خـاطــرات بانــوی بـــرفی

سالگـــرد عروسی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اندر احوالات

+دیروز رفتم خونه ی مامان واسمون گوشت خریده بودن درست کردم شبم اونجا بودیم ظهر شوهری اومد سریع ناهار خوردیم ساعت  چهار نوبت دکتر پوست داشتیم واسه دخملی، با برادر شوهر رفتیم آخه اونا نوبت گرفته بودن واسمون ... کنار ابروی دخملی یه دونه زده بود یه دکتر رفته بودیم گفت کیسته، بزرگتر که شد تخلیه ش میکنن این دکترم همون رو گفت ولی گفت فعلا چون کوچیکه سخته باهامون همکاری نمیکنه نمیدونم این از  کجا دراومد اعصابم خیلی خرد شد 😡از یه طرفم برادرشوهر امروز کلی موج منفی بهم فرستاد نمیدونم چرا😳😳تا اومدیم دیر شد دخملی ساعت پنج ونیم خوابید منم خوابم برد جا پریدم دیدم ساعت هفت شده از اونطرفم یه موج منفی واسه اینکه همیشه بدم میومد این ساعت از روز خواب باشم فکر میکنم روزم کلا بیهوده گذشته😐😕بیدار که شدم دخملی رو بیدار کردم چون  بهش گفته بودیم میبریمت شهربازی ولی اصلا حوصله نداشتم رفتیم شوهری باهاش بازی کرد دیگه کم کم اخلاقم برگشت سر جاش رفتیم خونه مادرشوهر تنها بود چون پدرشوهر وبرادر شوهر رفته بودن واسه کارای دانشگاه بعدم جاری کیک پخته بود آورد با چایی خوردیم امشب خونشون خوش گذشت وآروم بود ولی جای برادرشوهر واقعا خالی بود از رفتنش خوشحال نیستم فردا که برگرده میریم میبینیمش😊

+گوشام درد میکنه مدتی که دخملی شیر میخورد گوشواره هام رو دراورده بودم چون دست مینداخت میکشید الان که گوشم کردم خیلی ناجوره نمیتونم بخوابم

روزمــــــره

+پنجشنبه رفتیم بیرون از همون طرف رفتیم خونه ی پدرشوهر سر بزنیم دیگه گفتن صبحونه کله پاچه میذاریم شما هم بیایید شامم که سوپ داشتن😣نخوردیم من اصلا نمیتونم سوپ رو جایگزین غذا کنم فقط واسه دخملی گرم کردم با نون بهش دادم خورد😐دیگه ساعت دوازده اومدیم صبحم ساعت نه پاشدیم رفتیم صبحونه که هوا گرم بود اصلا مزه نداد اونم ساعت ده صبح😑 دخملی هم اونجا بازی میکرد یه دفعه خورد زمین تا دو دقیقه که اصلا نمیتونست راه بره بعدم یه کم که میرفت دوباره میخورد زمین سریع جمع کردیم برگشتیم خونه دخملی رو خوابوندم بیدار که شد پاش یه کم بهتر بود.

+برادر شوهر دانشگاه دولتی بجنورد مهندسی شیمی قبول شده حالا قرار شد فردا راه بیفتن که سه شنبه کاراشو انجام بده خودشم میگه اگه دانشکده افسری قبول بشه میره این رشته رو ادامه نمیده از رفتنش هم خوشحالم هم ناراحت چون یکی از دلایل رفتن من به خونه ی پدر شوهر همین برادر شوهر کوچیکه بود که خیلی دوستش دارم 😟😊کادو هم یا پول بهش میدیم یا واسش لباس میخریم تا ببینم چی میشه😉

+یکی از فامیل که شش سال بود زندگیش رو هوا بود پریشب اشتی کردن و برگشت سر زندگیش مشکلشم این بود که شش سال پیش حرف دراومد که با یه نفر بوده شوهرشم شکاک و دهن بین زندگیشون شش سال رو هوابود بعد یه بچه هم داشتن که حرف نمیزد این فامیل بنده خدای ما کلی خرج گفتار درمانیش کرد الانم کلاس دومیه اینو نگفتم که فامیل رو بیگناه نشون بدم چون داخل اکثر رابطه ها دو طرف مقصرن من خودم به شخصه وقتی میدونم شوهرم حتی دوس نداره در حد یه سلام با مرد غریبه همکلام بشم خوب اینکار رو نمیکنم حرف اینا هم سر همین بود اینطور که گفتن ولی راستش رو فقط خودشون دوتا میدونن من بیشتر به خاطر بچه شون خوشحالم وگرنه به نظر من زندگیشون مثه سابق نمیشه😕

در ادامه با حرفای خاله زنکی همراه شوید😀

  • continue

ذهنیت

بچه ها حالا که من و دیدید بگید قبل از عکس چه ذهنیتی از من داشتینن؟؟؟؟؟منو چطور تصور میکردین البته اشتباه کردم باید قبلش ازتون میپرسیدم بعد عکس میذاشتم

تـــــــــــرس

دوباره یه سوسک از اون بزرگا اومده بود از ترس سکته کردم پرواز میکرد شوهر که نبود زنگش زدم به برادر شوهر گفت اومد هر چی گشت پیداش نکرد الانم اومدیم اتاق دخملی در رو بستم😐😟

چرا انقد میترسم؟از ترسش باید تا صبح بیدار باشم فردا هم میرم خونه ی مامان تا شوهر یه سم پاشی اساسی نکنه نمیام 

سرم داره منفجر میشه رگ پامم گرفته.

+همون شب پام خورد به کمد الان کبود شده وخیلی درد میکنه

+ما همچنان خونه مامانیم شوهری سم پاشی کرد ولی سوسک پیدا نشد نمیدونم شب چطوری برم خونه البته اگه بهش بگم میگه بمون کاری نداره ولی من دوس دارم وقتی خونه س کنارش باشم 

قــــاب

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تولــــــــــــــــــد

+امرروز تولد شوهر بود به کادو که نرسیدم چون هر جا واسه خرید رفتیم باهم بودیم ولی امسال خود کفا شدم😀واسه تولدش کیک درست کردم همراه ته چین مرغ😍

+درسته زندگی از طرف من عاشقانه شروع نشد ولی الان خیلی دوستش دارم واسه خودش واسه همونی که هست هر چند با انتخابش از آرزوهام فاصله گرفتم😃
+کیک خیس و ته چین مرغ

نوه خاله

دخملی دوس نداره کش مو یا دستمال سر رو سرش باشه سریع باز میکنه رفتیم خونه ی خاله نوه ش یه دستمال سر بسته بود از رو سرش برداشت وای که چقدر این بچه گریه کرد و صدا کرد😳 بعد هی میگفتن آره دخملی بد و شیطونه ...که یعنی تو خیلی خوبی بعد بچه شون بلند شد دخملی رو زد😡😡 اونا هم جلوشو نگرفتن منم طبق حرف روانشناس که گفت تا جایی که دعوا باعث آسیب نشه خودتون رو دخالت ندین جلو نرفتم تا یاد بگیره از خودش دفاع کنه بعد دخملی رفت واومد رفت سمتش که بزندش اونا جلوشو گرفتن وگفتن دخترت شیطونه و بعد دختر خاله میگه این طاقت نداره یکی بهش تو بگه چه برسه به زدن میخواستم بگم پس جلو بچه تو بگیر اگه نه دفعه بعدی خودم میزنمش والا هر کسی بچه ش عزیزه واسه خودش!!

دیگه هم گفتم وقتی این نوه ی عتیقه ش خونشون باشه نمیرم فکر کردن کی هستن
بحثش مفصله نمیخوام بیشتر از این دربارشون بگم ارزش ندارن اینم گفتم که اگه بچه تون یکی رو زد سریع جداشون نکنید بذارید خودشون کنار بیان بعد اگه کشدار شد بزرگتر میتونه خودش رو دخالت بده ولی هر کسی که شعورشو نداره مثله اینا

تعطیــلات

+اول هفته به شوهری گفتم اگه میشه دو روز آخر رو بریم چادگان یه اب وهوایی عوض کنیم گفت باشه فقط بذار از یکی بپرسم شماره بگیرم واسه ویلا که بعید میدونم دیگه ویلای خالی داشته باشن قبلش من نت سرچ کردم دو تا شماره پیدا کردم زنگ زدم یکیش جواب نداد یکیشونم گفت واسه اخر هفته که ندارم ولی وسط هفته داریم😳گفتم واسه دوشب چقدر میشه؟گفت شبی چهارصد😐واقعا واسه ما زور بود به شوهر گفتم اگه خانواده هامون پایه بودن یا اگه دوتا دوست داشتیم با هم میرفتیم هزینه ها رو تقسیم میکردیم😴اینجا هم تا ویلا نگیری نمیتونی وارد دهکده ش بشی که بری دریاچه وتفریحات ،خوب پارک شهرشم به چه دردمون میخورد دیگه من بیخیال شدم😕قرار بود امروز صبح زود بریم باغ بهادران یا عصر دخملی رو ببریم باغ پرندگان اونم از صبح که بیدار شدم انقد حالم بد بود که اصلا نمیتونستم راه برم فقط صبحونه ی دخملی رو دادم و باهم رفتن بیرون منم دراز کشیدم😐اصلا من نباید برنامه ریزی کنم همیشه میخوره تو ذوقم😟

+دیشب میخواستیم بریم خونه ی مادر شوهر اینا به مناسبت عید بعد شوهر و دخملی رفته بودن از خونشون یه وسیله بیارن زنگ زد گفت زنگت زدم آماده باش من اومدم بیا پایین یه ساعت که گذشت زنگ زد گفت آماده شو بریم بیرون گفتم مگه نمیریم خونتون گفت نه منم رفتم ریمل ورژ خریدم و برگشتیم😐

برادر شوهر یه کیف داره هر جا میره همه مدارکشون حتی شناسنامه وکارت ملی زنش رو میبره دیشب رفته بودن یه مرکز خرید مدارک روی پای زنش بوده معلوم نیست وقتی پیاده میشه میفته چی میشه که گم میشه بعد که شوهر رفته بود میگفت زنش روزه بوده رنگ صورتش پریده بود و گریه میکرد بعد این برادرشوهر احمق ومامانشم بهش چیز میگفتن😳دلم واسش سوخت مرتیکه ی نفهم(بانوی بی تربیت) رفته گذاشته کف دست مامان باباش، شوهرم بهشون توپیده که فدا سرش خجالت بکشین و اومدن😐شوهر از این حرصش میگیره که داداشش هر چی بشه میذاره کف دست مامان باباش😳

+فردا مامان اینا میان دنبالم باهم بریم تلویزیون واسشون بگیریم احتمالا باهاشون برم امروز انقد حالم بد بود که حتی حالشو نداشتم بریم خونشون فکر کنم سردیم شده بود شوهر یه معجون گرفت یه آب جوش نبات هم خوردم کم کم بهتر شدم من وقتی سردیم بشه تا حد مرگ میرم یه بار دخملی کوچیک بود بغلم بود سرم گیج رفت میخواستم بخورم زمین دیگه شوهر نجاتمون داد هر چند وقت یه بار آب جوش نبات و چیزای گرم بخورید تا اینطوری نشین😀

دکتــــــــــــر

ویدیوی کوتاه از صدای دکتر مسعود صابرمتخصص وجراح مغز
شما هم ببینید قشنگه

  • continue

دُختــــــــــــــر

+همین چند دقیقه پیش یه جیر جیرک کشتم چقد وحشتناک بود ای مردشور هرچی حشره و سوسکه ببرن 😣بعد دخملی دنبالش گذاشته میخنده😵

+دخملی عاشق خورش ماست و کشک بادمجون وتن ماهی هستش😜البته بادمجون تازه دو ماهه که من بهش میدم خدا رو شکر حساسیت نشون نداد.

+میگه بریم پیاده روی وقتی میریم فقط باید بغل باشه چند قدم که میره میگه خسته شدم😀

+مامانم بهش میگه میایی خونمون میگه نه حالم بده!

مامان: خدا نکنه چته مامانی؟

پام درد میکنه نمیتونم😳

+کار جدیدش طراحی رو چرمه!تموم چرم مبل با خودکار یکی شده😐

+گوشواره رو باز کرده میگه مامانی آشغاله بنداز😮

+مامان یه همسایه دارن دخترش کوچیکتره بعد این با دست دخملی رو هل میداد حالا دخملی یاد گرفته بهش حمله کنه موهاشو بکشه یا لپشو😳واسش انقد توضیح دادم که باهاش بازی کنه دختره دوباره زدش دخملی هم تلافی کرد.

+عاشق حموم رفتنه ولی سرش رو که اب میریزم جیغ وداد راه میندازه😐


تبتـــــــــــی

این فال جالب رو  داخل یکی از گروهای تلگرامی دیدم و واسه من واقعا راست بود دیدم جالبه گفتم اینجا هم بذارم فقط جواباش رو فردا شب میذارم اگه خوندید که هیچ اگه نه توصیه میکنم حتما بخونید 

پی نوشت:

من خودم اینجور مواقع صبرم پایینه دلم نیومد شما هم منتظربمونید

فقط بگید چقدر واستون راست بود

جواب ها با رنگ آبی مشخص شده

  • continue

تنهـــــــآیی

+پنجشنبه از صبح رفتم خونه ی مامان اینا خواهر وسطی که نبود رفته بود خونه ی عمو اینا خواهری که واسه خونه خواهرش وقت نداره از چهارشنبه ظهر تا شنبه خونه ی عمو بود دیگه واسم مهم نیست بیان یانه حتما با دوستا وهمکارش راحت تره دیگه شنبه هم اونجا بودم که خواهر عصری با مامان اینا که رفته بودن خرید برگشت مامان بهش گفت تو که دوستت نزدیک خواهرته برو شب خونشون بخواب عصرش از همون طرف برو گفت ببینم چی میشه بعدم گفت نه کارامو نکردم نمیشه 😳شب ما اومدیم خونه قرار بود فردا عصرش بریم سیتی سنتر که دخملی دیر بیدار شد نرفتیم بعد خواهر گفته بود که شاید فرداشب که برمیگردم اومدم ما هم دخملی رو بردیم شهر بازی و بعد خواهر زنگ زد با دوستم تاکسی هستم دارم میام نزدیک شدم زنگ میزنم دیگه رفتیم غذا خریدیم نشسته بودیم تا غذا رو بگیریم زنگ زد گفت تاکسی بود برگشتم خونه 😐منم دیدم زوده بریم خونه، شوهر گفت بریم خونشون از روزی که تی وی خریده بودن دیگه من نرفتم پریشب هم رفتیم چون داشتن خونه رو رنگ میزدن داخل حیاط فرش انداخته بودن نشستیم بعد مادرشوهر گوشت خریده بود اورد گفت خسته شدم برام بسته بندی میکنی ؟گفتم باشه بعدم میخواست دو تا بسته بده که گفتم نه گوشت خودمون داره کهنه میشه، دلم واسش میسوزه ولی خوب همین دلسوزی هام وجواب ندادنا پروشون کرد دیگه 😉😐ساعت دوازده اومدیم خونه وشامی که خریده بودیم خوردیم دیروزم صبح رفتم خونه ی مامان اینا شبم خاله وشوهرش خونمون شام بودن شام خوردیم زود اومدیم این خاله وشوهرش خیلی واسه من چه مجردی چه وقتی نامزد کردم وچه الان که بچه دارم وزندگی میکنم حرف درست کردن انتخاب من در ازدواج خیلی با معیارم تفاوت داشت خیلیا به امید این بودن که من طلاق میگیرم ولی تیرشون به هدف نخورد شاید یه روز نوشتم...

+دیشب یه بحث کوچیک تو راه برگشت بین ومن شوهرپیش اومد  اومدیم خونه اصلا محلش ندادم تو رختخواب و تاریکی انقد واسه خودم گریه کردم خوب اینجور وقتا همه چی دست به دست هم میده که تو چقد تنها وبدبختی بعد که دیدم اشک تمساحم تموم شد دیشب برای اولین بار زود خوابیدم ساعت یک😳

+نوه عمه که یک سال نیست عقد کرده زنش درخواست طلاق داد ومهریه ش رو هم بخشید ولی هر چی طلا خریده بودن برداز شنیدن این خیلی شوکه شدم😳😳 زنی که الان نتونست با بیکاری شوهرش کنار بیاد چطور میتونست زندگی کنه البته مشکلات دیگه هم شاید بوده ولی خوب اختلاف بین همه هست مخصوصا اوایل ازدواج وای الان که یاد خودم میفتم بابت آرامش الان خدا روشکر میکنم😀😍

شــهر و...

+دیروز پیج شهر رو فالو کردم گفتم یه برنامه ای داره آدم باخبر بشه اگه خوب بود بریم دهنمون رو سرویس کردن از بس درخواست میدن  رد میدی میان دایرکت ما که جواب نمیدیم بیخیال شوهر خیلی بدش میاد البته منم میدونم هدف پسرا چیه واقعا متاسفم واسشون😳😐

+یه ادم مهم داره میاد شهر ما داخل پیج گفتن بازار شب وساندویچی ها به خاطر این سفر تا اخر هفته تعطیلن ملت همیشه در صحنه هم ابراز لطف نمودن😐 تو رو خدا انقد چرت وپرت نگید هیچی نمیشه

+دیروز رفتیم مانتو رو بگیریم آف خورده بود بیست تومن ارزونتر داد😀 

+دیشب لباسای شوهر رو ریختم لباسشویی رفتم مسواک بزنم بهش میگم بنداز رو بند انقد پشت گوش انداخت اخر سرم گفت تو برو گفتم نمیرم بحثمون شد گفت اصلا نمیخوام بندازی صبح میخواست بره پاشدم اتو بکشم گفتم حالا میره بیرون میگن لباساش چرا اینطوریه رفتم اتاق دیدم شلوار انداخته رو زمین اطو میکنه😳😀بهش گفتم بده خودم از خدا خواسته بلند شد وای وقتی خودش اتو میکنه آستین که اصلا اتو نمیخوره پشت یقه هم خط داره شلوارم فقط جای زانو رو اتو میکنه میگه خوب شد😀تازه بعضی وقتا میخواد هنراش رو رو لباسای من نشون بده😑😐

+‌کارت هدیه تلویزیون رو یادتونه شوهر رفته خونشون برادرشوهر با خط شوهر شماره کارت خودش رو فرستاده که واسش بریزن گفته واسه تو تلویزیون خریدن هدیه ش مال منه هر چی بیشتر داشته باشه بازم خسیسه وطمع داره😣😣خودتو واسه صدوپنجاه نشون دادی به تو میگن برادر😟


خـــــــــــاص

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻳﻪ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻳﻢ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﻣﺤﻘﺮ ﺍﺗﺎﻗﻤﻮﻥ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﻫﺎﻣﻮﻧﻮ ﻣﯽﺷﻤﺮﻳﻢ!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻳﻪ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺳﻴﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﻴﺪ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﻳﻪ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻧﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﻭ ﺳﻪ ﺑﻌﺪﯼ ﻭ ﻳﻪ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﯼ!!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺍﮔﻪ ﻧﻮﻥ ﻭ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﭘﺮﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺯﻧﮓ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺭﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺯﺩﻳﻢ ﻭ ﻛﻠﯽ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯽﺧﻨﺪﻳﺪﻳﻢ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﮔﻪ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ، ﺩﺭﺏ ﻭﺍﺣﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﻪ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺸﻴﻢ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺳﻼﻡ ﻋﻠﻴﻚ ﻛﻨﻴﻢ...!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽﻛﺮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﻓﺎﻣﻴﻞﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﭼﻪ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﺕ ﭘﺴﺘﺎﻝ ﻭ ﭼﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎ "ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﺍﯼ" ﻫﻢ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ...

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻣﺤﻠﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﯽﺭﻓﺘﻴﻢ، ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻭﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﻛﺮﺩﻳﻢ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﺎﯼ ﻋﻜﺎﺳﯽ ﻭ ﻓﻴﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﯽﺑﻴﻨﻴﻢ!!!

ﻗﺪﯾﻤﺎ ﯾﻪ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻪ، ﺑﺎ ﻓﮏ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ...

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ، ﻭﻟﯽ ﮐﻮ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻪ؟

ﮐﻮ ﺍﻭﻥ ﻓﺎﻣﯿﻞ؟

ﮐﻮ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ؟

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮﯼ ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻣﻮﻧﺪ....!!😔

Designed By Banooye Barfi ...