خـاطــرات بانــوی بـــرفی

دلتنگی...

دلم واسه دوران سحر خیزی تنگ شده 

چقدر خوب بود شب ها زود خوابیدن و چه بهتر بود صبح زود بیدار شدن و سر حال بودن 

نون پنیر و چایی شیرین  خوردن😍

تنها صبحونه ای که دوست داشتم

وبیشتر دلم واسه این صبح هایی که خونه ننه بیدار میشدم در رو باز میزاشت و با نگاه به باغچه ش کلی حس خوب میداد مخصوصا درخت گل محمدی

صبحونه آماده میکرد با استکان های کوچولوش 

و من همیشه شاکی بودم چرا چای کوچیک 

و ننه دوباره واسم چای میریخت😔

خیلی دلتنگ اون روزام 

حال و هوای این چند ماه دلتنگیه

برای ننه و عمو 

کاش به خوابم میومدن تا این دلتنگی رفع بشه اما نمیان

حس خوب اون روزها هنوز دلتنگم میکنه

+داخل اصفهان بیشتر  قدیمی ها میگفتن ننه

+دخملی میگه مامان جون 

+چند ساله دیگه صبحونه نمیخورم

غذا و ترس

بچه ها چرا دیگه مثه قبل نمینویسین😐😟
تیرماهی جون خیلی ناراحت شدم از اتفاقی که افتاده ایشالا زودتر طلاهات پیدا بشه ولی من منتظرت هستم بیا بنویس
آیلین از تو انتظار نداشتم زودی بیا😟
مژده یه خبری بده اگه اینجا رو میخونی
+یه حس بدی افتاده به جونم تا یه جایی از بدنم درد میگیره همش فکرای منفی میان سراغم اینکه شوهرم کنارم نیست تشدید میکنه 
بیشتر شب ها این فکرای منفی هجوم میارن
تنها انرژی مثبت این روزا بارونه😍
+پنج شنبه شدید هوس بریون کردم به شوهر گفتم گفت جمعه میریم ساعت دوازده رفتیم اصفهان تابرسیم و جای پارک پیدا کنیم شد یک ونیم وقتی رسیدیم انقد شلوغ بود که چهل مین منتظر موندیم تا میز خالی بشه 
بعد ناهار هم گفتم بریم میدون نقش جهان 
ایند فعه عالی بود همیشه دوستش داشتم اما این بار کلی انرژی گرفتم 
انقد  به شوهر مزه داد دوباره قرار شد آخر هفته بریم
خلاصه که کلی انرژی به سه تامون داد
منم دارچین زنجبیل و ادویه خریدم 
یه خانومی هم جوز هندی میخرید بعد قیمت گرفت گفت کیلویی صد و هشتاد!!!
شوهر تا دید گرونه گفت از خانومه بپرس ببین واسه چه غذاییه بخر 
منم چون تاحالا  استفاده نکرده بودم گفتم سه تا میخرم شوهر گفت پس من میرم😐
چرا !؟
چون خجالت میکشه وقتی من چیز کم میخرم😂
حتما باید یه کیلو میخریدم که فکر نکنن خسیسه😉😄

این توله رو هم داخل میدون دیدیم خیلی خوشگل بود و ترسو😄
اینم بگم من عاشق اکبر جوجه ام البته اگه کیفیت پنج شش سال پیش باشه
تو راه شوهر تبلیغش رو دید😍
گفتم این که اصلی نیست 
گفت برو ببین اگه تو سایتشون زده شعبه اصلی آخر هفته بریم 
که دیدم شعبه ی اصلیشه و منتظرم آخر هفته بشه😜
خدا کنه مثه بار اولی که خوردم باشه
کلا من بین رستوران هایی که رفتم سه تاشون هنوز مزه غذاشون زیر زبونمه
+اولیش آمل همین اکبر جوجه بود که الان دیگه خرابش کرده😑
+یکی رستوران شاطر عباس شیراز کباب کبک و زعفرونیش عالی بود
+یکی هم اگه اشتباه نکنم رستوران نقش جهان مشهد که سوپ و کباب و ماهیش خیلی خوشمزه بود😋
دوهفته پیش هوس سمبوسه کردم دخملی سرماخورد دیگه نشد ولی چون زیاد دوس ندارم دیگه از خیرش گذشتم
باور کنین شکمو نیستم هوسه دیگه 
پارسال دی هوس بریون کردم دیگه تا همین جمعه
فقط سالی یک یا دو بار مزه میده
+ترس یکی از چیزایی هست که بیشترین نقش رو تو زندگی من داشته وداره😐
خودمم دیگه خسته شدم ازش چون جلوی خیلی از پیشرفت هام گرفت
حتی رو در رو شدن با ترس ها منو بدتر میترسونه 
یه برنامه ای از شبکه اجنبی پخش میشد که با ترس هاشون رو درو میشدن 
یه خانومی اومد ترسش از سوسک بود 
سه روز باهاشون زندگی کرد بدتر شد البته شوهر واسه من تعریف کرد من حتی جرات نگاه کردن نداشتم😕
خودمم اوایل که اومدیم خونه پرسوسک بود یعنی من اول زندگیم رو به خاطر سوسک بیشتر خونه ی مامان بودم بدون اینکه کسی بدونه😑
شبایی هم که خونه بودم صداشون رو میشنیدم و گریه میکردم وشوهر بیچاره رو تا صبح صد بار بیدار میکردم
خدا رو شکر این کابوس تموم شده س😉
یه ترسی که واسه کل فامیل خنده داره ترس من از موتوره
یادمه دبستان که بودم رفته بودیم اصفهان خونه ی خاله م پسر خاله م موتور داشت 
رفته بودیم بیرون و خسته بودیم که وسط راه دیدیمش خاله بهش گفت بچه ها خسته ان تو با موتور ببرشون ما میاییم 
یه کم اومدیم جلوتر وسط خیابون من جیغ و داد که منو پیاده کن 
اینم میرفت انقد زدم تو سرو کله ش و کتک خورد زد کنار 
بعدم موتور رو قفل کرد تاکسی گرفت ما رو برد خونه😂

+میدونم  نوشته هام درهمه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید😊


یه روز خوب...

دیروز بعد صبحونه با هم رفتیم بیرون و واسه دخملی بادبادک هوا کردیم که عموی شوهر زنگ زد بریم کارخونه ازش پارچه بگیریم واسه شوهر 😉

خوب این عموی شوهر واقعا باحاله خیلی دوسش دارم شوهر گفته بود که داخلش درخت و اینا کاشته و خیلی سبز شده واسه همین دوست داشتم برم ببینم دیگه با هم رفتیم 

این عمو کارخونه ی پارچه بافی کار میکنه و خودش تنها بود بگم  که این دومین کارخونه ای بود که انقد سبز و تمیز دیدمش دیگه یکمی اونجا عشق کردم بعد گفت بیایید بریم داخل پارچه ها رو نشونتون بدم وای که چه پارچه های نازی داشتن البته واسه مبل و کوسن 

بعد صاحب کارخونه پارچه های اضافی رو آورده بود گفت از بین اینا اگه بردارید پول نمیخواد ولی اگه از رول بردارید حساب میکنه اما کمتر😉

ولی بدیش این بود که نفس میکشیدی انگار پرزهای پارچه رو میخوردی حتی من وقتی اومدم لبام تاول زد😳بیچاره این عمو چند وقت به خاطر همین مریض بود و بیمارستان بستری بود حالا دیگه باید ماسک بزنه

دیگه بعد اومدیم بیرون و رفت واسمون چایی درست کرد با کلوچه و خرما آورد که کنار باغچه ش خیلی چسبید و بهش گفتم هر وقت درخت زردآلو میوه هاش رسید بهم خبر بده برم ببینم😍

موقع اومدن هم به شوهر گفت هر وقت هستی بیا با هم بدمینتون و پینگ پونگ بازی کنیم 

یعنی عاشقشم با اینکه یه بچه مریض داره و زنش زیاد جالب نیست اما سرحاله و شوخ هستش😊

دیگه بعدش هم که اومدیم خونه و ناهار و بعدش عمه و عمو اومدن خونمون عید دیدنی ولی خوب شام نموندن در کل دیروز روز شلوغ و خوبی بود دخملی هم حسابی عشق کرد بعدم که رفتن از خستگی بیهوش شد

ادامه عکس ها رو میزارم

  • continue

با هــــــــم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ازدواج!

چرا پسرا اینطورین😡😳

یه پسری بود داخل فامیل زمانی که من مجرد بودم اومد خواستگاریم چیزی حدود هفت سال پیش بهش گفتیم نه 

بعد واسه دختر عموم 

بعدش واسه دوتا از نوه دایی های بابام

بعد واسه خواهر خودم😳

هیچکدوم مثبت نشد حالا بماند که اون وسطا واسه چند نفر دیگه هم رفته

بعد الان یه دختری بهش جواب داده تموم عکسای پرووفایلش شده تو زندگی منی،تو عشق منی و...

من مخالف این نیستم که چرا اینطوریه ولی حداقل بزار دوماه بگذره دوبار ببینیش بعد این حرفا رو بزن تازه جالبش اینه که این دختر رو اصلا نمیشناخت خواهرای من بهش معرفی کردن بعد خواهرم میگه دختره رو دیدیم بهش تبریک گفتیم صورتشو برگردوند اصلا حرف نزد😳

یه فامیلی هم داشتیم همه جا پر کرده بود که عاشق خواهر منه و دو سالی هم سر حرفش بود و یه دفعه رفت یه دختر دیگه رو گرفت بعد گفتن چند ساله عاشق هم هستن 😳

بعد حالا زنش هی حرفای کنایه دار میزنه و یه طوری نگاه میکنه انگار خواهر من در حسرت زندگی اینه😳

بعد بعضیا میان خواستگاری میگن کسی نفهمه ما اومدیم واسه دخترتون 😳😐

خوب آدم به اینا چی بگه!؟

یه نفر اومده بود خواستگاری بعد نمیگفت واسه کی!؟

تو زن کی میشدی!!!؟

یکیشون اومد چون داخل خونه راهشون ندادن ده روز بعدش با یکی دیگه عقد کرد!!!

یکی میگه دختر خونه ی باباش نره!‌!!!

هزارتا مسخره ی دیگه

ازدواج

سال ۸۸ شوهری منو داخل خیابون دیده وخلاصه بعد از تحقیق و پرس جو منو شناسایی میکنه و یه چند باری میاد نزدیک خونه چشم چرونی میکنه😀 که مطمئن بشه خودمم منم میدیدمش اما دقت نمیکردم (از سمت خانواده ی مامانش همشهری هستیم ولی چون اصالتا پدرشوهر از یکی از روستاهای یزد هست وخیلی سال هست که اومدن شهر ما ولی من اصلاندیده بودمش ونمیشناختمش) بعد چند ماه عمه ش رو میفرسته بیاد خونه ی ما واسه خواستگاری اونشب ما هم رفته بودیم شب نشینی خونه ی عمه ام ونبودیم که برگشت میخورن فرداصبحش روز  نحس بیست ویک دی عموم تصادف کرد و فوت شد و بابام اینا سال نشستن و چون پدرشوهر باعمو یه جا کار میکردن به احترام بابا صبر کردن ولی خوب این مدت من اصلا نمیدونستم که اومدن و شوهری رو نمیشناختم فقط اون میومده منو میدیده ومیرفته و من هم این یکسال چند تا خواستگار رو رد کردم  تا دو ماه قبل از سال عمو شوهری شماره منو پیدا کرده بود  و زنگ زده بود قشنگ یادمه اونروز خونه ی مامان بزرگم بودیم ومن از عمد گوشیمو نبرده بودم اخر شب که برگشتیم دیدم بیشتر از بیست تا میس افتاده بود خوب منم کرمم افتاده بود ببینم کی هست الکی یه اس دادم فلانی این خط جدیدته دیدم زنگ زد سریع پریدم اون اتاق و جواب دادم و دیدم یه پسر هستش گفتم کاری داشتین گفت قطع نکن تا بهت بگم دیگه شروع کرد همین ها رو توضیح دادن  و گفت قصدم ازدواج هست ونیت بدی ندارم الانم زنگ زدم که با هم بیشتر اشنا بشیم منم گفتم من شما رو ندیدم و نمیشناسم و قطع کردم خلاصه دیگه چند روز هی زنگ میزد وفقط حرف میزدیم و معیارامو میگفتم بعد گفت میخوای منو ببینی گفتم باشه یادمه پسر عمه ی سوسولم از کربلا اومده بود و یه بهونه پیدا کردم چون میترسیدم تنها برم به دختر عمو گفتم بیا با هم بریم رفتیم و دیدم یه ادم لاغر وقد بلند که به نظرم حتی زشتم بود ،فهمید جا خوردم دیگه بعدش هر چی میزنگید میگفت میدونم تو زن من نمیشی ولی من دوست دارم ،ماه صفر بود دیگه هر روز باهاش حرف میزدم و واسم مهم نبود چه شکلیه از طرز حرف زدنش خوشم میومد اینجاست که میگن زن با گوش عاشق میشه 😀 یه شب داشتیم با خاله و دختراش که اتفاقا خیلی هم حرف درمیارن میرفتیم هیئت دیدم پشت ماشین نوشته الهه ناز😳و دیگه شروع شد حرفای خاله وبچه هاش از اونروز تقریبا دیگه همه فهمیدن که منو دوست داره و بعد صفر که سال عمو هم گذشته بود عمه ش اومد خواستگاری و یک هفته بعد بله دادم و دقیقا بیست ودو بهمن 😀😀😀اومدن خواستگاری رسمی ونشون😊

یکماه قبل از بیست سالگی نامزد کردم و دو روز بعد از تولد بیست سالگی عقد کردم😉

خوب از سرنوشت تحصیلم بگم که من دانشگاه دولتی رتبه نیاوردم و اونروزایی که باهم صحبت میکردیم منتظر کنکور علمی کاربردی بودم بعد با دختر خاله ام  اونروز باهم رفتیم نمیدونم سر چی بحثمون شد انقد عصبانی بودم که نزدیک بود اتوبوس بهم بزنه و دختر خاله سریع کشیدم کنار سوار تاکسی شدیم وادرس دادیم که گفت چون من نزدیکترم اول منو میرسونه دوباره  داخل تاکسی بحثمون شد واصلا نرفتم واسه کنکور هر چی دخترخاله گفت خریت نکن گفتم نمیرم با دختر خاله باهم رفتیم جایی که اون باید میرفت داخل حیاط مدرسه نشستم و تا جایی که تونستم گریه کردم بعد زنگ زد منت کشی و دهنمو باز کردم که تو نزاشتی برم و همه چیمو خراب کردی حتی گفتم دیگه نمیخوامت زنگ میزد وجواب نمیدادم چند روز گذشت هی با اس زبون ریخت تا اشتی کردم دیگه کم کم اروم شدم  و ولی انقد ناراحت بودم که کنکور نرفتم همونجا قسم خورد که هر وقت خواستم میزاره درس بخونم حتی اگه بخوام برم ازاد ولی خوب  دیپلمه موندم😟😐😔بعد رشته ی من نرم افزار بود واصلا دوست نداشتم حالا تصمیم دارم دیپلم انسانی بگیرم و یه رشته ی دیگه بخونم 😍یکی از بزرگترین ارزوهام درس خوندنه که منتظرم دخملی یه کم بزرگتر بشه😉شوهری هم میدونست که من چقدر تحصیلات واسم مهمه خودش که الکی بهم گفت فوق دیپلم داره که وقتی فهمیدم دروغ بوده با هم دعوامون شد و گفت به خدا اگه بخوای درسم میخونم گفتم الان تو خودت میدونی چقدر زندگی مشکلات داره با کدوم پشتوانه میخوای درس بخونی ؟کی کمکمون میکنه؟کلی قسط وام داشتیم و منتظر وام خرید خونه بودیم چقدر  حرص میخوردم حتی تا مرز طلاقم رفتیم😳 اما اگه به قبل برمیگشتم هیچوقت تکرار نمیکنم چون زندگی الانم پر از ارامشه و و شوهرم رو دوس دارم واسه زندگیم خیلی سختی کشیدم شوهری یه ادم خیلی عصبی و لجباز و کله شق بود و خیلی جاها تا مرز طلاق رفتیم وبرگشتیم😳

نمیدونم تقدیر وسرنوشت رو قبول دارین یانه اما من با اینکه معیارام متفاوت بود دیگه نتونستم نه بگم چون واقعا تحصیلات یکی از شرط های مهم من بود

سالگـــرد عروسی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تولــــــــــــــــــد

+امرروز تولد شوهر بود به کادو که نرسیدم چون هر جا واسه خرید رفتیم باهم بودیم ولی امسال خود کفا شدم😀واسه تولدش کیک درست کردم همراه ته چین مرغ😍

+درسته زندگی از طرف من عاشقانه شروع نشد ولی الان خیلی دوستش دارم واسه خودش واسه همونی که هست هر چند با انتخابش از آرزوهام فاصله گرفتم😃
+کیک خیس و ته چین مرغ

خـــــــــــاص

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻳﻪ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻳﻢ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﻣﺤﻘﺮ ﺍﺗﺎﻗﻤﻮﻥ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﻫﺎﻣﻮﻧﻮ ﻣﯽﺷﻤﺮﻳﻢ!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻳﻪ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺳﻴﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﻴﺪ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﻳﻪ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻧﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﻭ ﺳﻪ ﺑﻌﺪﯼ ﻭ ﻳﻪ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﯼ!!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺍﮔﻪ ﻧﻮﻥ ﻭ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﭘﺮﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺯﻧﮓ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺭﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺯﺩﻳﻢ ﻭ ﻛﻠﯽ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯽﺧﻨﺪﻳﺪﻳﻢ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﮔﻪ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ، ﺩﺭﺏ ﻭﺍﺣﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﻪ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺸﻴﻢ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺳﻼﻡ ﻋﻠﻴﻚ ﻛﻨﻴﻢ...!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽﻛﺮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﻓﺎﻣﻴﻞﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﭼﻪ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﺕ ﭘﺴﺘﺎﻝ ﻭ ﭼﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎ "ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﺍﯼ" ﻫﻢ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ...

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻣﺤﻠﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﯽﺭﻓﺘﻴﻢ، ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻭﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﻛﺮﺩﻳﻢ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﺎﯼ ﻋﻜﺎﺳﯽ ﻭ ﻓﻴﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﯽﺑﻴﻨﻴﻢ!!!

ﻗﺪﯾﻤﺎ ﯾﻪ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻪ، ﺑﺎ ﻓﮏ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ...

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ، ﻭﻟﯽ ﮐﻮ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻪ؟

ﮐﻮ ﺍﻭﻥ ﻓﺎﻣﯿﻞ؟

ﮐﻮ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ؟

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮﯼ ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻣﻮﻧﺪ....!!😔

عـروســــــــــــی

دیروز صبح شوهر رفت  کارت رو درست کرد تا پول واسه بیمه ی ماشین بریزه بعدم اومد دنبالم رفتیم لباس بخرم انقد گشتیم تا بالاخره یه لباس خریدم داخل همون مغازه شوهر یه مانتو انتخاب کرد گفت باید بخری 😳بهش میگم تو که این کارا رو بلدی چند وقت یه بار یه کادو بگیر واسم😀میگه مانتو رو باید تن خورشو دید😐چون عابر  ملی همراهمون نبود بیعانه گذاشتیم تا امروز که نشد فردا برم بگیرم دیگه بعد اومدیم ناهار وبعد دخملی رو بردم حموم وقتی خوابید منم رفتم دوش گرفتم ساعت شش شوهر رو صدا میزنم پاشو برو حموم من باید ساعت هفت برم آرایشگاه هی گفت باشه بعد دیر رفت تو حموم آب قطع شد شانس آورد من یه وان واسش پر کرده بودم😆بعد رفتیم آرایشگاه شوهر با دخملی رفت ماشین رو بیمه کردن دیگه تا من آماده بشم شد هشت ونیم سریع رفتیم تالار عروسی هم خوب بود خوش گذشت اگه رفتارای مادر شوهر رو فاکتور بگیریم😀عروس هم خیلی چاق بود داماد لاغر😐خوشبخت بشن...

دیگه پاتختی هم همونجا گرفتن بعد پاکت رو دادم دست مادر شوهر که ببره بده خواهرشوهر میگه داخل پاکتا رو نگاه کن خالی نباشه درست گذاشته باشی لابد به خودش شک داره ولی نیتش بود ببینه ما چقدر گذاشتیم😐 دخملی هم که مردونه انقد رقصید که همه ذوق میکردن واسش😊

بعد اومدیم بریم عروس کشون عروس رو از پشت تالار برده بودن که عروس کشون نباشه بهمون گفته بودن بعد عروس کشون خونه ارکس اوردن بیایید ماهم که دیدیم اینطوری شد دیگه نرفتیم اصل همون عروس کشونه😕

+واسه بعضیا کارت نداده بودن تلفنی دعوت کرده بودن به قول معروف تعارف ولی همشون اومده بودن نمونه ش دختر خاله های خودم😳به نظر من که خیلی زشته وقتی کارت ندادن پاشدن اومدن 😐😑

مادربزرگ

+یه بار تلویزیون داشت ورزشکارا رو که از خارج میومدن و حلقه ی گل انداخته بودن رو نشون میداد مامان بزرگ یدفعه گفت خوش به حالشون از خونه ی خدا اومدن😀😀

+یه بار آنتن تلویزیونش خراب شده بود برفکی شده بود رفته بودیم خونه ش سر بزنیم  گفت همه جا برف میاد جز اینجا😀

+یه حاج آقایی بود محرم ها مجلس دعوتش میکردن میومد خونه ی خاله می موند  از قضا از مادربزرگ ماخوشش میاد و به شوهر خالم میگه بهش بگه وقتی بهش گفت جد وآباد حاج آقا رو آورد وسط از بس نثارش کرد😀

الان که فکر میکنم بابابزرگ من یه مرد خیلی خوشتیپ بود زمستونا یه پالتوی بلند وخیلی شیک میپوشید با یه کلاه تابستونم کت البته من یازده سالم بود که فوت شد ولی فکرشو که میکنم مامان بزرگم حق داشته حاج اقا رو آبادش کنه😀

Designed By Banooye Barfi ...