خـاطــرات بانــوی بـــرفی

1477

بیـهــوده تـــــــرین

روزهــــــــا

روزی اســــــــــت

کـــه در آن

نخنــدیــده باشـیـم...

1476

ساعت هفت رفتیم خونه پدر شوهر یه سری بزنیم مادر شوهر خودش آش یزدی(شولی)پخته بود واسمون گرم کرد گفت دیشب منتظر بودیم نیومدید گفتم همسری دیر اومد نشد دیگه خوردیم خوب بدک نیست قبلا خوشمزه تر درست میکرد حالا دیگه مثه قبلشم درست نمیکنه جالب نیس ولی کلا من زیاد دوس ندارم باید ترشش کنی بخوری وگرنه اصلا خوشمزه نیست و دلخواه من نیست (پدر شوهر اصالتا مال یکی از روستاهای یزد)شام هم کشک بادمجون بود که من سیر شدم یعنی اگه سیرم نبودم نمیخوردم چون این دو سه روز انقد غذاهای سرد خوردم دلم درد گرفته  یکم نشستیم یدفعه پدر شوهر گفت یه نامه از بیمه اومده واستون آخه اونروز ما عروسی نکرده بودیم آدرس اونجا رو زدیم. داد دیدم اخطاریه س و جریمه کردن حالا واسه چی خدا میدونه 😳چون ما سر وقت پرداخت میکردیم از شانس گندمون هر چی مشکل مالیه ریخته سرمون از یه طرف پولمونو میدزدن از یه طرف...از یه طرفم بیمه تا جایی که میشه میکشه😭😠 بیمه چهار ساله باید دویست وهفتاد بریزه به حساب ما نمیریزه بعد واسه ما اخطاریه میزنن دوس ندارم غر بزنم ولی چون نمیتونم حرفمو به کسی بزنم میام اینجا همسری هم همینطوری خودش درگیره نمیخوام بیشتر از این ذهنش مشغول بشه 😳😔

1475

دخملی مداد و دفتر داره و همش در حال نگاشی(نقاشی) کشیدنه البته هیچ صفحه ای سفید نمیمونه وبه همه سفارش ماهی و جوجو میده😀

هر روز گیر میده که واسش نقاشی بکشم بهش میگم یه چیز دیگه بگو فقط ماهی نباشه میگه تویزون(تلویزیون) واسش کشیدم میگه کنتلش (کنترل) کشیدم  میگه روشنش کن😯😳

1474

کیک قابلمه ای و پانا کوتای سه رنگ 

عصرونه ی خونه ی مامان

  • continue

1473

به سادگی پدرم و همسرم ❤ وبه شکوه دستای مهربونتون 

حضورتون در زندگیم پایدار

روزتون مبارک🌷🌷🌷

1472

امروز صبح ساعت نه ونیم مامان زنگ زد و گفت خاله اینا اومدن میان خونت بیدار شو کاراتو بکن به زور بلند شدم انقد زورم اومد😟😦 نه از اومدن خاله از اینکه اون موقع بیدار بشم آخه من عادت دارم تا یازده  و دوازده با دخملی بخوابیم دیگه سریع چایی آماده کردم تا اومدن واسم ماست و تخم مرغ محلی هم آوردن😋😋یه نیم ساعتی نشستن و رفتن تا رفتن عمو زنگ زد و گفت که عصر میان فقط واسه سر زدن دیگه حامد که از کارش بر می گشت سر راه دیده بودشون و زنگ زد که دارن میان😃بعد از رفتن عمو اینا ما هم رفتیم خونه ی مادر شوهر تا یه سری بزنیم و احوالی از پدرش بگیریم که بیمارستان بود وحالش خوب نبود (بعد یه پست مفصل درباره ی پدر بزرگ میذارم)
برادر شوهر امشب اومد اونجا انگار که طلبکاره  مامانش گفت چته گفت رفتم خونه هنوز شام آماده نیست حالا ساعت تازه نه شب بود😮آخه مرد انقد شکم پرست که قهر کنه از خونه بزنه بیرون...فدای شوهر خودم💗💗💗
+نمیدونم چرا بهار که میشه دل من بیشتر از همیشه آش میطلبه دوباره پریروز پا شدم یه کم آش جو برای اولین بار درست کردم شوهری گفت خیلی خوشمزه شده منم دوس  داشتم اما اولویت با آش رشته اس با پیاز داغ روش😋دخملی هم که قربونش برم مثه خودم عاشقه آشه😄😀

عصبانیت!!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1471

امسال کل تعطیلاتو خونه ی مامان اینا بودم که خدا رو شکر نبودن حامد رو جبران کرد البته نه  کامل چون بودن همسری در کنارم یه آرامش دیگه ای داره😃😃
از چهار شنبه یه دندون درد وحشتناک گرفتم که با هیچ مسکنی آروم نمیشد😥خداروشکر که گذشت وتموم شد (ایشالا کسی  دندون درد نکشه) سه روز درد شدیدش گذشت تا خوب شد و دندونپزشک گفت  عصب کشی میخواد ولی چون دندونای من کیست میاره فایده نداره وبهتره بکشم😡انقدر که مسواک و نخ دندون کشیدم این شد عاقبتش😞فک کنم ده ساله دیگه دندون نداشته باشم👵
واسه سیزده عمه جان عروس داشتن دعوت کردن ولی ما با خاله اینا رفتیم بیرون و خوش گذشت واسه عصرم یه آش خوشمزه خوردیم😋وخاله اینا ساعت پنج رفتن تهران و ماهم دو ساعت بعد رفتیم خونه مامان و حامد رفت خونه تا بره کار😠بعد زنگ زده میگه رفتم خونه گریه م گرفت😥میگم واسه چی میگه خونه بدون شما خیلی دلگیره😁😁😁یه ساعت بعدم سر کارش یه بحث جانانه داشتیم😀
امروز زن عمو خونه ی مامان بزرگم آش پخت و ما رفتیم اونجامن عاشق آشم خدا میرسونه😁😋عصرم با حامد اومدم  خونه و یه دوش گرفت بعدم رفتیم خونشون وجاری جان هم اونجا بود و در حال چاپلو سی😉😊
فردا حامد خونه س و میریم اصفهان خونه ی خاله و عمه و خواهر شوهرم که زنگیدیم و طبق معمول هر سال خونه نیستن  و بهونه ای  دارن واسه نرفتن ولی خودشون هر سال بدون زنگیدن سرزده و دوماه بعد عید تشریف میارن😡😣نمیدونم دلیل اینکه  دوس ندارن کسی خونشون بره چیه فقط مامان باباش😦

1470

سلام😃😃😃

سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی واسه همه باشه و تعطیلات خوبی رو بگذرونین❤❤❤

امسال واسه من مثه هر سال نبود نه اینکه مشکل خاصی باشه فقط شوهری مثه هر سال تعطیل نبود و درگیر کارش بود سه روز اول که نبود و من خونه ی مامان اینا بودم😞قرار بود یه مسافرت سه روزه بریم یزد ولی نشد دیگه البته من زیاد ناراحت نشدم چون به نظر من هر چی دخملی بزرگتر بشه بعد بریم مسافرت بهتره کمتر اذیت میشم😁😁عمو و خاله از تهران اومدن و من به احتمال زیاد فردا میرم دوس ندارم بشینم خونه که یکی بیاد😠

پسر عمه الان چهار یا پنج ساله که قطع نخاع شده و نمیتونه راه بره ودلش فقط به سر زدن فامیل خوش و کلا نا امید از زندگی😞

خواهر همین پسر عمه سرطان رحم گرفته و من با دیدنش شوکه شدم اصلا انگار یکی دیگه شده بود هر دوتاشون جوونن با هزار امید وآرزو...

سه روز قبل سال نو پدر بزرگ شوهری زمین خورد ولگنش شکست و مادر شوهر خونشونه و پیرمرد بیچاره هر شب تبش میره بالا از بس بدنشو عفونت گرفته😞خدا هر طور میدونه خوبش کنه روز اول که دیدمش حالم گرفته شد  داغون شده بود 😔


Designed By Banooye Barfi ...