خـاطــرات بانــوی بـــرفی

حال خوب...

امروز خیلی عالی بود
بارون که حسابی اومد شوهر هم که بود با هم رفتیم بیرون و زیر بارون با هم راه رفتیم خیلی مزه داد
بعدم رفتیم دو سه تا مبل فروشی قیمت بگیرم که اگه شد واسه عید مبل ها رو عوض کنم 
اینا چقدر رو قیمت ها زدن؟
که حاضر بودن تا یه تومنم تخفیف بدن؟
کمترین مبل راحتی بدون کیفیت شش ونیم درمیاد
دوستان اگه جایی رو میشناسید یا پیجش رو دارین واسم بزارین😊
بعد اومدیم کشک و گردو و خرما خریدیم واسه ناهار کله جوش خوردیم
امروز بهم مزه داد ولی من خونه خودم اصلا درست نمیکنم اکثرا میریم خونه پدرشوهر با کشک محلی میخوریم
+چند روز پیش رفتیم خونه پدرشوهر دخملی گفت واسش نقاشی بکشه 
پدرشوهر این رو کشید😄
به دخملی یه نقاشی همزمان که خودم میکشیدم یاد دادم بکشه که این شد
گذاشتم داخل پوشه به عنوان اولین نقاشی که یادگاری بمونه😍
کتاب رنگ آمیزی هم واسش خریدم که رنگ بزنه اول زیاد خوشش نیومد ولی الان خودش میاره رنگ میزنه و جالبه که خیلی هم دقت میکنه که نزنه بیرون ولی خوب بچه س دیگه یه کم میره بیرون😉
چند روز پیش بعد از دوسال و نیم هوس اسنک کردم یعنی آخرین بار که خوردم اسنک زده شدم از بس بد بود وسس زده بودن😀
ولی این یکی خیلی خوشمزه بود انقد چسبید که دوباره سفارش دادم 
شوهری سمت یزد که رفته بود گلابی محلی داشتن البته خیلی کوچولو بود
این بار بهش گفتم بگیر دیگه نداشتن فقط مال اون منطقه هست چون محلی میکارن
تا شوهر برسونه پوستش لک افتاده بود ولی خوشمزه و شیرین بود
+واینکه این بار مامان سبزی کوکو واسم درست کرد اورد ولی درشت بود من دوست ندارم کوکو هم که پختم این رنگی شد
چرا کوکوهای من سبز نمیشه!؟
+امشب با دخملی بازی میکردیم گفت مامان واسم فلفل درست کن 
من اینا رو واسش درست کردم دوساعتی واسه خودش بازی کرد و سرگرم بود
بعدم گیر داد به لوبیا و نخود فرنگی که دیگه خمیر نداشت😊
راستی خیلی دنبال لوبیا ترد گشتم واسه ترشی درست کردم خیلی خوشمزه شد 
فقط کم بود😐
لوبیا اگه سفت باشه خوشمزه نیست 
 سر وتهش رو هم نزدم چون گفتن حالت لیز پیدا میکنه

دل نوشت:
من همیشه نمازم رو میخوندم ولی از وقتی دخملی به دنیا اومد نه😐
افسردگی بعدش کاری کرد که ازش دور شدم ولی هر موقع خیلی دلگیر بشم بازم نماز میخونم چون بهم آرامش میده 
خواهشا ننویس مگه فقط با نماز میشه یاد خدا بود!!!
واسه من سر سجاده بهم آرامش میده 
اونم به خاطر دل خودم که میخوام باهاش آروم  حرف بزنم
نکته:
اصلا آدم سفت و سختی نیستم خیلی معمولی و...


روزانــــــــــــــه

نمیدونم از کجا شروع کنم هر چی یادم بیاد مینویسم 
+هفته قبل شب یلدا مامان اینا پسرعمه رو مهمون کردن و به من گفتن بیا اما من گفتم وقتی شوهر از کار بیاد میام دیگه ساعت شش رفتیم شیرینی خریدیم و رفتیم عمه و عروسش و شوهرش اومده بودن 
عمه م همیشه منو میدید خیلی خوشحال میشد اونشب رنگ پریده و گرفته بود ازش سوال کردم گفت سرم گیج میره 
دیگه سریع اومدن دکتر تا رسیده بودن فشارش شده بود بیست و دو😐
حالش بد شده بود و سه ساعت شد که نیومدن و پسر عمه و زنش هم رفتن بعد یه ساعت با هم اومدن ولی عمه انقد حالش بد بود فقط دراز کشید 
دیگه سفره انداختیم و ساعت یازده و نیم  شام آوردیم ولی همه ضدحال خورده بودن زیاد نخوردن
غذا هم ته چین و فسنجون و کشک بادمجون بود که خواهرک داخل گوشت فسنجون سیر ریخته بود بو گرفته بود 😐
صد بار گفتم واسه غذای مهمون سیر نریزید ولی گوش نمیدن
انقد غذا اضاف اومد مامان کشید واسه همه بردن
عمه هم اونشب رفت خونه ی پسرس و دوباره فردا حالش بد شد با آمبولانس بردنش 
بعد سه روز گفتن عفونت گوش میانی بوده😑
خلاصه که گوش رو دست کم نگیرین عمه گفت مرگ به چشم دیدم
من که عاشق این عمه هستم خیلی دوسش میدارم البته هر چهارتاشون رو ولی خوب اینو بیشتر😍
دیگه قسمت نشد منو واسه پسرش بگیره شوهر خدا رو شکر زودتر اومد دوس نداشتم رابطه م با عمه م خراب بشه
+‌دو روز بعد مهمونی مادرشوهر خواهر شوهر فوت کرد و شوهر نبود من با مامان اینا واسه مراسم ها میرفتم فقط یکیش رو شوهر اومد 
یه چیزی که واسه من جالب بود مادرشوهر همونطوری که واسه باباش گریه میکرد و زار میزد واسه این خانوم هم گریه میکرد البته وقتی شلوغ میشد 
بعد این خانوم خواهرش مرده و برادرهاش خارج از ایرانن و فامیلی نداشت
بعد مادر شوهر زنگ میزد میگفت آدم بیارین نگن بی کس و کاره😵
اون فیلم یادتونه آدم آوردن واسه باباشون گریه کنه همونطوری😐 
خدا رحمتشون کنه خانوم خوبی بود ولی به زور کشتنش😑
+دو روز قبل یلدا تلگرام پیام دادم دختر خاله واسه تولد بچه ش تبریک گفتم خوند و جواب نداد آخر شب پروفایل غمگین گذاشت دیدم 
دیگه فهمیدم یه خبری شده 
 تا سه ونیم بیدار بودم بعدم با فکر و خیال دم صبح خوابم برد
صبح که پرسیدم گفتن ضربانش ضعیف شده بهش گفتن سریع  برو بیمارستان به دکترت بگو بیاد دیگه تا سونو کردن گفتن بچه زنده نیست  و ایست قلبی کرده😟
بهش گفتن اگه سزارین کنیم تا سه سال نمیتونی باردار بشی و آمپول فشار زدن و طبیعی زایمان کرده و زجر کشیده بی هدف😩
وقتی اینو گفتن خیلی گریه کردم درسته دختر منم بدون ضربان اومد ولی خدا بهم برگردوند 
حتی یاد آوریش هم سخته
خدایا ممنون بابت دخترم😍
امروز زنگ زدم بهش حالش رو بپرسم صداش در نمیومد خیلی خودم رو کنترل کردم گریه نکنم تا بیشتر ناراحت نشه
گفت بانو همیشه تو خواب میدیدمش چشماش بسته بود 
میگفتم چرا باز نمیکنه من ببینم چشماش چه رنگیه ؟
امروز که تعبیر کردیم گفتن بچه عمرش به دنیا نبود واسه همین تو خواب چشمش رو باز نمیکرده 
خیلی سخته بچه ت رو ببینی ولی دیگه نداشته باشی
خدا بهش صبر بده🙏
+شب یلدا هم نصفش رو خونه ی مامان اینا بودیم باقیش رو هم خونه مامان (ننه😀)مادرشوهر و ساعت یازده بلند شدیم چون پیرزن میخواست بخوابه 
امسال مثه هرسال خوش نگذشت 
بعد اومدیم سر راه دخملی شام نخورده بود ذرت خریدیم خوردیم 
دخملی هم واسه اولین بار یه لیوان کوچیک رو خورد از سر گرسنگی 
ولی بدون سس و فلفل و پنیر😄
+چند وقت پیش مامان اینا خونشون رو تمیز میکردن داخل نشیمن مبلشون یه دعا پیدا شد 
گفتن واسه بستن بخت و مهر و محبته
من به اینا اعتقادی نداشتم 
اما الان یه سالی میشه که دیگه روابطمون خیلی سرد شده و همیشه بحث پیش میاد
توکل به خدا بالاتر از خودش که نیست
چند وقت پیش هم یه خانومی بود که باردار نمیشد رفته بود یه جا بهش گفته بودن چله افتاده بهت و نمیدونم چیکار کرده بودن 
الان خانومه باردار شده
دیگه بحث رو تموم کنم میترسم شوهرم نیست باید لامپ رو روشن بزارم بخوابم😐


غذا و ترس

بچه ها چرا دیگه مثه قبل نمینویسین😐😟
تیرماهی جون خیلی ناراحت شدم از اتفاقی که افتاده ایشالا زودتر طلاهات پیدا بشه ولی من منتظرت هستم بیا بنویس
آیلین از تو انتظار نداشتم زودی بیا😟
مژده یه خبری بده اگه اینجا رو میخونی
+یه حس بدی افتاده به جونم تا یه جایی از بدنم درد میگیره همش فکرای منفی میان سراغم اینکه شوهرم کنارم نیست تشدید میکنه 
بیشتر شب ها این فکرای منفی هجوم میارن
تنها انرژی مثبت این روزا بارونه😍
+پنج شنبه شدید هوس بریون کردم به شوهر گفتم گفت جمعه میریم ساعت دوازده رفتیم اصفهان تابرسیم و جای پارک پیدا کنیم شد یک ونیم وقتی رسیدیم انقد شلوغ بود که چهل مین منتظر موندیم تا میز خالی بشه 
بعد ناهار هم گفتم بریم میدون نقش جهان 
ایند فعه عالی بود همیشه دوستش داشتم اما این بار کلی انرژی گرفتم 
انقد  به شوهر مزه داد دوباره قرار شد آخر هفته بریم
خلاصه که کلی انرژی به سه تامون داد
منم دارچین زنجبیل و ادویه خریدم 
یه خانومی هم جوز هندی میخرید بعد قیمت گرفت گفت کیلویی صد و هشتاد!!!
شوهر تا دید گرونه گفت از خانومه بپرس ببین واسه چه غذاییه بخر 
منم چون تاحالا  استفاده نکرده بودم گفتم سه تا میخرم شوهر گفت پس من میرم😐
چرا !؟
چون خجالت میکشه وقتی من چیز کم میخرم😂
حتما باید یه کیلو میخریدم که فکر نکنن خسیسه😉😄

این توله رو هم داخل میدون دیدیم خیلی خوشگل بود و ترسو😄
اینم بگم من عاشق اکبر جوجه ام البته اگه کیفیت پنج شش سال پیش باشه
تو راه شوهر تبلیغش رو دید😍
گفتم این که اصلی نیست 
گفت برو ببین اگه تو سایتشون زده شعبه اصلی آخر هفته بریم 
که دیدم شعبه ی اصلیشه و منتظرم آخر هفته بشه😜
خدا کنه مثه بار اولی که خوردم باشه
کلا من بین رستوران هایی که رفتم سه تاشون هنوز مزه غذاشون زیر زبونمه
+اولیش آمل همین اکبر جوجه بود که الان دیگه خرابش کرده😑
+یکی رستوران شاطر عباس شیراز کباب کبک و زعفرونیش عالی بود
+یکی هم اگه اشتباه نکنم رستوران نقش جهان مشهد که سوپ و کباب و ماهیش خیلی خوشمزه بود😋
دوهفته پیش هوس سمبوسه کردم دخملی سرماخورد دیگه نشد ولی چون زیاد دوس ندارم دیگه از خیرش گذشتم
باور کنین شکمو نیستم هوسه دیگه 
پارسال دی هوس بریون کردم دیگه تا همین جمعه
فقط سالی یک یا دو بار مزه میده
+ترس یکی از چیزایی هست که بیشترین نقش رو تو زندگی من داشته وداره😐
خودمم دیگه خسته شدم ازش چون جلوی خیلی از پیشرفت هام گرفت
حتی رو در رو شدن با ترس ها منو بدتر میترسونه 
یه برنامه ای از شبکه اجنبی پخش میشد که با ترس هاشون رو درو میشدن 
یه خانومی اومد ترسش از سوسک بود 
سه روز باهاشون زندگی کرد بدتر شد البته شوهر واسه من تعریف کرد من حتی جرات نگاه کردن نداشتم😕
خودمم اوایل که اومدیم خونه پرسوسک بود یعنی من اول زندگیم رو به خاطر سوسک بیشتر خونه ی مامان بودم بدون اینکه کسی بدونه😑
شبایی هم که خونه بودم صداشون رو میشنیدم و گریه میکردم وشوهر بیچاره رو تا صبح صد بار بیدار میکردم
خدا رو شکر این کابوس تموم شده س😉
یه ترسی که واسه کل فامیل خنده داره ترس من از موتوره
یادمه دبستان که بودم رفته بودیم اصفهان خونه ی خاله م پسر خاله م موتور داشت 
رفته بودیم بیرون و خسته بودیم که وسط راه دیدیمش خاله بهش گفت بچه ها خسته ان تو با موتور ببرشون ما میاییم 
یه کم اومدیم جلوتر وسط خیابون من جیغ و داد که منو پیاده کن 
اینم میرفت انقد زدم تو سرو کله ش و کتک خورد زد کنار 
بعدم موتور رو قفل کرد تاکسی گرفت ما رو برد خونه😂

+میدونم  نوشته هام درهمه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید😊


نقطه چین...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پاییز نوشت...

وقتی یه مدت ننویسی دیگه واقعا نمیدونی چی بنویسی همه چیز درهم میشه حالا تا جایی که یادم بیاد مینویسم

+یه شب با شوهر دخملی رو بردیم پارک روی سرسره بچه ها برعکس میرفتن پای یکیشون خورد به صورت دخملی بعد شوهر به مسئولش گفت بهشون تذکر بده گفت من نمیگم به من ربطی نداره 😳

شوهرم که عصبانی بشه فقط دهانش باز میشه هی حرف زد و من خجالت کشیدم البته فحش نمیداد ولی انتظار نداشتم 

اومدیم با دخملی بره ماشین بازی هی گفت تو برو گفتم نمیرم باهاش سرسنگین بودم یه گوشه ایستادم یه پسره اومد کنارم سریع خودش رو رسوند گفت برو اون طرف روصندلی بشین  

بعد که اومد دید من دارم گریه میکنم گفت واسه چی ؟

گفتم خودت میدونی و محلش ندادم 

دست منو گرفت برد پیش مسئولش گرفت بوسش کرد و معذرت خواهی کرد وبهش گفت زن من داره واسه حرفایی که به شما گفتم گریه میکنه😳

دیگه مرد گفت شما جوونین و کله تون داغ اشکال نداره 

بعدم اومدیم رفت واسمون بلال گرفت با کباب و برگشتیم خونه

یکی از اخلاقای بدشوهر همینه زود عصبانی میشه و متوجه حرفاش نیست 😟😐

خودش هم زود پشیمون میشه اما فایده ای نداره

+از محرم تنها چیزی که یادم مونده اینه که مادرشوهر و پدرشوهر خودشون رو کشتن که دخملی چادر بپوشه 😳😂

اما من اینکار رو نکردم حتی هیئت که رفتیم به دخملی گفت اگه بابا ببینه چادر نداری دعوات میکنه 

منم گفتم بچه هنوز سه سالشه و کوچیکه 

دیگه حالش گرفته شد منم رفتم پیش مامان اینا

من خودم روستامون که هیئت بریم چادر میپوشم ولی اینجا که زندگی میکنیم اصلا

فقط دوس دارن عقایدشون رو تحمیل کنن شخصیت کسی واسشون مهم نیست😐

+این مدت خیلی به هم ریختم خیلی زیاد عصبی میشم و ترکش هاش دخملی و شوهر رو میگیره نمیدونم چرا!؟

دقیقا شرایط بعد زایمان واسم پیش اومده سر هر موضوعی گریه م میگیره 

اصلا اون روزها رو دوس نداشتم دوره ای که میتونستم از مامان شدنم لذت ببرم گند زده شد 

+خدا رو شکر این ماه یکی از وام ها تموم میشه و یه نفسی تازه میکنم کی میشه یه زندگی بدون قسط و وام داشته باشیم😍

شوهر گیر داده که اسمم رو واسه گواهینامه بنویسه ولی خیلی میترسم کنار خودش نشستم اما حس میکنم نمیتونم رانندگی کنم

+آلوئه ورا رو چند روز روی پوستم کشیدم خیلی تاثیر داشت هم حالت ژله ای داشت و رو خط های صورت تاثیر داشت 

پوستم رو شفاف تر کرده

جای لک و جوش رو کمرنگ کرده

البته من رو پام جوش داشت کشیدم در عرض سه روز خوب شد خلاصه که عالی بود

سیب زمینی هم خیلی خوبه

موز رو هم له کنین بزارید

هلو هم عالیه پوست رو لطیف میکنه

واسه عید رفتم رنگ مشکی بخرم به دختره گفتم میخوام رنگش ثابت باشه و خوشگل دوتا رنگ داد صد هزار  دو ماه اول هر وقت رفتم حموم هی اومد پایین انقد زورم گرفت گفت با ضمانت الان برم تیوپ رنگ رو بزنم تو سرش بگم کجاس ضمانتش😀

ولی اول که گذاشتم مشکی براق و خوشگلی بود😍

ازروزی هم که این رنگ رو گذاشتم موهام خیلی زود کثیف میشه قبلا اگه ده روزم حموم نمیرفتم مشخص نبود

+اون پسری که گفتم سرطان مغز استخوان داشت و دکترا قطع امید کرده بودن یه شب یه خانومی از همسایه ها که خبر نداشته خواب میبینه که شفا گرفته و بعدش گفتن که دکترا قطع امید کرده بودن و گفته بودن که دو ماه بیشتر زنده نیست چون کلیه و کبد و... از کار افتاده بودند

الان کلیه و کبد و طحال سالم هستن ولی داره شیمی درمانی میشه

مامانش هم نمیدونه چون سه سال پیش تومور داخل سرش بود و عمل کردن تازه بهتر شده و گفتن ندونه بهتره 

ایشالا که زود خوب بشه چون تازه سی سالش شده و نامزد کرده🙏

+امروز عصر بعد از هفده روز بریم خونه مامان 

این چند روز خیلی به آرامش خونه ام احتیاج داشتم

الانم شوهر با دخملی رفتن خونه ی مامانش گفت میایی گفتم  باشه

گفتم ناهار ماهی یا کباب بگیریم برگردیم 

گفت به بابام میگم بگیره با هم بخوریم 

گفتم اصلا من میرم دوش بگیرم تو هم برگشت یه چیزی بخر بیا 

گفت باشه فقط مواظب باش و گوشیتم رو زنگ باشه

(چقدر واسش مهمه من همراهیش کنم😐😄)

نمیدونم چرا من میرم حمام انقدر نگرانه من زمین بخورم انقد استرس میده بعضی وقت ها بهش نمیگم و میرم😂

ادامه مطلب نظرم درباره ی کتاب

  • continue

حس بد این روزها...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خونه...

+یه هفته شاید هم بیشتر بود به خاطر قطعی طولانی آب رفته بودم خونه ی مامان اینا  اما همش دلم تو خونه خودم بود که ظهر بدون صدا خواب که نه دخملی که میخوابه یه کم دراز بکشم و گوشی دستم بگیرم وب گردی کنم یا کتاب بخونم اما همش باید مراقب در خونه بودم که زنگ نخوره یامهمون ها نیان کنار بچه صدا بدن

واقعا که هیچ جا خونه ادم نمیشه😍

یه روز هم لباسای دخملی رو شستم و انداختم تراس دقیقا وقتی رفتم جمع کنم یه کبوتر خورد به در تراس و موند داخل بالکن 😐

دیگه شوهر منتظرمون بود که باتاکسی بریم سر کارش که از اونجا ما رو ببره خونه مامان هر کاری کردم نرفت مجبوری توری تراس رو پاره کردم و یواشکی لباسای بچه رو برداشتم بعد دیدم گناه داره یه کم برنج و اب گذاشتم داخل یه کارتن انداختم تراس که همش ریخت رو زمین دیگه بیخیالش شدم فرداش شوهر اومد تمیز کرد😀

+شوهر بین راه شیراز یه گوشی اپل پیدا کرده بود از یه صحنه ی تصادف خواست پیگیرش بشه که من نزاشتم ولی شوهر میگه دوس دارم برسه به دست صاحبش چند تا تعمیراتی رفتیم قبول نمیکنن میگن واسمون دردسر میشه

+اما برسیم به خونه مادرشوهر😀

والا من بدگو نیستم اتفاقا با همه ی حرف ها و تیکه های مادرشوهر خیلی هم خوش میگذره 

دیروز شوهر جان قصد داشت با دخملی بره خونشون که گفتم نه خودم هم میام هر بار سرت رو میندازی پایین تنها میری اما از همون خونه بهش گفتم واسه ناهار وعده ندی میاییم خونه 

گفت باشه 

این همه که به گوشش خوندم رسیدیم سفارش آبدوغ خیار داد 😡

حالا من صبحونه نخوردم ناهارم آبدوغ خیار بخورم دیگه چه شود

همون موقع هم مادرشوهر گیر داد که چرا لباس تنگ میپوشی راحتی بپوش که همون شلواری که عکسش رو داخل کانال گذاشتم رو بهم داد😄

تا عصر هی سفارش میکرد لباس آزاد بپوش 

باید یه سفر بره تایلند هر چی لباس خواست واسم بخره بیاد😀

شایدم اگه درسش رو میخوند داخل زمینه طراحی و دوخت خیلی موفق بود 

خلاصه که بگم خیلی لباس گشاد دوس داره😊

دیگه وقت ناهار که شد شوهر شانس اورد مامانش کشمش داشت ریختم داخل آبدوغ خیار و خوردم ولی خدایی خیلی مزه داد دوسال بود نخورده بودم😋

دیگه بعد هم که از سه تا پنج و نیم بیهوش شدم بیدار که شدیم ضعف داشتم و بدنم میلرزید سریع شوهر رو صدا زدم به بهونه ی دور دور رفتیم دو تا کیک خوردم و برگشتیم و مادرشوهر غذا پخت منم سالاد درست کردم و قرار شد شب برادرشوهر بلیط بده دخملی و بچه های خواهر شوهر رو ببریم شهر بازی 

شام که خوردیم ساعت ده با خواهر شوهر قرار گذاشتیم کنار شهر بازی 

شوهر و شوهر خواهر شوهر بچه ها رو بردن منو خواهر شوهر هم نشستیم به حرف زدن 

خدایی دل پری داشت آخه با خواهر شوهراش داخل یه ساختمون هستن

به من گفت خداروشکر کن که نزدیک مامانم اینا نیستی😐

یه کم هم درباره جاری گفت که از چه چیزایی خوشش نمیاد که من انجام ندم ولی اصلا غیبتش رو نکرد

بعد بازی هم خواهر شوهر میوه و آجیل آورده بود نشستیم خوردیم و ساعت یک ونیم اومدیم خونه خوابیدیم

+صبح هم شوهر رفت یه کم رانندگی یاد برادرش بده منم خونه رو تمیز کردم داشتم جارو میزدم پنجره باز بود صاف وسط سرم خورد بهش الانم ورم کرده و درد میکنه😄😄😄

بخندین خودمم خندیدم😀

+چند روز پیش هم که آب نبود یکی از واحدها سرخود پمپ رو زده بود به برق و سوخته بود فقط شانس اورد بود اتصالی نکرده به برق ساختمون 😳دیگه یه تومن هزینه ش شد که خودشون دادن اونم اگه مدیر متوجه نمیشد میخواست با بقیه واحدها تقسیم کنه 

چرا انقد بعضی ها بیخیال یا بی فرهنگن😐

آخه اگه اب باشه ما هم آدمیم

دیگه برم کتلت آماده کنم شب بریم پارک شام بخوریم خیلی مزه میده البته اگه سوسک نیاد😍

این چند روز...

+تازه چند روز هست از ناراحتی حذف شدنمون بیرون اومدم یعنی هر کاری کردم نمیشد گریه م میگرفت چرا مردم ما از هیچی شانس ندارن  
فقط خواستم بگم در این حد ناراحت بودم😟
+خدا رو شکر دخملی خوب شد باقیش دیگه حساسیت هست که هر دوتامون رو درگیر کرده 
+سیزده تیر تولد دخملی بود سر یه حرف بیخود گند زده شد به تولد بچه 
یعنی از صبح که رفتیم واسش لباس بخریم تا شب شوهر غر زد و رو مخ من بود دلم میخواست خفه ش کنم  دیگه آخر شب بحثمون جدی شد و یه حرکتی زد که اگه معذرت خواهی نمیکرد نمیبخشیدمش و دلم باهاش صاف نمیشد
دیگه سر همین فقط یه کیک و چند تا فشفشه و با یه کلاه خریدیم و یه تولد ساده گرفتیم 
کیک هم فقط بچه خامه هاش رو خورد باقیش رو انداختیم داخل سطل
حالا تو فکرم هست که یه تولد دیگه واسش بگیرم
صبح تولد شوهر اومد خونه ی مامانم دنبالمون قرار شد خواهرا هم باهامون بیان بعد عمه شوهر رسید دیگه بهش گفتیم میخواهیم بریم ده مین نشست عمه که رفت خواهرا گفتن نمیاییم اونوقت عصرش عمه خبر چین زنگ زده بود به مادرشوهر که خواهرام با من اومدن که تولد بگیریم در حالی که ما فقط میخواستیم بریم آتلیه و خواهرا برن کفش بخرن
آخه بگو به تو چه ربطی داره!؟
مادرشوهر فرداش غیر مستقیم پرسید منم همه چی رو بهش گفتم ولی دریغ از یه تبریک😐
کادو هم ندادن حالا نمیدونم مثه تلویزیون پارسال سوپرایز هستش یا نه😄😀
+فردای تولد بچه رفتیم واسه من لباس بخریم که هر چی گشتم لباسی که میخواستم نبود آخرشم از سر ناچاری اون لباس رو خریدم دیگه بعدش رفتیم برادرشوهر رو که اومده بود ببینیم 
دلم واسش تنگ شده بود حتی با اینکه کلا سرد هستن اما دوسش دارم 
شاید چون دوره عقدمون همیشه همراهم بود
نشسته بودیم جاری رفت دستشویی و برگشت گفت خون دماغ شده دیگه هر کاری کرد بند نمیومد مادرشوهر اینا هم که خیلی دل گنده هی میگفتن چیزی نیست تا ساعت دوازده و نیم به زور شوهر بردنش دکتر که گفته فشارش بالا رفته و خدا رو شکر کنین که خون دماغ شده اگه نه یا سکته میکرده یا خون لخته میشده😳
دیگه چهار پنج ساعت بستری بود چون هر کاری میکردن فشارش پایین نمیومد
بعد شوهر گفته من میرم به شوهرش زنگ بزنم بیاد مادرشوهر نمیزاشته میگفته  بچه م حرص میخوره شوهرم گفته این دسته گل خودشه بزار بیاد ببینه
فکر کردین دختر مردم اسیر و برده شماست که باهاش اینطور میکنین😐
مادرشوهر گفته بود پس خودت برو دنبالش که پشت ماشین نشینه دیگه تا شوهر اومد دنبالمون ساعت دو و نیم شد 
بعضی وقت ها دلم به حال جاری میسوزه 
شوهرش سر هر چیز بیخودی دعوا راه میندازه چند شب پیش هم انگار سر غذا بحثشون شده 
بیشعور شکم پرست 😡
دیگه آخر هفته هم که عروسی بود و این چند روز همش خونه ی عمه بودیم به دور از مسایل خاله زنک که از طرف خاله اینا بود عالی بود و خوش گذشت
+کت شلوار دامادی شوهر تنگش شده و ودکمه ش بسته نمیشه حالا خدا رو شکر که تک دکمه بود و ضایع نبود😀
بهش میگم واسه باجناقت باید بخری میگه اون که فامیل نمیشه یعنی هنوز نیومده شوهر دوسش نداره😀
میگم شانس آوردی برادر زن نداری😄
+چند روز هست خواب میبینم باردار هستم و زایمان طبیعی دارم😢😐
از خونه فراری شدم دوس دارم همه ش خونه ی مامان باشم و حواسم پرت بشه😑
دیگه برم یه کم تنقلات ممنوعه بخورم تا دخملی بیدار نشده
دلم واسه همتون تنگ شده بود سعی کنین بی خبر نزارید و برید😍



تب...

+پریروز بچه با شوهر رفتن پایین پمپ آب رو چک کنن دخملی با بچه همسایه بازی میکرد خیلی بدخورد زمین  وقتی اومدن بالا ناجور تب داشت شوهرم اونشب باید میرفت کار ولی اصلا دلم نمیخواست تنها بمونم چون خیلی از اینکه یه دفعه چیزی بشه میترسم ولی چاره ای نبود 

همون شب بچه تا صبح با تب نزدیک ۳۹ ناله کرد و بی خواب شد تا صبح فقط پاشویه ش کردم و دیدم گلوش عفونت داره زنگ زدم شوهر گفتم به برادرشوهر بگه سفیکسیم بگیره دیگه ساعت سه نصفه شب واسم آورد 
بچه دو ساعت بیدار بود پاشویه میکردم باهاش بازی میکردم تا بخوابه ولی این دوشب شاید چهار ساعت خوابید 
از شانسمون خورد به جمعه دکتر خودش نبود خوب منم اصلا نمیتونم به دکترای بیمارستان اعتماد کنم دیگه همینطوری کنترل کردم تا دیروز رفتیم دقیقا همون داروها رو داد که خودم بهش میدادم و گفت عفونت تنفسی گرفته 
دیگه از دیروز عصر تبش کمتر شد و سه تامون تونستیم بخوابیم 
از سه خوابیدیم تا هشت بعدم بیدار شدیم رفتیم خونه ی مامان برنجمون رو آوردیم
میتونم بگم بدترین تبی بود که دخملی داشت
وای به حال دل مامانایی که بچه مریض دارن 
خدایا به خاطر سلامتی دخترم شکر
اینو فقط نوشتم تا یادم بمونه این دو روز خیلی افتضاح بود 
+الانم مشکل شروع شده به زور مسکن دراز کشیدم ولی بازم تاثیری نداره

پی نوشت:‌

دیروز اومدم نوشتم دخملی بهتر شد دیروز چشمش ترشح میداد دیگه شب که خوابید هی بیشتر شد و پلکش چسبید و قرمز شد و ورم کرد شوهرم نبود دیگه داشتم سکته میکردم هی با آب جوشیده تمیزشون کردم دیدم بی فایده س

من که تا ساعت هفت بیدار موندم بعد خوابم برد ساعت نه دخملی بیدار شد نمیتونست چشماشو باز کنه هی گریه میکرد دیگه تمیز کردم بعدم صبحونه دادم تا شوهر اومد بردیمش دکتر گفت عفونت کرده و قطره وپماد داد دیگه الانم به هزار بدبختی قطره ریختیم چون میترسه

+شوهر میگه شب بریم پارک فوتبال ببینیم بهش میگم من باید دراز بکشم اخم میکنه گفتم پس بمونیم خونه حالا نمیدونم چیکار میکنه 

+ت.ل.گ،ر.ا.م باز نمیشه پروکسی ها هم کار نمیدن


تموم بشه...

+چند روز پیش خونه ی مامان بودیم دخملی داشت بازی میکرد یه دفعه حالش بد شد و بعدم هی میگفت دلم درد میکنه دیگه یه کم داروی گیاهی بهش دادم تا فردا بهتر شد اما نمیتونست غذا بخوره به دکترش که گفتم گفت ویروس جدید اومده و واگیرداره بیشتر مراقب باشین اشتهاش هم بعد چند روز برمیگرده اگه دوباره دل دردش برگشت بیارینش که خدا رو شکر به خیر گذشت 
روز بعد  هم خواهر حالش بد شد وهمینطوری شد قرار بود بمونیم ولی به شوهر گفتم برگردیم یه دفعه بچه دوباره حالش بدمیشه 
روز عید هم خونه بودیم ظهر خوابیدیم وقتی بیدار شدم معده درد شروع شد خودم رو زدم به بیخیالی گفتم بریم بیرون رفتیم هر چی گذشت بدتر شد دیگه نتونستم گفتم بریم دکتر اومدیم سمت کلینیک به شوهر گفتم شما داخل ماشین باشین من میرم و برمیگردم 
رسیدم دیدم  کل کادر کلینیک نشستن به فوتبال دیدن دکترم زور بهش اومد که از صندلی بلند بشه حالا شانس اوردم بین دو نیمه رسیدم اگه نه میخواستن چیکار کنن دیگه دارو داد دو تا آمپول هم نوشت گفت اگه تا فردا بهتر نشدی بزن شوهر دید آمپول داره هی میگفت برو بزن منم انکار میکردم خلاصه سر این حسابی با هم بحث کردیم و از خجالتش در اومدم آخرشم آمپولا رو نزدم😐
امروز خیلی بهترم ولی اونشب در حد مرگ حالم بدشد بعد دکتر یه سرم نزد تا صبح ازضعف به خودم پیچیدم ودرد کشیدم
من فکر میکنم ازآب آلوده بود چون خیلیا درگیرش شدن و حتی بیمارستان بستری شدن

+دزد اومده خونه ی مامان اینا حدودا ده پونزده میلیون وسیله ازشون برده حتی فیلمش هم هست اما بعید میدونم کاری واسشون بکنن چند بار دیگه هم همینطوری شد البته نه در این حد
دیشب بهشون گفتم بیان آگاهی درخواست انگشت نگاری بدن گوش نکردن کلا هر حرفی من و شوهر بهشون بزنیم اصلا به حساب نمیارن خیلی ازشون دلخور شدم به شوهرم گفتم دیگه هر چی ازت پرسیدن جواب نمیدی چون به حرفمون احترام نمیزارن 
+در جواب اونایی که میان بدون اسم و خصوصی میزارن از خانواده ی شوهر ت بد نگو
اینا بدگویی نیست چیزایی هست که به چشم میبینم و میگم از خودم درنمیارم پس غیبت به حساب نمیاد
+تقریبا پنج هفته هست که خونه  پدرشوهر نرفتیم
‌+جدیدا مریض میشم به بدترین بیماری ها فکر میکنم
+خدایا یه کم کمک مالی برسون دیگه کم آوردم
+یعنی مهاجرت سخت تر از زندگی تو این شرایطه!؟

حرف دل...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روزانه نوشت....

همیشه ماه رمضون رو دوست داشتم امسال یه طوری هست مثه بقیه ماه های سال

 خوب روز اولی که روزه گرفتم حالم بد شد بعد چون سردردو سرگیجه ناجور هم داشتم ترسیدم ادامه بدم همش میگفتم اگه من بیهوش بشم بیفتم بچه م چیکار کنه این یکی از ترس هامه😐 وقتی هم اینطوری میشم سریع به شوهر زنگ میزنم حرف میزنیم که اگه پس افتادم بفهمه البته بهش نمیگم حالم خوب نیست😀

نازک نارنجی نیستم سال های قبلم سردرد و گشنگی بود ولی نه به زار امسال😐
اینه که دیگه چون نمیشه شوهر که خونه باشه همش بیرونیم 

همون شب شوهر اصفهان کارداشت با هم رفتیم داخل ماشین تکیه داده بودم حالم بد بود یه شکلات خوردم کم کم بهتر شدم شوهر کارش رو انجام داد رفتیم یه گوشفیل و دوغ خوردیم خیلی چسبید جاتون خالی بعدم اومدیم خونه ساعت دوازده شام خوردیم 
دوستم که گفته بودم فرستادن واسه آشتی پسر گفته نمیخوامش بعد مامان دوستم هی زور شده که آشتی بدن پسر قبول کرده😵
آخه چرا!؟؟؟
پسری که چشمش دنبال مال و ثروت پدر دختر به چه دردی میخوره؟
بابای دوستم یه دو طبقه بهترین نقطه شهر داره و یه طبقه رو داده به پسرش اونوقت در اومده به دوستم گفته چرا بابات واسه تو خونه نمیخره!؟
بعد بابای خودش سه طبقه داره بهشون نداده
چی بگم ایشالا که خوش باشه ولی به نظر من خودشون رو سبک کردن کسی که جلو همه ی فامیل بگه نمیخوامش دیگه ارزش زندگی کردن نداره😐
بعد اون زن همسایه بود که با پسر مجرد داخل ساختمون  دوست شد و درخواست طلاق داد حالا شوهرش برگشته پسر مجرد نشسته زیر پاش که باید طلاق بگیری اگه نه به شوهرت میگم😐
از کی مردا انقد وقیح و بی غیرت شدن!؟
من یه مدتی که مجرد بودم کتاب زیاد میخوندم مخصوصا رمان شاید دو تا کتاب رو یه روز تموم میکردم و مامانم همیشه میگفت از بیکاریه کسی که کار داشته باشه وقتش رو تقسیم میکنه 

بعد که دیگه ازدواج کردم چیزی نخوندم به علت بازی قوم شوهر با اعصاب و روان و اینکه همش در حال تفریح بودیم😂
دلیل دوم اینکه هیچ مطلبی تو ذهنم نمیمونه آخه چرا؟
شاید فقط کتاب رو که ببینم بفهمم😳
خنگ نیستم به دکترم گفتم گفت حافظه ی کوتاه مدتت ضعیفه جدول حل کن 
با جدول هم حل نشد!!!
حالا یکی از فامیل ها میگه اگه کم خونی داشته باشی و هورمونات بهم بریزه حافظه ت ضعیف میشه!
دیگه هر کسی یه تز دکتری میده گفتم بیخیال اگه سال دیگه همین کتاب ها تو ذهنم بود مشکلی نیست همینجا واستون اعلام میکنم😀
حالا این چند روز سه تا کتاب خریدم 
زندگی من که داستان روسی بود و خوب بود
عطر سنبل عطر کاج که خیلی دوستش داشتم وزندگی نامه یک ایرانی مقیم آمریکا بود و جالب بود
عقاید یک دلقک که زیاد جذبم نکرد
به دلیل کمبود  بودجه به خواهر سپردم ملت عشق رو بگیره باقیه کتاب هاش رو هم بده بخونم😀
دوباره واسه اصفهان اطلاعیه زدن قطع آب از حالا غصه ام گرفته چه خاکی به سرم بریزم حتی فکرشم دیوونه م میکنه به شوهر گفتم اینطوری باشه جمع میکنی میبریم یه شهر دیگه😕
مثلا قزوین یا تبریز😀
شوهرم میگه باشه اصلا میریم خارج😄
یه چیز تعجب آور اینکه مادرشوهر امروز یه کیسه برنج به شوهر داده گفته بخورید😳
این مهربونی ها از مادرشوهر واسه ما بعید به نظر میاد!؟
حوصله م که میگیره یا دلگیر میشم میام وبلاگاتون اما دقیقا همون روزم از هیچکدومتون خبری نیست نه اینجا نه تلگرام😂


امروز وفردا...

سلام به دوستای گلم😍
همینطوری عادی داشتیم زندگیمون رو میکردیم و همه چی خوب بود آب قطع شد وای ظهر قطع میشد نصفه شب وصل میشد دوباره صبح بیدار میشدی قطع بود یه هفته به همین وضع بود دیگه مردم صداشون دراومد اون یک ساعتی که وصل میشد تا میومدی به بقیه کارا برسی قطع میشد تازه ساختمون ما سه تا مخزن ذخیره بود به هیچی نمیرسید یعنی تا ذخیره رو باز میکردی حموم میکردن😐
اون یک هفته صبر  میکردم تا دو شب آب بیاد ظرف اب بزارم کارای ناهار فردا رو انجام بدم دیگه تا میخوابیدم چهار صبح بود😐
حالا این سه روزه خدار شکر قطع نشد اونم دیگه مردم از کار وزندگی افتاده بودن ولی خیلی سخته امیدوارم یه راه چاره ای پیدا بشه
از حال و روز خودمم بگم بی آبی چنان روان پریشم کرده بود که حتی خرید وبیرون رفتن هم تاثیری نداشت داخل بستنی فروشی همینطوری اشکام میریخت😕
چند وقتی هم هست سر گیجه و سردرد اومده طوری که حس میکنم پاهام سست شده و هر آن ممکنه زمین بخورم فک کنم ذخیره آهن بدنم کم شده اما به خاطر فکرای منفی و ترس از دکتر فراریم😐
یکی از همسایه ها بچه ش به دنیا اومد وقتی اومدن گوسفندش رو آورد داخل ساختمون درست کرد چون شوهر هم با بچه پایین بودن دیگه ایستاده بودن چشمتون روز بد نبینه کک حیوون افتاده بود به شوهر شبش داغونمون کرد دیگه لباسا رو کامل درآورد ریخت لباسشویی ولی بدنشو داغون کرده بود خوابیدیم نصف شب افتاد به جون من که زود به داد خودم رسیدم ولی شوهر همچنان بدنش پر جای نیش هست😀
خوبه سمت بچه نرفت چون یه بار رفته بود به لباساش قشنگ اندازه تاول شده بود😑
دیروزم خواستیم بریم خونه مامان اینا خواهر یه همکاری داره باهاش رفت و آمد داره من و شوهر ازشون خوشمون نمیاد بهشون گفتیم هر وقت اینا میان به ما بگین دیگه دیروز زنگیدم اول پرسیدم که گفت شاید عصر بیان گفتم پس هر روزی نیستن به من بگید تا بیام دیگه پشیمون شدن گفتن تو بیا منم چون اعصابم خرد شده بود نرفتم تا زنگ زدن قسم دادن که بیا ولی بهشون گفتم دیگه وقتی اینا باشن نمیام
والا چه معنی میده من و شوهرم میریم سر ظهر وقت استراحت که میشه بلند میشن میان تا هفت و هشت شب اصلا هم مراعات نمیکنن که یکی خوابه 😡
باید دخملی رو میبردم کوچه خوابش میبرد میاوردمش از بس صدا میدادن اصلا من یه حرفی با خانوادم دارم میان میشینن دیگه تکون به خودشون نمیدن یعنی این یک ماه هر چی من رفتم اون دوتا هم بودن دیگه داشت حالم بهم میخورد حالا باز اگه آدم های خوبی بودن یه چیزی ولی دقیقا سواستفاده میکنن از احترامت😐
هر چی به خواهرا میگم در حد خودتون با کسی رفت و آمد داشته باشید به گوششون نمیره البته نه اینکه ما خیلی خوب باشیم ولی هر کس باید طرف خودش رو بشناسه


لینک تلگرام

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هوای بارونی...

+چه خوب که خدا اینطوری داره واسمون بارون میفرسته حداقل دلمون به این خوش باشه😍
این چند روز هوا همه ش بارونی بود و عالی البته سرد شده و ما پکیج روشن کردیم خوش به حال اونایی که برف دیدن😍😉
+چند روزی هست که سرگیجه دارم و نمیدونم دلیلش چیه منم دوباره مصرف آهن و ویتامین رو شروع کردم تا ببینم چی میشه
تو این چند روز یه روز ناهار رفتم خونه ی عمو و شبش با خواهر برگشتیم خونه خیلی خوب بود و خوش گذشت 
+فردا هم مراسم ختم یکی از فامیل های شوهر هستش وباید بعدازظهر برم 
اون کاری که گفتم مدارک فرستادیم وگفتن به احتمال زیاد شوهر میره سر اون کار البته باید به دو هفته نبودنش عادت کنیم که این خیلی سخته😐
+دوستم که گفته بودم شوهرش داخل یه شرکتی کار میکرده و با یه دختری دوست میشه ورفت وآمد میکنن و دیگه راحت به بهونه ی اینکه زنش باهاش فاب شده باهمدیگه بودن بعد یه روز زنش میفهمه و بهش میگه تو به خانواده ها نگو من قول میدم که بیخیالش بشم خلاصه که چند وقت میگذره و این میبینه نمیتونه دست زن رو میگیره میاد به دوستم میگه از این به بعد با هووت باهم زندگی میکنین دعواشون میشه زنگ میزنه به مامان بابای دوستم میرن اونجا بهشون میگه دخترتون رو ببرید خونه تون😵 بعد به دوستم میگه مغازه رو بهت میدم توافقی جدا بشیم ولی بابای دوستم شکایت کرده و گفته به این راحتی کوتاه نمیاد 
به همین راحتی هشت سال جوونی به باد فنا رفت
بگم که این آقا خیلی بد دل بود و همیشه به دوستم میگفت چادر سر کنه بعد که چادر برداشت با مانتوهای بلند میومد بعد که دیگه اون دختر اومده تو زندگیش بیخیال اینا شد و دوستم خیلی راحت لباس میپوشید و دقیقا از روزی که گیرش به دوستم کم و کمتر شده و نمیزاشته بچه دار بشن ارتباطش شروع شده بوده😐

به این مردا باید شک کرد چند مورد همینطوری داشتیم که از بچه دار شدن طفره رفتن بعد دلیلش این شده که دنبال یه زن دیگه بودن


۱ ۲ ۳ . . . ۱۴ ۱۵ ۱۶
Designed By Banooye Barfi ...