خـاطــرات بانــوی بـــرفی

حرف دل...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

قوم ظالم...

اول بگم جدای از این حرفایی که میزنم خونه ی پدرشوهر هیچوقت بد نمیگذره مثلا شده در بدترین شرایط بی مزه باشه ولی هیچوقت بد نبوده وسعی کردم کنارشون خوش باشم اما خوب بعضی حرفا رو دل آدم سنگین میشه و گفتنشون هم دردی دوا نمیکنه جز اینکه یه حرف دیگه تحویل میگیری
دیروز مادرشوهر ختم انعام گذاشته بود واسه باباش بعد تا پریشب که خودمون رفتیم من اصلا در جریان نبودم نمیدونم اگه نمیرفتم اصلا به من میگفت یا نه!؟
منم در جریان نبودم که خیلی شلوغ میشه و کل فامیل و دوست و همسایه هستن خوب گفته بود ساعت دو بیایین بعد رفتارشونم طوری نیست که مثلا من بتونم صبح برم ساعت دو پدرشوهر زنگ زد گفت اگه شوهری نیست بیام دنبالت تشکر کردم و گفتم رفته بیرون کارش طول کشیده ناهار میخورم و نیم ساعت دیگه میام وقتی رسیدیم و در  رو باز کردم اصلا جا نبود بعدم همه برگشتن نگاه میکنن خوب ادم خجالت میکشه دیگه زود رفتم آشپزخونه و دیدم جاری و خواهرشوهر تو قیافه ن  منم نشستم  بعد خودشون عادی شدن و خواهر شوهر گفت استکان ها رو بشور گفتم باشه  بعد سماور وسط بود و بچه خواهرشوهر هی سر به سر دخملی میزاشت و صداش رو درمیاورد  و هر کسی میرسید میگفت بچه ت شیطونه!؟
میگفتم نه کاری نداره بجه س دوس داره راه بره و بازی کنه
خوب بچه اگه مینشست و هر حرفی رو گوش میکرد که دیگه مامان  بابا نمیخواست خودش بزرگ میشد
حالا دلیل این حرفشونم مادرشوهر بود که رفته همه جا گفته بچه شون خیلی شیطونه 
دخملی  چون از اول دوس نداشت بغل بشه دوست داره ازاد باشه و راه بره اما اگه این وسط کسی سر به سرش بزاره شروع میکنه اذیت کنه دیروز  مادرشوهر و بچه خواهر شوهر لجش رو دراوردن داشت میرفت بیرون پیش باباش مادرشوهر کشیدش افتاد رو مهمونا بعد بهش میگه بشین دیگه دختر که انقد راه نمیره
یا بچه میخنده میگه دختر باید سنگین باشه😳
من چی بگم بهش!!!!!!!!
تو عمرم خانواده به این سردی وبی محبتی ندیدم 
حالا بچه های خواهر شوهر کل سه خواب رو بهم میریزن اما دخملی تا حالا سمت اتاقشون نرفته یا به میز و کابینت ها دست نزده ولی با این حال بازم میگن شیطونه
دیروز مادرشوهر همه رو دعوت کرده بود حتی مامان جاری رو دعوت کرده بود بعد مامان منو اصلا نگفته بود میگفت یادم رفته😳
در حالی که خانواده ی من تو این هفت سال کوچکترین بی احترامی بهشون نکردن ولی با خانواده ی جاری از همون اول دعواشون شد هنوزم با هم قهرن و حرف نمیزنن
حالا یه سری میان میگن توقع داری ولی اینا وقتی  واسه همه هست دیگه توقع نیست یه جور بی احترامی به من و خانوادمه
درفتارشون در حدی شده که صبر شوهری لبریز شده و خودم نزاشتم چیزی بهشون بگه 
مثلا یه کار مهمی باشه زنگ میزنن که با خبر بشن اگه شوهری من نیست انجام بدن که ما متوجه نشیم این در حالیه که همه شون خبر دارن
ومن رو طوری بین فامیلشون جا انداختن که دوس ندارم با کسی رفت وآمد کنم و ازشون کناره گیری میکنم 
هر چی احترام بیشتر بشه میشه وظیفه 

کاش مامانای ما نه گفتن رو درست بهمون یاد میدادن


خوش میگذره...

امروز از صبح که بیدار شدم هوا سرد وبارونی بود اما هیچ خبری از بارون نیست ولی عوضش با این سردی یه چای دارچین خیلی مزه میده بعد مدت ها حس چای خوردنم برگشته😊

یکشنبه خواهری زنگ زد و گفت عمو اینا شام میان شما هم بیایید که دور هم باشیم دیگه میدونستم که شوهری نیست گفتم نمیاییم از اون طرف شوهر گیر که برید خونه تنها نباشین دیگه بابام سمت ما بود سریع زنگش زدم و اومد دنبالمون و ناهار خوردیم بعد خواهری گفت تو مرغ درست کن منم کشک بادمجون، آماده کردیم و بعد قرار شد کیک بپزیم فقط اخرش خواهرک زیرش رو زیاد کرده بود سوخته بود😕دیگه شام خوردیم وقرار بود آخر شب آقا تشریف بیارن و ما رو ببرن اما نیومد و فردا هم دیدم خبری نیست بهش گفتم اگه مامانت اینا میان بگو بیان دنبالمون اومدن و پدرشوهر گفت بیایید خونمون شام بخورید بعد میبرمتون باهاشون رفتیم نمیدونم چی شده بود که مادرشوهر اونشب خیلی دوست داشت ما اونجا بخوابیم ولی خوب شوهری که میدونه راحت نیستم زنگ زد و ما به بهونه ی فیش بیمه اومدیم خونه مادرشوهرم غذا کشیده بود داخل ظرف از بس برادرشوهر عجله داشت رو سقف ماشین جاموند سر کوچه که پیچیدیم افتاد زمین وشکست😀

دیروز هم برادرشوهر ساعت پنج بلیط داشت دیگه از صبح رفتیم خونشون و اونجا بودیم بعد برادرشوهر یه دونه کاپشن خیلی ناز پوشیده بود خوشم اومد بهش گفتم پول میریزم از بجنورد  واسه شوهری بخره 😉انقدر که اینجا کمبود لباس هست😀دیگه ساعت دو بود که میخواستن برن اصفهان تا خونه خواهرشوهر هم برن بعد برن فرودگاه منم دلم میخواست برم ولی خوب شوهری دل دل کرد و دیگه نرفتیم هر دومون هم پشیمون شدیم😐

دیشبم رفتیم اونجا که مادرشوهر خیلی گریه کرده بود و تا دوازده که برادرشوهر برسه بجنورد خونشون بودیم و بعد برگشتیم

جو فعلا ارومه و همه چی خوبه اما میدونم پایدار نیست چون خواهر شوهر فعلا سر سنگینه و خط نمیده

 اینا رو نوشتم که بگم خوش گذشت من همیشه نهایت تلاشمو میکنم که خوش بگذره ولی خوب نمیشه و همین باعث میشه که زیاد احساس راحتی نکنم اما هیچوقت بی احترامی نمیکنم

صبح یه زلزله ی خفیف اینجا اومده ولی من بازم متوجه نشدم😳


پی نوشت:

اگه کسی چیزی میدونه که منو یه کم تپل کنه بهم بگه فقط مطمئن چاقم کنه


خودمون

پریروز شوهری گفت من امشب خونه نیستم خوب من الان یک سال بیشتر هست که شبا داخل اپارتمان با دخملی باهم میخوابیم واقعا ترسی هم نداره اما پریشب انقد از زلزله ترسیده بودم که ترجیح دادم برم خونه ی مامان اینا درسته که همه چی دست خداست ولی دیگه ترس بهم چیره شده بود دیگه وقتی رفتم  عمو اینا هم از تهران اومده بودن شبش با بابا رفتیم خونشون که در اصل خونه ی مامان بزرگمه ولی وقتی بزرگترا خودشون نباشن دیگه خونشون صفایی نداره 😔

دیشب هم شوهری رفته بود ارایشگاه بعد اومد دنبالمون گفت مامانمم زنگ زده گفته بیایید شولی درست کردم بخورید خوب دو روز بود که اومده بودن و شوهری نبود که بریم بهشون سر بزنیم وای وقتی رسیدیم مادر شوهر چنان چسبید منو بغل و بوس کرد که خودم شوکه شدم فکر کنم خیلی دلش تنگ شده بود😀دیگه شولی خوردیم شامم که من نخوردم ساعت یازده اومدیم امروزم برادرشوهر اومده شب میریم خونشون دلم واسش تنگ شده فقط حیف که یکشنبه برمیگرده

اینم سوغاتی های من و شوهری که مادرشوهر اورده بود این بلوز شلوار و عروسک رو هم واسه دخملی اورده بود بعدم هی معذرت خواهی کرد که چیز خوبی نداشتن منم گفتم من اصلا توقع ندارم خوب واقعا اون طرفا هم جنسای جالبی نیست  اما خوب بالاخره زحمت کشیده بود😉

این نیم بوت رو هم میخواستیم واسه دخملی بگیریم که سایزش رو تموم کرده بود اما خیلی شیک بود😕

معمــولی

سه شنبه مادرشوهر اینا بالاخره رفتن و ما هم دو شب قبلش واسه خداحافظی رفتیم چون شوهری گفت من نیستم و دیگه نمیتونیم بریم 😉چهارشنبه بعداز ظهر رفتم خونه ی مامان و تا شب اونجا بو م ولی واسه روضه هاش نموندم خانمی هم که میومد گفت صداش رو ضبط کردن واز سال دیگه نمیخونه نمیدونم این کارا واسه چیه و چه نفعی واسشون داره😳

تا حرف این مداح ها شد بگم که پارسال دوست خواهر شوهر یه مداحی رو با کلی التماس واسه سفره ش دعوت کرد که بیاد بعد خواهر شوهر میگفت واسه همون دو سه ساعت چیزی حدود هشتصد تومن گرفته بود😳😳😳عزاداری واسه امام حسینه یا پول😴
پنجشنبه هم هم نذری عمه بود که مارو دعوت نکرد اون یکی عمه هم مهمونی داشتن که ما نرفتیم اما هر دو تاشون غذا واسمون داده بودن 😊
شب خودمون رفتیم بیرون و واسه دخملی اسباب بازی خریدیم و بردیمش شهر بازی که کلی بهش خوش گذشت شوهری گفت بریم یه سر به خونشون بزنیم و برگردیم که همشون اونجا بودن و دیگه میگم که چی شد وچیکار کردن هر چی ازشون بنویسم بازم یه کار دیگه هست

یه مستاجر چندوقت پیش اومد شوهرش معتاد بعد زنه شماره ش رو به همه ی مردای ساختمون داده گفته اگه شوهرم اومد اذیتم کنه بهتون بگم بعد یه شب که اومده بود ودعواشون شده زنگ زده به این پسر مجرد ساختمون پسر  هم زنگ زده به پلیس اومدن مرده رو  بردنش😕 الانم دو تایی باهم هستن پریروز ساعت چهار صبح پاورچین پاورچین پسره از پله ها میرفته که صدای اسانسور نیاد بعد همسایه ی طبقه ی دوم دیدتشتازه یه دخترم داره اخه واسه چی تو که هنوز مشکلت حل نشده اینکارا رو میکنی😵

خدارو شکر شوهری شماره ش رو نگرفته گفته دنبال دردسر نیستم به منم مربوط نمیشه مسائل زن وشوهری😊

امروز هر کس سوالی درباره ی ما داره بپرسه تا جایی که واسم مقدور باشه جواب میدم اگه نه فقط تایید میکنم😊

رویــا!

+امروز یه کیسه ی پر از دسته چک پیدا کرده بودیم خیلی خوب بود انقد خوشحال بودم😍 که دیگه میتونم هرکاری بخوام انجام بدم اولویت اولم هم لباس خریدن بود که همیشه دوست دارم ولی اول رفتیم واسه شوهری کفش بخریم یکی از این سگ کوچولو خوشگلا میپرید منو گاز بگیره ولی فروشنده نزاشت خیلی رویای شیرینی بود فقط حیف که ساعت یازده صبح بود و با زنگ شوهری جا پریدم باقی خریدامون موند واسه بعد😀

بعضی وقتا انقد خواب هام رویاییه که تا چند وقت با فکرشم خوشم😍😜

+سوتی جدیدی که پریروز تابلو شد:

یادتونه چند وقت پیش گفتم خواهر شوهر دعوتمون کرد گفت حتما شام بیایید بعد رفتیم دیدیم واسه پسرش تولد گرفته ،روزی که آش میپختن شوهرش داشت از گوشیش واسه بچه فیلم میزاشت یهو رفت رو فیلم مربوط به تولد که با دوستاشون گرفته بودن😂😜😝 حالا فکرشو بکنید خواهر شوهر خواب بود مثه چی بلند شد نشست و اخم کرد که زود قطعش کنه ولی خوب ضایع بود البته من میدونستم اینکارو کرده اخه اون همه تزیین رو واسه ما نمیتونست انجام بده خلاصه که آدم دروغگو بالاخره رسوا میشه😆

‌+دوشنبه به مدت سه روز روضه های مامان شروع میشه بهشون گفتم نمیام اما چون صبحه خواهر کوچیکه هم تنهاس اصرار داره که برم متنفرم حالا باید فکر کنم ببینم چی میشه😏

+منوی بالا حتما کتاب های مورد علاقه تون رو معرفی کنید.یادتون نره

چی بگم...

امروز شوهری خیلی خسته بود رسید خونه نمیدونم کجای پمپ آب خراب بود دیگه سریع با مدیر ساختمون رفتن وسیله خریدن و اومدن مدیرم بهش گفته بیا از شنبه اسمتو واسه باشگاه بنویس باهم بریم حالا قراره بره😊بعدم با اینکه خسته بود گفت بریم بیرون یه دور بزنیم خرمالو هم بخریم وبیاییم بعد من احمق گفتم بریم خونتون یه سر بزنیم گناه دارن همونجا هم دوش بگیر دیگه سر راه رفتیم میوه خریدیم واسه پدر شوهر اینا هم خرمالو وانار خریدیم،رسیدیم خونشون پدرشوهر وبرادرشوهر خونه بودن شوهری گفت مامان کجاست دو بارم پرسید هیچکدوم نگفتن بار سوم برادرشوهر گفت رفتن روضه 😐عمه ی شوهر دو روز پیش زنگ زد منو دعوت کرد اما من چون این مجلس ها رو دوس ندارم نرفتم خصوصا اینکه مادر شوهر وقتی منو با مانتو میبینه فکر میکنه قاتلم😳امسال میخواستم برم اخه فکر میکنن من دوس ندارم برم خونشون ولی چون شوهری نبود سختم بود.

اهان رفتیم داخل حیاط قابلمه بزرگ گذاشته بودن شوهری گفت یه خبری هست بعد که مادرشوهر اومد گفت فردا میخوام آش پشت پا بپزم واسه برادر شوهر ولی شوهری گفت من عصری زنگ زدم هیچی بهم نگفتن بعدم شروع کردن از میوه ها که برده بودیم ایراد بگیرن انارش ترشه،پوستش کلفته و...ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم عادت ندارم وقتی ناراحتم میکنن جوابشون رو بدم سکوت میکنم چون نه میتونم جواب بدم ،اگه هم جواب بدم دیگه روم نمیشه رو در رو بشم آخ که همیشه چوبش رو میخورم این رفتارم احترامم رو که بیشتر نکرده اونا رو پروتر هم کرده😟چی میشد منم زبون و یه کم رو داشتم😏

آش هم اگه نمیرسیدیم نمیگفتن میزاشت صبحش که بچه خواب بود بعد میگفت زنگ زدم جواب ندادین 😮این همه تفاوت بین بچه ها و عروس  واسم قابل هضم نیست😶
یه بارم که حامله بودم نذری عدس پلو پخته بودن بهم گفتن ولی واسم نیاوردن😟
بعد یه مشکل دیگه ای که هست وقتی میریم اونجا تا من دهنمو باز میکنم برادرشوهر نگاه میکنه به زنش و شروع میکنن بخندن
خداحافظی کردیم اومدیم شوهری داخل حیاط بلال دید گفت بخوریم وبریم دیگه پدرشوهر واسمون درست کرد خوردیم واومدیم و شوهری تو راه بهم گفت تا تو باشی از این کارا واسشون نکنی تنها غریبه بینشون ماییم دیگه حق نداری اینکارا رو بکنی😳
ظهر ماکارونی درست کردم که اگه شوهری اومد و جایی رفتیم شام داشته باشیم از روزی که جاری اومده دیگه خیلی کم پیش میاد شام اونجا باشیم دیگه اومدیم خونه گرم کردم و خوردیم شوهری هم گفت امشب خیلی از همیشه خوشمزه تر شده بود😉 گفتم همیشه اینطور بود تو الان میفهمی خودش میگه از روزی که ترک سیگار کرده مزه ها رو بیشتر میفهمه و اشتهاش هم بیشتر شده😊
تصمیم گرفتم برم باشگاه روزام خیلی بی هدف میگذره  و هیچ دوست نزدیکی هم ندارم که باهاش وقت بگذرونم

.

پی نوشت:

امروز شوهری ساعت یازده میخواست بره سر کارگفت میایید ببرمتون گفتم نه ،اول جو گیر شد بعد گفت هر طور راحتی😳میخواست بره گفت من دوس دارم بری چون پرو میشن دیگه فکرامو کردم دیدم راست میگه خودشونم دنبال بهونه هست که همه جا بگن عروسمون خودش کناره گیری میکنه 😐پاشدم صبحونه حاضر کردم خوردیم و رفتیم امروز دچار دو گانگی شدم این همه خوشحالی ورفتار خوب رو یه جا ازشون توقع نداشتم 😵مادرشوهرم هی بهم رسیدگی میکرد و میگفت اینو بخور اونو بخور و برادرشوهر هی بهش چپ چپی نگا میکرد که یعنی به من نگاه نکنه و به زن خودش بها بده میخواستم یه چی بزنم تو دهنش دیگه خودمو کنترل کردم به خاطر همینه که نمیتونم جوابشون رو بدم ولی خوب کارای  رو مخشون زیاده ولی در کل امروز با اینکه اصلا دلم نمیخواست برم مخصوصا که شوهری هم نبود ولی خوش گذشت ساعت هفت هم با پدرشوهر برگشتیم 😊

وامروز  فهمیدم که برادر شوهر خیلی حسوده

حقا که حسود همیشه بیاسود😑

یه عکس از برادرشوهر کوچیکه که خیلی دوستش دارم هم میزارم

روزمــــــره

+پنجشنبه رفتیم بیرون از همون طرف رفتیم خونه ی پدرشوهر سر بزنیم دیگه گفتن صبحونه کله پاچه میذاریم شما هم بیایید شامم که سوپ داشتن😣نخوردیم من اصلا نمیتونم سوپ رو جایگزین غذا کنم فقط واسه دخملی گرم کردم با نون بهش دادم خورد😐دیگه ساعت دوازده اومدیم صبحم ساعت نه پاشدیم رفتیم صبحونه که هوا گرم بود اصلا مزه نداد اونم ساعت ده صبح😑 دخملی هم اونجا بازی میکرد یه دفعه خورد زمین تا دو دقیقه که اصلا نمیتونست راه بره بعدم یه کم که میرفت دوباره میخورد زمین سریع جمع کردیم برگشتیم خونه دخملی رو خوابوندم بیدار که شد پاش یه کم بهتر بود.

+برادر شوهر دانشگاه دولتی بجنورد مهندسی شیمی قبول شده حالا قرار شد فردا راه بیفتن که سه شنبه کاراشو انجام بده خودشم میگه اگه دانشکده افسری قبول بشه میره این رشته رو ادامه نمیده از رفتنش هم خوشحالم هم ناراحت چون یکی از دلایل رفتن من به خونه ی پدر شوهر همین برادر شوهر کوچیکه بود که خیلی دوستش دارم 😟😊کادو هم یا پول بهش میدیم یا واسش لباس میخریم تا ببینم چی میشه😉

+یکی از فامیل که شش سال بود زندگیش رو هوا بود پریشب اشتی کردن و برگشت سر زندگیش مشکلشم این بود که شش سال پیش حرف دراومد که با یه نفر بوده شوهرشم شکاک و دهن بین زندگیشون شش سال رو هوابود بعد یه بچه هم داشتن که حرف نمیزد این فامیل بنده خدای ما کلی خرج گفتار درمانیش کرد الانم کلاس دومیه اینو نگفتم که فامیل رو بیگناه نشون بدم چون داخل اکثر رابطه ها دو طرف مقصرن من خودم به شخصه وقتی میدونم شوهرم حتی دوس نداره در حد یه سلام با مرد غریبه همکلام بشم خوب اینکار رو نمیکنم حرف اینا هم سر همین بود اینطور که گفتن ولی راستش رو فقط خودشون دوتا میدونن من بیشتر به خاطر بچه شون خوشحالم وگرنه به نظر من زندگیشون مثه سابق نمیشه😕

در ادامه با حرفای خاله زنکی همراه شوید😀

  • continue

سیاست

امروز یه اس از طرف ال جی واسمون اومد که داخل قرعه کشی برنده یه کارت هدیه شدید😳 همسری زنگ زد خونشون گفت بعداز ظهر برید بگیرید ومن الان تازه فهمیدم که اون دو روزی که میومدن واسه این بوده که واسه فرم مشخصات خودشون رو بدن که ما متوجه جشنواره وهدیه نشیم حتی روزی که واسه نصب اومدن همسری زنگ زد که بپرسه از کجا خریدن نمیگفتن تا بهشون گفتیم واسه فرم میخوان مجبور شدن بگن 😀😀😀

جشنواره تابستانه ی ۴۹ اینچ سه مدل داشته که مدلی که واسه ماهم خریدن داخلش بوده😀

حالا اگه گفتین من از کجا اطلاعات گرفتم؟

خیلی راحت جشنواره ی تابستانه ی ال جی رو سرچ کردم و متوجه همه چی شدم فکر کردن خیلی زرنگن😂

آهان میزی که واسه ما خریدن شیشه س که من اصلا دوس ندارم و با این تلویزیون اصلا نمای جالبی نداره میز یا باید چوب باشه یا شیشه وام دی اف حالا قراره بریم میز ببینیم جریان میزم از این قراره که:

میخواستن میز ام دی اف بخرن برادرشوهر نخاله خودشوانداخته وسط گفته دوست من یه میز داره میخواد بفروشه رفتن اینو خریدن شوهرم گفته زنم میز ام دی اف دوس داره حالا قراره بهشون برگردونیم تا برادرشوهر نتیجه خاک انداز بازیشو ببینه😀😉

+به شوهر گفتم هر بار که میان تو اتاقا سرک میکشن اون چند بار در رو میبستم که متوجه بشن این دفعه که باز بود دوباره رفتن تو اتاقا(مادرشوهر وخواهرشوهر) گفت این بار بهشون میگم اتاق خواب یه چیز شخصیه حالا اتاق بچه یه چیزی ولی اتاق ما چیکار دارن😕😯

+من تا حالا یه بار مهمونشون کردم همون یه بارم انقد حرف مفت زدن که پشیمون شدم حالا فکر نکنید مهمون دوس ندارم اتفاقا عاشق اینم مهمون بیاد واسش با کلی مخلفات تدارک ببینم ولی اینا از بس از غذا ایراد میگیرن اعصاب آدمو خرد میکنن نمونه ش:

همون شب که رفتیم شهربازی خواهر شوهر که اومد چایی زنجبیل واسش ریختم خورد بعد گفت چاییش به دهنم مزه نداد😳این خواهر شوهر فقط غذای پولدارا به دهنش خوشمزه س تازه به دوران رسیده😐این یه نوشیدنی بود حالا دیگه واسه غذا خودتون حدس بزنید چه خبره!!!

شوهر عاشق بو و طعم این چایی بود خواهر شوهر فقط میخواست تیکه شو بندازه 😉

فعلا من برم شوهر رسید منتظر خبرا وهنرهای جدیدشون باشید

داغونم

یه تلویزیون خریدن مادر شوهر گند زده به اعصابم به همسری هم گفتم همه رو ولی آروم نمیشم 
خدایا شکرت که اینا روزی رسون کسی نیستن 
تا گریه نکنم سبک نمیشم آتیش به جونم میزنن 😥

خدایا چرا ما رو محتاج یه تلویزیون کردی

تلـویزیون

پدر شوهر اینا اومدن یه تلویزیون ال جی ۴۹ اینچ واسمون آوردن ولی از اینکه جاری رو برداشتن آوردن تا در جریان همه چیز باشه حالم بهم خورد مگه واسه اون، این همه چیز گرفتین من بودم ولی دوس ندارم قبولش کنم انگار بعد چهار سال منت سر ما گذاشتن حیف که شوهر خودش نبود آوردن دوس ندارم با دیده منت بهم نگاه کنن اصلا از آوردنش خوشحال نیستم حالا شاید بگید چقدر پررویی ولی اگه شما هم رفتاراشونو با من میدید ومیدونستیددرکم میکردید 
همون اول که گذاشتن گفت اینو واسه دخترم آوردم ،بعدم لزومی نداشت جاری همراهشون باشه که اونطوری به من نگاه کنه 
اگه چهار سال پیش این تلویزیون رو میدادن خیلی خوشحال میشدم ولی الان نه
+شرایط زندگی هر لحظه ممکن است تغییر کند . هیچ کس را تحقیر نکنیم .
پی نوشت:
برادر شوهر وقتی میخواست بره خونه ش چون خیلی واسش وسیله خریده بودن تلویزیون نداشت بعد که از مشهد اومدن مارفتیم خونه ی پدر شوهر دیدیم تلویزیونشون نیست با میز وتشکیلات برده بودن خونه ی برادر شوهر 😳😳😳پلاسما بود حالا میترکه که مال ما جدیده دیگه گندش که دراومد خواهر شوهر بهشون گفت خیلی کارتون اشتباه بود نباید بینشون انقدر فرق میذاشتید البته من شنیدم جلوم نگفت بعد برادرشوهر یه م.ا.ه.و.ا.ر.ه مال شوهر که گذاشت براشون گفت نمیارم رو با تموم چیزاش برده بود سر این دیگه آتیش گرفتم بیشعورا ما خودمون تو منگنه بودیم رفتیم خریدیم بعد برداشتن دادن به اون کم کم در جریان میذارمتون

درهــــم

برای اولین بار از ایرانسل خوشم اومد😄 خدایی پوشش شبکه ش عالیه نت همراه اول افتضاحه 😐در پی این مشکل با همسر راهی دفتر ایرانسل شدیم یه سیمکارت معمولی گرفتیم یهو چشم همسر به آی سیم افتاد از مسئول پرسید گفت هنوز وارد نکردم اگه میخواین آی سیم بدم دیگه همسر جان شماره دائم خودشو که من تو کف موندم واسم گرفت حالا همراه اولم همون شماره همسر رو به علت خوش حسابی رو یه خط اعتباری بهمون هدیه داده😳

بهتره بگم با ایرانسل هیچکس تنها نیست😊ممنون ایرانسل من

فقط یه چیزی من با بیست گیگ اینترنت یک ماهه چه کنم😳

+یه بیسکویت واسه دخملی خریدیم عصری بازش کردیم دیدیم سیاه و قهوه ایه ،سوخته بود😳

+ما هفت تا دختر عموئیم تلگرام یه گروه زدن به اسم دخترعموها پنج تامون عضویم با یه دختر عموها هم از سالی که عموم فوت شد روابط کمرنگ شد حالا هم چهارساله خونه عوض کردن آدرس ازشون نداریم چون زن عمو مریضه وکناره گیری میکنه از همه😞 

+تلویزیون ما دوسال بیشتر که سوخته دیگه نشد بخریم یعنی یه بار پولش رفت واسه ماشین یه بارم حسابمونو خالی کردن این شد که نتونستیم بخریم حالا این طور که از حرفاشون شنیدم میخوان واسه کادوی تولد دخملی تلویزیون بخرن آخه واسه برادر شوهر خریدن ولی واسه مانه حالا دیدن خیلی تابلو شدن میخوان بخرن حالا خدا کنه پلاسما نخرن حالم بهم میخوره😣البته اگه داماد فضولشون دخالت نکنه و تز نده😮

جاری جهیزیه به جز چندتا چیز هیچی نداشت مجبور شدن بخرن بعد حالا میزنن زیرش میگن برادر شوهر خودش خریده خوب دروغ نگید آخه تازه دوسال بود سر کار میرفت بعد تونسته خونه بخره،جهیزیه بخره،طلا بخره،هنوزم هر چیزی که زنش ببینه من وخواهر شوهر داریم بخره بعد بازم پول نداره میخواد ماشینم بخره دقت کنین پول نداره تونسته همه اینا روبخره حالا ماشینم بخره😳😳بعد مادر شوهر سر جهیزیه یه دعوا راه انداخت که برادر شوهر داشت زندگیشو به خاطر چندتا وسیله نابود میکرد هنوزم که هنوزه دوتا خانواده با هم حرف نمیزنن😱😐

شاید  درباره ی خودشون وکاراشون گفتم اگه کسی مشتاق نیست نخونه


شـهربــازی

دیروز برادر شوهر بلیط شهربازی داشت شام رفتیم پارک شوهر بهشون زنگ زد که بیان دیر کردن ما شام خوردیم  پاشدیم جمع کنیم که بریم شهربازی رسیدن دیگه من وجاری نشستیم 😳بقیه رفتن بعد که همسری اومد گفت بلیط ها دست دامادشون بوده زورش میومد بده گفتم از این به بعد اگه برادرت خواست بگو بدن خودمون دخملی رو ببریم هر بار یکیشون جوگیر میشه یکی نیست بگه آخه تو ده تا بلیط میخوای چیکار😯😕بعد که اومدن خواهر شوهر میگه بقیه بلیط ها باشه یدفعه دیگه😔حالا خودشون یه بار قبل مارفته بودن جاری هم با دختر خاله هاش رفته بود یعنی شهرداری چقد پول میده!؟شما حساب کنید سی تا بلیط ده تومنی و پونزده تومنی با ده تا ورودی!؟بعد یه کارگر بیچاره باید صبح تا شب جونشو بذاره کف دستش نهایت یه تومن بهش بدن😠
تازه این کمترینش بود هر چیزی که تو شهر باشه اینا اولن مثلا یه بار بلیط سیرک داده بودن ورودیش پنجاه بود سه تاشو داد به ما😳بقیه چیزا بماند...


مهمونی

دیروز رفتم واسه پیرزن همسایه ختم وای که قیامت بود از بس این زن مهربون و دوس داشتنی بود واسه سومین بار یه نیم ساعت دخملی رو گذاشتم پیش خواهرا ولی همش دلم پیشش بود 😐واسه شامم قرار بود قیمه نسا درست کنیم که یهو مادر شوهر مثه اجل اومد دم خونه ی مامان اینا گفت خواهر شوهر زنگیده خونتون چرا جواب ندادی😳خوب عزیزم😣😣😣مگه منو ختم ندیدی!؟گفت خواهر شوهر گفته شب اگه میایید خونمون بگید😳زود زنگ بزن خبر بده وای حالا من تو شوک بودم بعد دو سال اینطوری کسی رو دعوت میکنن که همسری زنگید گفت خواهرش میگه امشب باید شام حتما بیایید منم گفتم مامانت اینطوری گفته آخرش تصمیم گرفتیم بریم دیگه تا همسر اومد ساعت نه ونیم اونجا بودیم تا در باز شد چشممون به بادکنک آرایی سقف خیره شد  و نگاه کردیم به هم 😳بله تولد پسر بزرگه بود مادر شوهر اینا هم نیم ساعت بعد با جاری اومدن و موقع کادوها من به همسری گفتم بعد واسش اسباب بازی میگیریم دیگه همه پول دادن بعد  همسری اخماشو کرد تو هم و یه کم فیلم بازی کرد که چرا نگفتن تولد میگیرن بعد ماهم صد دادیم عمه ی  پسر عمه ها هم واسه دخملی یه اسباب بازی آورد خواهر شوهرم به دخملی دویست تومن پول  با دو تا اسباب بازی داد پدر  شوهر اینا هم هنوز کادو ندادن😳دیگه تا اومدیم خونه ساعت دو ونیم شد ولی خوش گذشت

امروزم دوباره رفتیم خونه ی مامان واسه شبم اومدیم غذا از بیرون گرفتیم یعنی غذای حاج بهزاد حرف نداره مخصوصا خورش ماستش😋😋

آهان راستی بگم مادر شوهر وقتی واسه ختم منو با مانتو دید اخماش درهم شد اخه مگه من به تو میگم چادر سرت نکن !!!؟

+نمیدونم چرا خوابای پریشون تموم نمیشن هر روز کابوسشون بدتر میشه😬

1517

دیروز زنگ زدم آرایشگاه خانومی که همیشه بود به خاطر بچه ش نمیتونه بیاد کار آرایشگاه رو داده بود دست دوستش ولی گفت کار آرایشگرم خوبه گفتم نوبت بذاره بعد پشیمون شدم دوباره به خودم گفتم من هر جا برم که کارشونو نمیدونم چطوره پس بذار همینجا برم ولی خدایی کارش عالی بود خیلی تمیز کار کرد دوسال پیش یه جا میرفتم خانمه خیلی کارش خوب بود ولی کند بود یه بار واسه عید رفتم ساعت شش عصر وقت داد چهار ونیم صبح از آرایشگاه با مامانم اومدم😮🙄

یه مدل بیلر تن چند تا بچه دیده بودم خوشم اومده بود واسه دخملی بخرم چندتا  مغازه گشتم پیدا نکردم یدفعه چشمم به یکی خورد پوشیده بود حامد گفت برو از مامانش بپرس رفتم به خانمه گفتم ببخشید لباس دخترتونو از کجا خریدین

گفت این دختر خواهرمه از آمریکا اومده لباسشو از اونجا خریده😯😮😯😮

منم یه پوزخند بهش زدم که خودش فهمیدوبرگشتم اومدم به حامد گفتم  داشت منفجر میشد😂😁آخه چرا دروغ میگی این مدل رو من با همون رنگ تن چند تا بچه دیدم 😏

از دو تا خونواده دلخورم هیچکدوم واسه تولد دخملی نیومدن فقط صبحش بابام اومد کادوی دخملی رو آورد خواهرا هم همه جا میرن فقط نوبت من که میشه نمیرسن وکار دارن🙁حالا  خوبه همین یه بچه خواهر رو دارن خیلی ازشون دلگیرم یک ساله که حامد بعضی شبا نیست یه روز نگفتن بیاییم پیشت تنها نباشی واسه عید هم انقد گِله کردم تا یه روز اومدن یعنی ده دقیقه عید دیدنی واسه خواهر آدم بسه😐

صبح حامد رفته خونه ی مامانش گفته کیک بخر بیا اینجا دور هم بخوریم 🙄🙁که من باشم کادو رو با منت سر من بده یکی نیست بگه واسه نوه ی خودته نه من!!!

حال قرار شده دوتا کیک کوچیک یکی واسه اونا یکی هم واسه مامانم اینا بخریم شایدم اصلا نذاشتم به حامد میگم بگه ما یه تولد خودمونی گرفتیم دیگه نمیگیریم والا من سه کیلو کیک سفارش دادم نیومدن خدا رو شکر که شیرینی فروشی تعداد مهمونا رو پرسید وگرنه من میخواستم پنج کیلو سفارش بدم. 


۱ ۲
Designed By Banooye Barfi ...