خـاطــرات بانــوی بـــرفی

خونه...

+یه هفته شاید هم بیشتر بود به خاطر قطعی طولانی آب رفته بودم خونه ی مامان اینا  اما همش دلم تو خونه خودم بود که ظهر بدون صدا خواب که نه دخملی که میخوابه یه کم دراز بکشم و گوشی دستم بگیرم وب گردی کنم یا کتاب بخونم اما همش باید مراقب در خونه بودم که زنگ نخوره یامهمون ها نیان کنار بچه صدا بدن

واقعا که هیچ جا خونه ادم نمیشه😍

یه روز هم لباسای دخملی رو شستم و انداختم تراس دقیقا وقتی رفتم جمع کنم یه کبوتر خورد به در تراس و موند داخل بالکن 😐

دیگه شوهر منتظرمون بود که باتاکسی بریم سر کارش که از اونجا ما رو ببره خونه مامان هر کاری کردم نرفت مجبوری توری تراس رو پاره کردم و یواشکی لباسای بچه رو برداشتم بعد دیدم گناه داره یه کم برنج و اب گذاشتم داخل یه کارتن انداختم تراس که همش ریخت رو زمین دیگه بیخیالش شدم فرداش شوهر اومد تمیز کرد😀

+شوهر بین راه شیراز یه گوشی اپل پیدا کرده بود از یه صحنه ی تصادف خواست پیگیرش بشه که من نزاشتم ولی شوهر میگه دوس دارم برسه به دست صاحبش چند تا تعمیراتی رفتیم قبول نمیکنن میگن واسمون دردسر میشه

+اما برسیم به خونه مادرشوهر😀

والا من بدگو نیستم اتفاقا با همه ی حرف ها و تیکه های مادرشوهر خیلی هم خوش میگذره 

دیروز شوهر جان قصد داشت با دخملی بره خونشون که گفتم نه خودم هم میام هر بار سرت رو میندازی پایین تنها میری اما از همون خونه بهش گفتم واسه ناهار وعده ندی میاییم خونه 

گفت باشه 

این همه که به گوشش خوندم رسیدیم سفارش آبدوغ خیار داد 😡

حالا من صبحونه نخوردم ناهارم آبدوغ خیار بخورم دیگه چه شود

همون موقع هم مادرشوهر گیر داد که چرا لباس تنگ میپوشی راحتی بپوش که همون شلواری که عکسش رو داخل کانال گذاشتم رو بهم داد😄

تا عصر هی سفارش میکرد لباس آزاد بپوش 

باید یه سفر بره تایلند هر چی لباس خواست واسم بخره بیاد😀

شایدم اگه درسش رو میخوند داخل زمینه طراحی و دوخت خیلی موفق بود 

خلاصه که بگم خیلی لباس گشاد دوس داره😊

دیگه وقت ناهار که شد شوهر شانس اورد مامانش کشمش داشت ریختم داخل آبدوغ خیار و خوردم ولی خدایی خیلی مزه داد دوسال بود نخورده بودم😋

دیگه بعد هم که از سه تا پنج و نیم بیهوش شدم بیدار که شدیم ضعف داشتم و بدنم میلرزید سریع شوهر رو صدا زدم به بهونه ی دور دور رفتیم دو تا کیک خوردم و برگشتیم و مادرشوهر غذا پخت منم سالاد درست کردم و قرار شد شب برادرشوهر بلیط بده دخملی و بچه های خواهر شوهر رو ببریم شهر بازی 

شام که خوردیم ساعت ده با خواهر شوهر قرار گذاشتیم کنار شهر بازی 

شوهر و شوهر خواهر شوهر بچه ها رو بردن منو خواهر شوهر هم نشستیم به حرف زدن 

خدایی دل پری داشت آخه با خواهر شوهراش داخل یه ساختمون هستن

به من گفت خداروشکر کن که نزدیک مامانم اینا نیستی😐

یه کم هم درباره جاری گفت که از چه چیزایی خوشش نمیاد که من انجام ندم ولی اصلا غیبتش رو نکرد

بعد بازی هم خواهر شوهر میوه و آجیل آورده بود نشستیم خوردیم و ساعت یک ونیم اومدیم خونه خوابیدیم

+صبح هم شوهر رفت یه کم رانندگی یاد برادرش بده منم خونه رو تمیز کردم داشتم جارو میزدم پنجره باز بود صاف وسط سرم خورد بهش الانم ورم کرده و درد میکنه😄😄😄

بخندین خودمم خندیدم😀

+چند روز پیش هم که آب نبود یکی از واحدها سرخود پمپ رو زده بود به برق و سوخته بود فقط شانس اورد بود اتصالی نکرده به برق ساختمون 😳دیگه یه تومن هزینه ش شد که خودشون دادن اونم اگه مدیر متوجه نمیشد میخواست با بقیه واحدها تقسیم کنه 

چرا انقد بعضی ها بیخیال یا بی فرهنگن😐

آخه اگه اب باشه ما هم آدمیم

دیگه برم کتلت آماده کنم شب بریم پارک شام بخوریم خیلی مزه میده البته اگه سوسک نیاد😍

سلام عزیزم
واقعا آرامش خونه ی خود آدم خونه ی هیچ پدر و مادری نیست
از کبوتر می ترسی ؟ من نمی ترسم بدم میاد کلا خیلی بی آزارن اتفاقا
چه صادقانه گفته چه خوب نزدیک مامانم نیستی ،اینو منم به زنداداشت گفتم خدا روشکر مامان رفته دهات پیش مادر شوهر بودن شکنجه س
خدا یه نگاهی به اینهمه بدبختیامون تو این مملکت بندازه دیگه آب و بارونو ازمون دریغ نکنه
سلام عزیزم :)
هیچ جا فقط خونه ی خودمون😍
من خیلی میترسم بدم هم میاد😐
آخه خودش با خواهر شوهراش یه ساختمونه خیلی اذیت میشه حتی از سر محبت
ایشالا زود خونتون از مادرشوهر جدا بشه😍
هیچ دلخوشی واسمون نمیزارن خدا کنه از این به بعد ازمون دریغ نکنه 
عزیزم من هر چی میخوام لینک رو میزنم وارد نمیشم...
به گیتا میگی واسم بفرسته آخه با گیتا در ارتباطم و لینک کانالشو دارم
باشه عزیزم به گیتا میگم لینک رو واست بفرسته😍
لینک رو عوض میکنم داخل همون پست رمزی یه بار بزن ببین میشه
اگه شد بهم بگو
من لینک کانالت رو ندارم عزیزم
آدما بی فرهنگ زیادن باید بیخیال باشیم...وگرنه کلا رو اعصاب پادم پیاده روی میکنن بانوجانم
اآره بانو جانم خیلی وقته سعی میکنم نادیده بگیرمشون
دو روز زندگی با مشکلات خودش ارزش حرص خوردن حرفای دیگران رو نداره
جمعه ۱۲ مرداد ۹۷ , ۱۳:۳۰ سپیده مامان درسا
تو این هوا و تعطیلات خیلی خوبه پارک رفتن
الهی همیشه بهتون خوش بگذره
ببوس دخملی نازو از طرف من
آره عالیه آدم روحیش عوض میشه
فدات خانومی😍😘
مادرشوهرت طراح مده پس😁😉😁😉 مدهای جدید شیک خخخخ
سرت خوبه؟
واقعا هیچ جا خونه خود آدم نمی شه
چه طراحی😀
میخواهی بگم واست مزون طراحی کنه
گشاد و راحت😄
سرم بهتر شد ولی هنوز درد میکنه😀
هیچ جا😍
وای چقدر سخت بدون اب چجوری سر میکنی؟
ادم خونه مامانشم سختشه طولانی بخواد بمونه
خداروشکر که با خواهر شوهرت بهت خوش گذشته و چیزی پیش نیومده
خوش باشی همیشه بانو جانم
از صبح تا پنج هست بعد تا دوازده و یک قطع میشه گرمه بدون کولر نمیشه شوهرم نیست که بره بریزه داخلش
مجبورم بیام خونه ی مامان و تحمل کنم تا خنک تر بشه
آره خوب بود ولی خوب جو گیر هستن اینه که زیاد روشون حساب نمیکنم
همینطور شما عزیزم😍😘
سلام بانو جان :-*
میگم چه کم پیدا شدی نگو مشکل دار شدین :-/ امیدوارم زودتر مشکل آب حل بشه واقعا سخته هااااا آدم بدون آب نمیتونه زندگی کنه :-(

من حتی روزهایی که از ظهر میرم و تا شب خونه ی مادر شوهرم با لباس مهمون میشینم اصلن تا حالا زیر شلواری نپوشیدم اونجا :-))

وای وای خیلی بده سرت خورده به پنجره.حالا به تیزیش نخورده که ؟ کمر داداشم خورده بود به تیزی پنجره تا یه هفته طفلی درد داشت :-(

خوش بگذره پارک ♥
سلام عزیزم :)))
رسما سرویس شدیم من نمیتونم خونه ی خودمون دوش بگیرم میام خونه ی مامان
الانم دلم خونه ی خودم رو میخواد ولی مجبورم😐
منم اکثرا با همون مانتو شلوار میرم لباس مهمونی هم نمیبرم ولی کلا فازش اینه که یه مدلی به ما گیر بده :(
وای انقد بده هنوز ورم داره و درد میکنه تازه پیشونی هم بهش اضافه شده😀😐
اوهوم،هیچ جا خونه خود آدم نمیشه،وقت هرچیزی مشخصه
خواهرشوهرت حرف خوبی زده ها😁ازخانواده شوهر هر چی دورتر بهتر
امامن خندم نگرفت،دردم گرفت،آخه خودم تجربشو دارم😁
عههه شمام ازاین همسایه های مخل آسایش دارین!خیلیم زرنگ بوده ها.
خوبه دستش رو شده.
وای نیلو الان دوباره خونه ی مامانم هستم خسته شدم از این وضعیت
به قول مادرشوهر دوری و دوستی فکر کرده من علاقه دارم هر روز غر ردناش رو تحمل کنم
منم اون موقع که شوهر خندید اخمش کردم حالا میخندم ولی خیلی درد داره😄
آره شانس اوردیم مدیر دید اگه نه میزد زیرش 
یه بارم واسه ساختمون یه کاری کرد دو برابر پول گرفت 
بعضی وقت هو هم لامپ ها رو باز میکرد برمیداشت سر بزنگاه مچشو گرفتن دیگه همه میشناسننش😐
من کانالت و ندارمممم😔
مثلا قرار بود ظهر برگردین نه تنها ناهار موندین بلکه شامم اونجا بودین🤣
همسایه بی فرهنگ چی میگهههه😐
لینک کانال داخل آرشیو رمزی  اردیبهشت هست عزیزم😉😊
دقیقا شبم هوس کتلت کرده بودم که ببریم پارک هر چی بهش اشاره کردم به روی خودش نیاورد😀
این دفعه از جیبش گذاشت تا یادش بمونه به هر چیزی دست نزنه😄
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
Designed By Banooye Barfi ...