خـاطــرات بانــوی بـــرفی

دوست

دوستای خوبم کامنت ها رسیده و خوندم اولین فرصت با جواب تایید میکنم

اگه کسی رمز نداره بهم بگه

ممنون که هستین 😍

میخونمتون

پی نوشت :

مینا جان واسه پرنسس کامنت گذاشتم جواب نداد ازش خبری ندارم

آی دی رو زدم ولی تنظیمات خصوصی دعوت از گروه ها رو غیر فعال کردی نمیتونم اد کنم

اگه وبلاگ داری آدرس بزار رمز واست بزارم


حس بد این روزها...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خونه...

+یه هفته شاید هم بیشتر بود به خاطر قطعی طولانی آب رفته بودم خونه ی مامان اینا  اما همش دلم تو خونه خودم بود که ظهر بدون صدا خواب که نه دخملی که میخوابه یه کم دراز بکشم و گوشی دستم بگیرم وب گردی کنم یا کتاب بخونم اما همش باید مراقب در خونه بودم که زنگ نخوره یامهمون ها نیان کنار بچه صدا بدن

واقعا که هیچ جا خونه ادم نمیشه😍

یه روز هم لباسای دخملی رو شستم و انداختم تراس دقیقا وقتی رفتم جمع کنم یه کبوتر خورد به در تراس و موند داخل بالکن 😐

دیگه شوهر منتظرمون بود که باتاکسی بریم سر کارش که از اونجا ما رو ببره خونه مامان هر کاری کردم نرفت مجبوری توری تراس رو پاره کردم و یواشکی لباسای بچه رو برداشتم بعد دیدم گناه داره یه کم برنج و اب گذاشتم داخل یه کارتن انداختم تراس که همش ریخت رو زمین دیگه بیخیالش شدم فرداش شوهر اومد تمیز کرد😀

+شوهر بین راه شیراز یه گوشی اپل پیدا کرده بود از یه صحنه ی تصادف خواست پیگیرش بشه که من نزاشتم ولی شوهر میگه دوس دارم برسه به دست صاحبش چند تا تعمیراتی رفتیم قبول نمیکنن میگن واسمون دردسر میشه

+اما برسیم به خونه مادرشوهر😀

والا من بدگو نیستم اتفاقا با همه ی حرف ها و تیکه های مادرشوهر خیلی هم خوش میگذره 

دیروز شوهر جان قصد داشت با دخملی بره خونشون که گفتم نه خودم هم میام هر بار سرت رو میندازی پایین تنها میری اما از همون خونه بهش گفتم واسه ناهار وعده ندی میاییم خونه 

گفت باشه 

این همه که به گوشش خوندم رسیدیم سفارش آبدوغ خیار داد 😡

حالا من صبحونه نخوردم ناهارم آبدوغ خیار بخورم دیگه چه شود

همون موقع هم مادرشوهر گیر داد که چرا لباس تنگ میپوشی راحتی بپوش که همون شلواری که عکسش رو داخل کانال گذاشتم رو بهم داد😄

تا عصر هی سفارش میکرد لباس آزاد بپوش 

باید یه سفر بره تایلند هر چی لباس خواست واسم بخره بیاد😀

شایدم اگه درسش رو میخوند داخل زمینه طراحی و دوخت خیلی موفق بود 

خلاصه که بگم خیلی لباس گشاد دوس داره😊

دیگه وقت ناهار که شد شوهر شانس اورد مامانش کشمش داشت ریختم داخل آبدوغ خیار و خوردم ولی خدایی خیلی مزه داد دوسال بود نخورده بودم😋

دیگه بعد هم که از سه تا پنج و نیم بیهوش شدم بیدار که شدیم ضعف داشتم و بدنم میلرزید سریع شوهر رو صدا زدم به بهونه ی دور دور رفتیم دو تا کیک خوردم و برگشتیم و مادرشوهر غذا پخت منم سالاد درست کردم و قرار شد شب برادرشوهر بلیط بده دخملی و بچه های خواهر شوهر رو ببریم شهر بازی 

شام که خوردیم ساعت ده با خواهر شوهر قرار گذاشتیم کنار شهر بازی 

شوهر و شوهر خواهر شوهر بچه ها رو بردن منو خواهر شوهر هم نشستیم به حرف زدن 

خدایی دل پری داشت آخه با خواهر شوهراش داخل یه ساختمون هستن

به من گفت خداروشکر کن که نزدیک مامانم اینا نیستی😐

یه کم هم درباره جاری گفت که از چه چیزایی خوشش نمیاد که من انجام ندم ولی اصلا غیبتش رو نکرد

بعد بازی هم خواهر شوهر میوه و آجیل آورده بود نشستیم خوردیم و ساعت یک ونیم اومدیم خونه خوابیدیم

+صبح هم شوهر رفت یه کم رانندگی یاد برادرش بده منم خونه رو تمیز کردم داشتم جارو میزدم پنجره باز بود صاف وسط سرم خورد بهش الانم ورم کرده و درد میکنه😄😄😄

بخندین خودمم خندیدم😀

+چند روز پیش هم که آب نبود یکی از واحدها سرخود پمپ رو زده بود به برق و سوخته بود فقط شانس اورد بود اتصالی نکرده به برق ساختمون 😳دیگه یه تومن هزینه ش شد که خودشون دادن اونم اگه مدیر متوجه نمیشد میخواست با بقیه واحدها تقسیم کنه 

چرا انقد بعضی ها بیخیال یا بی فرهنگن😐

آخه اگه اب باشه ما هم آدمیم

دیگه برم کتلت آماده کنم شب بریم پارک شام بخوریم خیلی مزه میده البته اگه سوسک نیاد😍

این چند روز...

+تازه چند روز هست از ناراحتی حذف شدنمون بیرون اومدم یعنی هر کاری کردم نمیشد گریه م میگرفت چرا مردم ما از هیچی شانس ندارن  
فقط خواستم بگم در این حد ناراحت بودم😟
+خدا رو شکر دخملی خوب شد باقیش دیگه حساسیت هست که هر دوتامون رو درگیر کرده 
+سیزده تیر تولد دخملی بود سر یه حرف بیخود گند زده شد به تولد بچه 
یعنی از صبح که رفتیم واسش لباس بخریم تا شب شوهر غر زد و رو مخ من بود دلم میخواست خفه ش کنم  دیگه آخر شب بحثمون جدی شد و یه حرکتی زد که اگه معذرت خواهی نمیکرد نمیبخشیدمش و دلم باهاش صاف نمیشد
دیگه سر همین فقط یه کیک و چند تا فشفشه و با یه کلاه خریدیم و یه تولد ساده گرفتیم 
کیک هم فقط بچه خامه هاش رو خورد باقیش رو انداختیم داخل سطل
حالا تو فکرم هست که یه تولد دیگه واسش بگیرم
صبح تولد شوهر اومد خونه ی مامانم دنبالمون قرار شد خواهرا هم باهامون بیان بعد عمه شوهر رسید دیگه بهش گفتیم میخواهیم بریم ده مین نشست عمه که رفت خواهرا گفتن نمیاییم اونوقت عصرش عمه خبر چین زنگ زده بود به مادرشوهر که خواهرام با من اومدن که تولد بگیریم در حالی که ما فقط میخواستیم بریم آتلیه و خواهرا برن کفش بخرن
آخه بگو به تو چه ربطی داره!؟
مادرشوهر فرداش غیر مستقیم پرسید منم همه چی رو بهش گفتم ولی دریغ از یه تبریک😐
کادو هم ندادن حالا نمیدونم مثه تلویزیون پارسال سوپرایز هستش یا نه😄😀
+فردای تولد بچه رفتیم واسه من لباس بخریم که هر چی گشتم لباسی که میخواستم نبود آخرشم از سر ناچاری اون لباس رو خریدم دیگه بعدش رفتیم برادرشوهر رو که اومده بود ببینیم 
دلم واسش تنگ شده بود حتی با اینکه کلا سرد هستن اما دوسش دارم 
شاید چون دوره عقدمون همیشه همراهم بود
نشسته بودیم جاری رفت دستشویی و برگشت گفت خون دماغ شده دیگه هر کاری کرد بند نمیومد مادرشوهر اینا هم که خیلی دل گنده هی میگفتن چیزی نیست تا ساعت دوازده و نیم به زور شوهر بردنش دکتر که گفته فشارش بالا رفته و خدا رو شکر کنین که خون دماغ شده اگه نه یا سکته میکرده یا خون لخته میشده😳
دیگه چهار پنج ساعت بستری بود چون هر کاری میکردن فشارش پایین نمیومد
بعد شوهر گفته من میرم به شوهرش زنگ بزنم بیاد مادرشوهر نمیزاشته میگفته  بچه م حرص میخوره شوهرم گفته این دسته گل خودشه بزار بیاد ببینه
فکر کردین دختر مردم اسیر و برده شماست که باهاش اینطور میکنین😐
مادرشوهر گفته بود پس خودت برو دنبالش که پشت ماشین نشینه دیگه تا شوهر اومد دنبالمون ساعت دو و نیم شد 
بعضی وقت ها دلم به حال جاری میسوزه 
شوهرش سر هر چیز بیخودی دعوا راه میندازه چند شب پیش هم انگار سر غذا بحثشون شده 
بیشعور شکم پرست 😡
دیگه آخر هفته هم که عروسی بود و این چند روز همش خونه ی عمه بودیم به دور از مسایل خاله زنک که از طرف خاله اینا بود عالی بود و خوش گذشت
+کت شلوار دامادی شوهر تنگش شده و ودکمه ش بسته نمیشه حالا خدا رو شکر که تک دکمه بود و ضایع نبود😀
بهش میگم واسه باجناقت باید بخری میگه اون که فامیل نمیشه یعنی هنوز نیومده شوهر دوسش نداره😀
میگم شانس آوردی برادر زن نداری😄
+چند روز هست خواب میبینم باردار هستم و زایمان طبیعی دارم😢😐
از خونه فراری شدم دوس دارم همه ش خونه ی مامان باشم و حواسم پرت بشه😑
دیگه برم یه کم تنقلات ممنوعه بخورم تا دخملی بیدار نشده
دلم واسه همتون تنگ شده بود سعی کنین بی خبر نزارید و برید😍



تب...

+پریروز بچه با شوهر رفتن پایین پمپ آب رو چک کنن دخملی با بچه همسایه بازی میکرد خیلی بدخورد زمین  وقتی اومدن بالا ناجور تب داشت شوهرم اونشب باید میرفت کار ولی اصلا دلم نمیخواست تنها بمونم چون خیلی از اینکه یه دفعه چیزی بشه میترسم ولی چاره ای نبود 

همون شب بچه تا صبح با تب نزدیک ۳۹ ناله کرد و بی خواب شد تا صبح فقط پاشویه ش کردم و دیدم گلوش عفونت داره زنگ زدم شوهر گفتم به برادرشوهر بگه سفیکسیم بگیره دیگه ساعت سه نصفه شب واسم آورد 
بچه دو ساعت بیدار بود پاشویه میکردم باهاش بازی میکردم تا بخوابه ولی این دوشب شاید چهار ساعت خوابید 
از شانسمون خورد به جمعه دکتر خودش نبود خوب منم اصلا نمیتونم به دکترای بیمارستان اعتماد کنم دیگه همینطوری کنترل کردم تا دیروز رفتیم دقیقا همون داروها رو داد که خودم بهش میدادم و گفت عفونت تنفسی گرفته 
دیگه از دیروز عصر تبش کمتر شد و سه تامون تونستیم بخوابیم 
از سه خوابیدیم تا هشت بعدم بیدار شدیم رفتیم خونه ی مامان برنجمون رو آوردیم
میتونم بگم بدترین تبی بود که دخملی داشت
وای به حال دل مامانایی که بچه مریض دارن 
خدایا به خاطر سلامتی دخترم شکر
اینو فقط نوشتم تا یادم بمونه این دو روز خیلی افتضاح بود 
+الانم مشکل شروع شده به زور مسکن دراز کشیدم ولی بازم تاثیری نداره

پی نوشت:‌

دیروز اومدم نوشتم دخملی بهتر شد دیروز چشمش ترشح میداد دیگه شب که خوابید هی بیشتر شد و پلکش چسبید و قرمز شد و ورم کرد شوهرم نبود دیگه داشتم سکته میکردم هی با آب جوشیده تمیزشون کردم دیدم بی فایده س

من که تا ساعت هفت بیدار موندم بعد خوابم برد ساعت نه دخملی بیدار شد نمیتونست چشماشو باز کنه هی گریه میکرد دیگه تمیز کردم بعدم صبحونه دادم تا شوهر اومد بردیمش دکتر گفت عفونت کرده و قطره وپماد داد دیگه الانم به هزار بدبختی قطره ریختیم چون میترسه

+شوهر میگه شب بریم پارک فوتبال ببینیم بهش میگم من باید دراز بکشم اخم میکنه گفتم پس بمونیم خونه حالا نمیدونم چیکار میکنه 

+ت.ل.گ،ر.ا.م باز نمیشه پروکسی ها هم کار نمیدن


تموم بشه...

+چند روز پیش خونه ی مامان بودیم دخملی داشت بازی میکرد یه دفعه حالش بد شد و بعدم هی میگفت دلم درد میکنه دیگه یه کم داروی گیاهی بهش دادم تا فردا بهتر شد اما نمیتونست غذا بخوره به دکترش که گفتم گفت ویروس جدید اومده و واگیرداره بیشتر مراقب باشین اشتهاش هم بعد چند روز برمیگرده اگه دوباره دل دردش برگشت بیارینش که خدا رو شکر به خیر گذشت 
روز بعد  هم خواهر حالش بد شد وهمینطوری شد قرار بود بمونیم ولی به شوهر گفتم برگردیم یه دفعه بچه دوباره حالش بدمیشه 
روز عید هم خونه بودیم ظهر خوابیدیم وقتی بیدار شدم معده درد شروع شد خودم رو زدم به بیخیالی گفتم بریم بیرون رفتیم هر چی گذشت بدتر شد دیگه نتونستم گفتم بریم دکتر اومدیم سمت کلینیک به شوهر گفتم شما داخل ماشین باشین من میرم و برمیگردم 
رسیدم دیدم  کل کادر کلینیک نشستن به فوتبال دیدن دکترم زور بهش اومد که از صندلی بلند بشه حالا شانس اوردم بین دو نیمه رسیدم اگه نه میخواستن چیکار کنن دیگه دارو داد دو تا آمپول هم نوشت گفت اگه تا فردا بهتر نشدی بزن شوهر دید آمپول داره هی میگفت برو بزن منم انکار میکردم خلاصه سر این حسابی با هم بحث کردیم و از خجالتش در اومدم آخرشم آمپولا رو نزدم😐
امروز خیلی بهترم ولی اونشب در حد مرگ حالم بدشد بعد دکتر یه سرم نزد تا صبح ازضعف به خودم پیچیدم ودرد کشیدم
من فکر میکنم ازآب آلوده بود چون خیلیا درگیرش شدن و حتی بیمارستان بستری شدن

+دزد اومده خونه ی مامان اینا حدودا ده پونزده میلیون وسیله ازشون برده حتی فیلمش هم هست اما بعید میدونم کاری واسشون بکنن چند بار دیگه هم همینطوری شد البته نه در این حد
دیشب بهشون گفتم بیان آگاهی درخواست انگشت نگاری بدن گوش نکردن کلا هر حرفی من و شوهر بهشون بزنیم اصلا به حساب نمیارن خیلی ازشون دلخور شدم به شوهرم گفتم دیگه هر چی ازت پرسیدن جواب نمیدی چون به حرفمون احترام نمیزارن 
+در جواب اونایی که میان بدون اسم و خصوصی میزارن از خانواده ی شوهر ت بد نگو
اینا بدگویی نیست چیزایی هست که به چشم میبینم و میگم از خودم درنمیارم پس غیبت به حساب نمیاد
+تقریبا پنج هفته هست که خونه  پدرشوهر نرفتیم
‌+جدیدا مریض میشم به بدترین بیماری ها فکر میکنم
+خدایا یه کم کمک مالی برسون دیگه کم آوردم
+یعنی مهاجرت سخت تر از زندگی تو این شرایطه!؟

حرف دل...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روزانه نوشت....

همیشه ماه رمضون رو دوست داشتم امسال یه طوری هست مثه بقیه ماه های سال

 خوب روز اولی که روزه گرفتم حالم بد شد بعد چون سردردو سرگیجه ناجور هم داشتم ترسیدم ادامه بدم همش میگفتم اگه من بیهوش بشم بیفتم بچه م چیکار کنه این یکی از ترس هامه😐 وقتی هم اینطوری میشم سریع به شوهر زنگ میزنم حرف میزنیم که اگه پس افتادم بفهمه البته بهش نمیگم حالم خوب نیست😀

نازک نارنجی نیستم سال های قبلم سردرد و گشنگی بود ولی نه به زار امسال😐
اینه که دیگه چون نمیشه شوهر که خونه باشه همش بیرونیم 

همون شب شوهر اصفهان کارداشت با هم رفتیم داخل ماشین تکیه داده بودم حالم بد بود یه شکلات خوردم کم کم بهتر شدم شوهر کارش رو انجام داد رفتیم یه گوشفیل و دوغ خوردیم خیلی چسبید جاتون خالی بعدم اومدیم خونه ساعت دوازده شام خوردیم 
دوستم که گفته بودم فرستادن واسه آشتی پسر گفته نمیخوامش بعد مامان دوستم هی زور شده که آشتی بدن پسر قبول کرده😵
آخه چرا!؟؟؟
پسری که چشمش دنبال مال و ثروت پدر دختر به چه دردی میخوره؟
بابای دوستم یه دو طبقه بهترین نقطه شهر داره و یه طبقه رو داده به پسرش اونوقت در اومده به دوستم گفته چرا بابات واسه تو خونه نمیخره!؟
بعد بابای خودش سه طبقه داره بهشون نداده
چی بگم ایشالا که خوش باشه ولی به نظر من خودشون رو سبک کردن کسی که جلو همه ی فامیل بگه نمیخوامش دیگه ارزش زندگی کردن نداره😐
بعد اون زن همسایه بود که با پسر مجرد داخل ساختمون  دوست شد و درخواست طلاق داد حالا شوهرش برگشته پسر مجرد نشسته زیر پاش که باید طلاق بگیری اگه نه به شوهرت میگم😐
از کی مردا انقد وقیح و بی غیرت شدن!؟
من یه مدتی که مجرد بودم کتاب زیاد میخوندم مخصوصا رمان شاید دو تا کتاب رو یه روز تموم میکردم و مامانم همیشه میگفت از بیکاریه کسی که کار داشته باشه وقتش رو تقسیم میکنه 

بعد که دیگه ازدواج کردم چیزی نخوندم به علت بازی قوم شوهر با اعصاب و روان و اینکه همش در حال تفریح بودیم😂
دلیل دوم اینکه هیچ مطلبی تو ذهنم نمیمونه آخه چرا؟
شاید فقط کتاب رو که ببینم بفهمم😳
خنگ نیستم به دکترم گفتم گفت حافظه ی کوتاه مدتت ضعیفه جدول حل کن 
با جدول هم حل نشد!!!
حالا یکی از فامیل ها میگه اگه کم خونی داشته باشی و هورمونات بهم بریزه حافظه ت ضعیف میشه!
دیگه هر کسی یه تز دکتری میده گفتم بیخیال اگه سال دیگه همین کتاب ها تو ذهنم بود مشکلی نیست همینجا واستون اعلام میکنم😀
حالا این چند روز سه تا کتاب خریدم 
زندگی من که داستان روسی بود و خوب بود
عطر سنبل عطر کاج که خیلی دوستش داشتم وزندگی نامه یک ایرانی مقیم آمریکا بود و جالب بود
عقاید یک دلقک که زیاد جذبم نکرد
به دلیل کمبود  بودجه به خواهر سپردم ملت عشق رو بگیره باقیه کتاب هاش رو هم بده بخونم😀
دوباره واسه اصفهان اطلاعیه زدن قطع آب از حالا غصه ام گرفته چه خاکی به سرم بریزم حتی فکرشم دیوونه م میکنه به شوهر گفتم اینطوری باشه جمع میکنی میبریم یه شهر دیگه😕
مثلا قزوین یا تبریز😀
شوهرم میگه باشه اصلا میریم خارج😄
یه چیز تعجب آور اینکه مادرشوهر امروز یه کیسه برنج به شوهر داده گفته بخورید😳
این مهربونی ها از مادرشوهر واسه ما بعید به نظر میاد!؟
حوصله م که میگیره یا دلگیر میشم میام وبلاگاتون اما دقیقا همون روزم از هیچکدومتون خبری نیست نه اینجا نه تلگرام😂


امروز وفردا...

سلام به دوستای گلم😍
همینطوری عادی داشتیم زندگیمون رو میکردیم و همه چی خوب بود آب قطع شد وای ظهر قطع میشد نصفه شب وصل میشد دوباره صبح بیدار میشدی قطع بود یه هفته به همین وضع بود دیگه مردم صداشون دراومد اون یک ساعتی که وصل میشد تا میومدی به بقیه کارا برسی قطع میشد تازه ساختمون ما سه تا مخزن ذخیره بود به هیچی نمیرسید یعنی تا ذخیره رو باز میکردی حموم میکردن😐
اون یک هفته صبر  میکردم تا دو شب آب بیاد ظرف اب بزارم کارای ناهار فردا رو انجام بدم دیگه تا میخوابیدم چهار صبح بود😐
حالا این سه روزه خدار شکر قطع نشد اونم دیگه مردم از کار وزندگی افتاده بودن ولی خیلی سخته امیدوارم یه راه چاره ای پیدا بشه
از حال و روز خودمم بگم بی آبی چنان روان پریشم کرده بود که حتی خرید وبیرون رفتن هم تاثیری نداشت داخل بستنی فروشی همینطوری اشکام میریخت😕
چند وقتی هم هست سر گیجه و سردرد اومده طوری که حس میکنم پاهام سست شده و هر آن ممکنه زمین بخورم فک کنم ذخیره آهن بدنم کم شده اما به خاطر فکرای منفی و ترس از دکتر فراریم😐
یکی از همسایه ها بچه ش به دنیا اومد وقتی اومدن گوسفندش رو آورد داخل ساختمون درست کرد چون شوهر هم با بچه پایین بودن دیگه ایستاده بودن چشمتون روز بد نبینه کک حیوون افتاده بود به شوهر شبش داغونمون کرد دیگه لباسا رو کامل درآورد ریخت لباسشویی ولی بدنشو داغون کرده بود خوابیدیم نصف شب افتاد به جون من که زود به داد خودم رسیدم ولی شوهر همچنان بدنش پر جای نیش هست😀
خوبه سمت بچه نرفت چون یه بار رفته بود به لباساش قشنگ اندازه تاول شده بود😑
دیروزم خواستیم بریم خونه مامان اینا خواهر یه همکاری داره باهاش رفت و آمد داره من و شوهر ازشون خوشمون نمیاد بهشون گفتیم هر وقت اینا میان به ما بگین دیگه دیروز زنگیدم اول پرسیدم که گفت شاید عصر بیان گفتم پس هر روزی نیستن به من بگید تا بیام دیگه پشیمون شدن گفتن تو بیا منم چون اعصابم خرد شده بود نرفتم تا زنگ زدن قسم دادن که بیا ولی بهشون گفتم دیگه وقتی اینا باشن نمیام
والا چه معنی میده من و شوهرم میریم سر ظهر وقت استراحت که میشه بلند میشن میان تا هفت و هشت شب اصلا هم مراعات نمیکنن که یکی خوابه 😡
باید دخملی رو میبردم کوچه خوابش میبرد میاوردمش از بس صدا میدادن اصلا من یه حرفی با خانوادم دارم میان میشینن دیگه تکون به خودشون نمیدن یعنی این یک ماه هر چی من رفتم اون دوتا هم بودن دیگه داشت حالم بهم میخورد حالا باز اگه آدم های خوبی بودن یه چیزی ولی دقیقا سواستفاده میکنن از احترامت😐
هر چی به خواهرا میگم در حد خودتون با کسی رفت و آمد داشته باشید به گوششون نمیره البته نه اینکه ما خیلی خوب باشیم ولی هر کس باید طرف خودش رو بشناسه


لینک تلگرام

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هوای بارونی...

+چه خوب که خدا اینطوری داره واسمون بارون میفرسته حداقل دلمون به این خوش باشه😍
این چند روز هوا همه ش بارونی بود و عالی البته سرد شده و ما پکیج روشن کردیم خوش به حال اونایی که برف دیدن😍😉
+چند روزی هست که سرگیجه دارم و نمیدونم دلیلش چیه منم دوباره مصرف آهن و ویتامین رو شروع کردم تا ببینم چی میشه
تو این چند روز یه روز ناهار رفتم خونه ی عمو و شبش با خواهر برگشتیم خونه خیلی خوب بود و خوش گذشت 
+فردا هم مراسم ختم یکی از فامیل های شوهر هستش وباید بعدازظهر برم 
اون کاری که گفتم مدارک فرستادیم وگفتن به احتمال زیاد شوهر میره سر اون کار البته باید به دو هفته نبودنش عادت کنیم که این خیلی سخته😐
+دوستم که گفته بودم شوهرش داخل یه شرکتی کار میکرده و با یه دختری دوست میشه ورفت وآمد میکنن و دیگه راحت به بهونه ی اینکه زنش باهاش فاب شده باهمدیگه بودن بعد یه روز زنش میفهمه و بهش میگه تو به خانواده ها نگو من قول میدم که بیخیالش بشم خلاصه که چند وقت میگذره و این میبینه نمیتونه دست زن رو میگیره میاد به دوستم میگه از این به بعد با هووت باهم زندگی میکنین دعواشون میشه زنگ میزنه به مامان بابای دوستم میرن اونجا بهشون میگه دخترتون رو ببرید خونه تون😵 بعد به دوستم میگه مغازه رو بهت میدم توافقی جدا بشیم ولی بابای دوستم شکایت کرده و گفته به این راحتی کوتاه نمیاد 
به همین راحتی هشت سال جوونی به باد فنا رفت
بگم که این آقا خیلی بد دل بود و همیشه به دوستم میگفت چادر سر کنه بعد که چادر برداشت با مانتوهای بلند میومد بعد که دیگه اون دختر اومده تو زندگیش بیخیال اینا شد و دوستم خیلی راحت لباس میپوشید و دقیقا از روزی که گیرش به دوستم کم و کمتر شده و نمیزاشته بچه دار بشن ارتباطش شروع شده بوده😐

به این مردا باید شک کرد چند مورد همینطوری داشتیم که از بچه دار شدن طفره رفتن بعد دلیلش این شده که دنبال یه زن دیگه بودن


یه روز خوب...

دیروز بعد صبحونه با هم رفتیم بیرون و واسه دخملی بادبادک هوا کردیم که عموی شوهر زنگ زد بریم کارخونه ازش پارچه بگیریم واسه شوهر 😉

خوب این عموی شوهر واقعا باحاله خیلی دوسش دارم شوهر گفته بود که داخلش درخت و اینا کاشته و خیلی سبز شده واسه همین دوست داشتم برم ببینم دیگه با هم رفتیم 

این عمو کارخونه ی پارچه بافی کار میکنه و خودش تنها بود بگم  که این دومین کارخونه ای بود که انقد سبز و تمیز دیدمش دیگه یکمی اونجا عشق کردم بعد گفت بیایید بریم داخل پارچه ها رو نشونتون بدم وای که چه پارچه های نازی داشتن البته واسه مبل و کوسن 

بعد صاحب کارخونه پارچه های اضافی رو آورده بود گفت از بین اینا اگه بردارید پول نمیخواد ولی اگه از رول بردارید حساب میکنه اما کمتر😉

ولی بدیش این بود که نفس میکشیدی انگار پرزهای پارچه رو میخوردی حتی من وقتی اومدم لبام تاول زد😳بیچاره این عمو چند وقت به خاطر همین مریض بود و بیمارستان بستری بود حالا دیگه باید ماسک بزنه

دیگه بعد اومدیم بیرون و رفت واسمون چایی درست کرد با کلوچه و خرما آورد که کنار باغچه ش خیلی چسبید و بهش گفتم هر وقت درخت زردآلو میوه هاش رسید بهم خبر بده برم ببینم😍

موقع اومدن هم به شوهر گفت هر وقت هستی بیا با هم بدمینتون و پینگ پونگ بازی کنیم 

یعنی عاشقشم با اینکه یه بچه مریض داره و زنش زیاد جالب نیست اما سرحاله و شوخ هستش😊

دیگه بعدش هم که اومدیم خونه و ناهار و بعدش عمه و عمو اومدن خونمون عید دیدنی ولی خوب شام نموندن در کل دیروز روز شلوغ و خوبی بود دخملی هم حسابی عشق کرد بعدم که رفتن از خستگی بیهوش شد

ادامه عکس ها رو میزارم

  • continue

خوب و بد...

+هیچ سالی پایتخت ندیدم امسال اونم کنار هم میدیدیم این دو شب هم شوهر گفت واسم ضبط کن والا خیلی خبر خوب داریم این چیزا رو هم ببینیم

هر سال بعد تعطیلات که میشه شب وقت خواب که میشه خودم به هم میریزم حالا یه امشب یه کم خوب بودیم اونم پایتخت تلافی کرد😐

والا تو همین ایران میساختین که مثه سال های قبل محبوب باشه چرا همه ش بدبختی!!!

+روز قبل سیزده شوهر اومد خونه و خوب برنامه این بود که سیزده با مادرشوهر بریم و که زنگ زدن باید بیایی دیگه چون میرفت سمت شیراز ما هم باهاش رفتیم و بعد رفتیم شهرکرد خیلی هم عالی بود اما برگشت تو ترافیک بودیم و اعصابمون خردشد

+آیلین انقد از این سبزی تعریف کردی و گفتی آش به هوس افتادم عصر با دخملی رفتیم شله قلمکار خریدیم واسه دخملی هم بربری تازه خریدم  چون عاشق نون تازه س به قول خودش ممبری😀

+یه موقعیت کاری جدید پیش اومده فعلا بهمون گفتن مدارک ارسال کنیم خدا کنه این بار ضد حال نباشه و کارش درست بشه حداقل بدونم چقدر ماهیانه واسمون میمونه خسته شدم از این بی برنامگی😐

+بارونی که اومد خیلی خوب بود عالی فقط انقدر شدید بود که همه جا رو آب گرفت دوست شوهر هم تصادف کرده بود😐

+یه بار یه روانشناس گفت به مردی که میگه بچه نمیخوام باید مشکوک شد مگه اینکه دلیلی داشته باشه که شما رو در جریان بزاره یا با هم توافق کنین 😐

یه دوستی داشتم که شوهرش خواستگار مشترکمون بود سر همین دور دوستی رو خط کشید شوهرش دقیقا بعد عقد بهش گفته بود تا ماشین با خونه یا مغازه نخرم حرف بچه نمیزنیم گذشت و الان این آقا بعد هشت سال هم مغازه خرید و هم ماشین بعد دوستم رو برده گذاشته خونه ی باباش گفته نمیخوامش😵

هنوز نگفتن واسه چی ...

ولی یه مرد میتونه تا این حد پست باشه که واسه اهداف خودش احساسات کسی رو به بازی بگیره😕

از دوستم خیلی دلگیر بودم ولی خیلی واسش ناراحت شدم انشالله هر طور که صلاحش هست همون بشه

خیلی درهم شد ولی اینا باید واسه خودم ثبت بشه

پی نوشت :‌

+وبلاگ الناز جان رو خاموش میخوندم امروز که خوندمش شوکه شدم بعد این همه وقت که اومد و پست گذاشت پدرشون فوت شده😟

روحشون شاد و قرین رحمت🌷

+فری جان رمزت با باقی کامنت ها قاطی شده لطفا واسم بزار


سال نو...

سلام دوستای گلم 😍

سال نو مبارک امیدوارم واسه همه سال خوبی باشه🙏

آخر سال نود وشش واسمون خوب نبود ولی خوب الان که فکر میکنم خیلی به خیر گذشت و خدا رو شکر که اتفاق بدتری نیفتاد

روز تحویل سال هم که در حال بدو بدو بودیم چون پمپ ساختمون خراب شده بود و شوهری در حال تلاش بود که دیگه تقریبا درست شد و سال جدید رو خونه ی خودمون تحویل کردیم و چون مادرشوهر نزدیک تر بود بهش از ظهر گفتیم که واسه بعد سال تحویل میریم خونشون

دیگه نیم ساعت بعد رفتیم و دیدیم نیستن زنگ زدیم گفت ما اومدیم خونه ی مامانم😳

شوهر خیلی ناراحت شده بود که چرا ظهر نگفتین چون ما بهتون گفتیم شب میاییم دیگه اشاره کردم که بیخیال بشه اومدیم کباب خریدیم برگشتیم خونه و کنار هم خوردیم 

دخملی به خاطر اون اتفاق خیلی ترسیده بود و غر میزد تقریبا این دو روز بهتر شده

پریروز هم برادرشوهر زنگ زد و گفت ناهار بیایین میخواهیم ماهی آبادانی درست کنیم دور هم بخوریم و ما واسه اولین بار سال جدید رفتیم خونه پدرشوهر 😐برادر شوهر هم  سوغاتی واسه دخملی یه پتو و واسه شوهر یه صندل از آبادان آوردن😉

ماهی حشو هم خوشمزه بود جاری رو رسم خودشون با دست میخوردن😳

تنها خوبی و ذوقی که واسه عید دارم یکی به خاطر خاله اینا هستش که از تهران میان و یکی هم به خاطر شلوغی جاده وگرنه شهر خودمون تقریبا شهر ارواح میشه😀

خوب دیگه برنامه  هم از اول عید مشخص بود از خواب که بیدار میشیدیم میرفتیم خونه ی مامان تا آخر شب

روز پنجم وآخر که خاله اینا قصد برگشت داشتن با هم رفتیم کاروانسرای تفریحی بین راه خیلی خوش گذشت ولی بهتون توصیه میکنم خرید ازش نداشته باشین چون تقریبا دو برابر قیمت بیرون هستش

این دور روز هم خونه هستیم واسه بازدید آخه این چه رسمیه کاش نبود هر کس هر کجا میخواست میرفت بعضی جاها رو مجبوری باید بری و بعضی ها هم زوری باید بیان خونه ت😑

روی هم رفته تا امروز خوب بوده ولی دلم شدیدا یه مسافرت میخواد اونم از نوع طولانیش😐

  • continue

اتفاق...

دیشب که از خونه ی مامان میومدیم یه ماشین جلومون زد رو ترمز و با اینکه بچه بغلم بودبا صورت خورد به پخش ماشین گوشه لبش زخمی شد و کلی خون اومد سر دندونش هم شکست 
این همه مراقبت کردم  الان بچه سرما هم خورد
همه چیز تا دیشب عالی بود تا اینطوری شد 
آخرش سال نود و شش گندش رو زد
انشالله که پایان و شروع سال خوبی داشته باشین

۱ ۲ ۳ . . . ۱۴ ۱۵ ۱۶
Designed By Banooye Barfi ...