خـاطــرات بانــوی بـــرفی

1518

سلام به دوستای گلم 😃

این بار اومدنم طول کشید خوب  من عادت کردم به وبلاگم و دوس دارم تا جایی که روزمرگی تکراری نشه بنویسم  تازه از خونه ی مامان اومدم و دخملی رو خوابوندم و سریع اومدم وبلاگ دلم پر می کشید واسه اینجا و خوندن وبلاگ دوستای گلم😊

شنبه مامان زنگ زد وگفت چون کمرش و پاهاش درد میکرده خواهرا نتونستن بیان و خودشم اصلا نمیتونسته تکون بخوره واسه همین نیومدن و به منم نگفتن بعدم گفت خواهرا فردا میان  منم عصر ش با دخملی رفتیم میوه خریدیم وبرگشتیم صبح یک شنبه خواهرا با دختر عمه کوچیکه اومدن اینجا و من ذوق مرگ شدم😍😍 که بالاخره یکی به جز خواهرا مهمونمون هست گفتم بذار حالا که دختر عمه هست دو مدل غذا درست کنم با سالاد وژله که به خاطر بی آبی به همون زرشک پلو با مرغ اکتفا کردیم  یعنی یه بارم که یکی اومد از شانس گندمون آب قطع شد دیگه خواهرا ساعت شش با دختر عمه رفتند و ما همچنان بی آب بودیم  😠😡حامدم رفته بود خونشون که دختر عمه راحت باشه وقتی رفتن زنگش زدم که بیاد منم دیدم چهار ساعت گذشته از بی آبی گغتم کولر رو خاموش کنم بعد بیست مین دیدم غیر قابله تحمله روشن کردم دیدم صدا میده ولی کار نمیکنه دو سه بار با کنترل زدم دیدم بی و فایده س زنگ زدم حامد دیدم جواب نمیده زدم خونشون  صدا نمیرفت😮 دیگه حامد بیدار شد وزنگید گفتم اینطوریه گفت خاموش کن تابیام تا من قطع کردم که برم برقا ضعیف شد ویه صدا اومد وصفحه دکمه ها کلا خاموش شد🙄  یه ربع بعد حامد رسید ودید موتور سوخته واتصالی کرده فقط شانس آوردیم کنتور قطع کرده وگرنه برق کل ساختمون قطع میشده دیگه هوا گرم بود سریع آماده شدیم رفتیم موتور واسه کولر خریدیم و اومدیم دیدیم نه هنوز آب نیومده حالا ساعت ده شب بود حامد گفت آماده بشید میبرمتون خونه ی مامانت🤗 منم که میخوام برم شیراز اومدم میام دنبالتون دیگه وسیله برداشتم رفتیم سه شنبه میخواستیم بیاییم خاله از تهران زنگ زد که با دوستش میان ماهم موندیم تا امروز که خیلی خوب بود وخوش گذشت 😍

+از جمعه مدام آب قطع میشه و وقتی هم هست  فشارش خیلی کمه ما از جمعه شاید روزی ده تا دوازده ساعت آب نداریم😵 فقط اینجا این مشکلو داره چون دارن آب رو میفروشن من از عمه وخاله که اصفهان هستن پرسیدم میگن هنوز کم نکردن چه برسه قطع کنن واقعا واسه این شهر جای تاسف داره که مسئولینش انقدر بی فکر هستن🙁😞

+من به شدت از وسایل برقی وحشت دارم چون یه بار دوازده ساله بودم اتو زدم به برق که جرقه زد وسوخت از اونروز این تو ذهنم هست و به شدت از وسایل برقی والبته تاریکی میترسم🙁🤓


ممنونم عشقم بخاطر اعتمادت
هي برو سمبوسه بخور بگو برسه به روح خورشيد
فدات عزیزم
کاش نزدیک بودی باهم میرفتیم عشقم
قربونت بشم من
فدات عزیزم
دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶ , ۱۶:۱۸ سپیده مامان درسا
وااای بی آبی خیلی بده
خیلی...
 حالا بهتر شده عزیزم ولی نمیشه دوش بگیری😬
سلام الی جون....
گفتم وب رو حذف کنم شاید حالم بهتر بشه.....
فعلا خاموش میام و میخونمت....
دخملی رو هم ببوس
سلام فرانک جون
ممنون که خبر دادی ومیخونی
شروع کردی لینکتو واسم بذار
مراقب خودت وهانی کوچولو باش
وای بی آبی خیلی بده:(
خدا صبرتون بده
هوا هم گرمه اصلا نمیشه تحمل کرد:(
همیشه به مهمونی باشه عزیزم:)
خیلی سخته عزیزم
باز خوبه این چند روز خنک بود ونبودیم
ممنون گلم
تو تابستون و بی آبی،اینکه خیلی بده.
خب وقتی آب نیست جرا میفروشن؟عجبااااا
عههه ترس های منم مثل توئه،البته تو دنیا چیزی پیدانمیکنی که من نترسیده باشم.
باید یه جوری پول در بیارن حتی به قیمت جون مردم🙁
چه خوب یکی مثه من منم از همه چی میترسم کلا از کوچیکی بچه ترسویی بودم😁
پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶ , ۱۱:۰۷ انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
سلام الی جان
خوبی عزیزم؟؟
وای بی آبی خیلی سخته تو این گرما
چه خوب که بهت خوش گذشته
سلام عزیزم...ممنون
آره خیلی سخته با بچه کوچیک

وووووووووویی گرما و لی کولری بی آبی یعنی خود جهنم 😟
فضولی بپرسم کدوم شهرین؟دوست داشتی جواب بده
خوبه خونه مامان هست خوش باشین همیشه ایشالا اب هم دیگه قطع نشه 😍
آره خیلی سخته عزیزم...
امسال گیر دادن به منطقه ما پارسال یه جا دیگه بود
فدای تو عزیزم
سلام الی جون...
خوبی؟
کجایی عشقم؟
خبری نیست ازت؟
دلم تنگ شده بود برات...زود به زود بیا...
پسری هم خوبه..‌تب ویروسی گرفته بود ولی الان بهتره..
نمیدونم وبلاگت چه مشکلی داشت که نمیتونستم واست کامنت بزارم....امیدوارم این یکی به دستت برسه....
مثبت اندیش باش....دخملی رو هم از طرف من ببوس
سلام عزیزم
خونه ی مامان بودم احتمالا فردا هم برم ای بی آبی بدجور اعصابم به هم میریزه
کامنتا رسید عزیزم چند شبم بلاگ مشکل پیدا کرده بود اصلا باز نمیشد
آخی عزیزم مراقبش باش دخملی هم چند بتر تب ویروسی گرفت خیلی سخته
هانی کوچولو رو ببوس
Designed By Banooye Barfi ...