشوهر بیچاره رو تا صبح صد بار بیدار میکردم
خدا رو شکر این کابوس تموم شده س😉
یه ترسی که واسه کل فامیل خنده داره ترس من از موتوره
یادمه دبستان که بودم رفته بودیم اصفهان خونه ی خاله م پسر خاله م موتور داشت 
رفته بودیم بیرون و خسته بودیم که وسط راه دیدیمش خاله بهش گفت بچه ها خسته ان تو با موتور ببرشون ما میاییم 
یه کم اومدیم جلوتر وسط خیابون من جیغ و داد که منو پیاده کن 
اینم میرفت انقد زدم تو سرو کله ش و کتک خورد زد کنار 
بعدم موتور رو قفل کرد تاکسی گرفت ما رو برد خونه😂

+میدونم  نوشته هام درهمه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید😊


Designed By Banooye Barfi ...